chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ديوان خواجوي کرماني

شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في التوحيد

اي غره ي ماه از اثر صنع تو غرّا

وي طره شب از دم لطف تو مطرا

طشت زر شمعي خور از اطلس چرخي

در تافته از امر تو بر قرطه ي خارا

نوک قلم صنع تو در مبدأ فطرت

انگيخته بر صفحه ي کن صورت اشيا

سجاده نشينان نه ايوان فلک را

حکم تو فروزنده قناديل زوايا

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في نعت الرسول صلي الله عليه و...

صل علي محمدٍ دُرّة تاج الاصطفا

صاحب جيش الاهتدا ناظم عقد الاتّقا

بلبل بوستان شرع اختر آسمان دين

کوکب دُرّي زمين درّي کوکب سما

تاج ده پيمبران باج ستان قيصران

کارگشاي مرسلين راهنماي انبيا

سيد اولين رسل مرسل آخرين زمان

صاحب هفتمين قران خواجه ي هشتمين سرا

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مدح الامير الاعظم الشهريار...

چو رخ نمود بر ايوان اين حديقه ي مينا

ز زير پرده ي کحلي عروس کلّه خضرا

چنان نمود که خاتون حجله خانه ي مشرق

به زير مقنعه بنهفت طرّه ي شب يلدا

جهان مفرّح ياقوت کرد از آنک به حکمت

برون برد ز دماغ زمانه علّت سودا

قضا به شعبده بازي بر اين بساط معلّق

نمود مهره مهر از درون حقه مينا

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مدح السلطان الاعظم الخاقان...

زين سفينه دم زند من عندهُ علم الکتاب

کاب حيوان هست پيش بحر او از خجلت آب

گوئيا هر مطلعش برجيست پر خورشيد و ماه

يا نه هر درجي ازو درجيست پر در خوشاب

بحر او بحر المحيط و بيت او بيت الحرام

باب او باب الجنان و فصل او فصل الخطاب

ز آسمان آمد کتاب و من بدين عالي کلام

بگذراندم ز آسمانش چون دعاي مستجاب

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مدح المرتضي الاعظم عضد الدن...

قم الليل يا صاحبي بالرکايب

و قطع لاجلي الفلا و السباسب

الي دار سلمي و بلغ سلامي

بدان گلعذار مسلسل ذوايب

ز مأواي مألوف دورم وليکن

روانم به سوي مآبست آرب

چو شمعم ز سوز دل و آب ديده

رسيده به لب جان و الجسم ذائب

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

قطعة أرسلها المرتضي العظم امير...

افضل عالم کمال داد و دين

اي بر اقليم هنر مالکرقاب

هم ضميرت عقل را نعم النصير

هم جنابت فضل را حسن المآب

هر زمان از شرم لفظ عذب تو

بر قرار اصل گردد گوهر آب

شعر جزوي دان کز آن طبع لطيف

کلّي قانون علمست انتخاب

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

فاجابه عليه الرحمة و الغفران ب...

برگذشت از آسمان من کل باب

آستان سيد عاليجناب

يحيي موسي کف عيسي نفس

شيث آدم خلقت نوح انتساب

خضر اسکندر در ادريس راي

صالح يوسف رخ يعقوب آب

نامدار نامجوي نامور

کامگار کامران کامياب

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مدح الصاحب المعظم شمس الدين...

چون رخت کس ماه در زيور نيافت

چون لبت کس لعل پر شکر نيافت

دل چو چشمت نرگس جادو نديد

جان چو قدّت سرو سيمين بر نيافت

چون تو صورت خامه ي ماني نکرد

چون تو لعبت خانه ي آذر نيافت

عقل عمري جست چون خطت به عمر

سبزه زاري بر لب کوثر نيافت

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مدح الامير الاعظم الاعدل ال...

ترکي که بر قمر ز شبس طوق عنبريست

در حسن برگزيده ي نه چرخ چنبريست

کويش حريم جنت و بويش نسيم خلد

مويش بنفشه ي تر و رويش گل طريست

هر چند نيست يکسر مويش ز مهر بهر

صد چون منش ز مهر بهر موي منتريست

چشمش بغمزه گرچه بسي خون بريخت ليک

لعلش بعذر معترف از روح پروريست

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في منقبة اسد الله الغالب علي ب...

مرحبا اي نکهت عنبر نسيم نوبهار

جان فداي نفخه ات باد اي شميم مشگبار

سنبل اندر جيب داري ياسمن در آستين

عود و صندل در ميان يا مشک و عنبر در کنار

دوش هنگام سحر بر کوفه افکندي گذر

يا ز راه شامت افتادست بر يثرب گذار

يا نسيم روضه ي دارالقرار آورده ئي

کز تو مي بايد روان بي قرار ما قرار

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مدح الملک الاعظم الاعدل الا...

جرعه ئي خوردم و سرمست و خراب افتادم

آتشي ديدم و از ديده در آب افتادم

قدمي رفتم و از رفته پشيمان گشتم

نظري کردم و در عين عذاب افتادم

داشتم داعيه ي آنک برين در ميرم

ورنه در کوي ملامت بچه باب افتادم

همچو باد آمدم و خاک صراحي گشتم

آب خود بردم و در آتش ناب افتادم

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مدح ملک الاعظم خسرو السواحل...

بر آمد آن مه خورشيد منظر از درگاه

گشوده بند بغلطاق و کژ نهاده کلاه

بمژده گفت که امروز بر کرانه ي راه

مرا مبشر اقبال بامداد پگاه

نويد عاطفت آورد از آستانه شاه

نمود چهره و پنداشتم که صبحدمست

گرفت ساغر و شد روشنم که جام جمست

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مدح الصاحب السعيد جلال الدي...

اي خادم سنبل تو عنبر

وز لعل تو رفته آب کوثر

در تنگ ز تنگ شکّرت قند

در شور ز پسته ي تو شکّر

هندوي خط تو نافه ي چين

لالاي لب تو لؤلؤي تر

با مهر رخ جهان فروزت

از چشم فلک فتاده اختر

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مرثية ملک الاعظم ناصر الدني...

رنگ شفق نگر که چو خورشيد روشنست

کز خون چشم ما فلک آلوده دامنست

بيژن کجاست ورنه چو نيکو نظر کني

اين خاک توده تيره تر از چاه بيژنست

بهمن پديد نيست وگرنه ز بانگ رعد

در مغز چرخ دمدمه ي کوس بهمنست

گيرم که سبز خنگ فلک زير ران تست

خود را نگاهدار که آن کره توسنست

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في تهنية بعيد الفطر

ايکه زلفت شب قدرست و رخ زيبا عيد

عيد ما بي تو بعيدست و توئي ما را عيد

کوثرست ار شکر ار چشمه حيوان يا لب

عارضست ار قمر ار لاله نعمان يا عيد

شکري از لب شکر شکنت مي خواهم

زانک خواهند ز ارباب کرم حلوا عيد

خم ابروي تو پيوسته هلالست وليک

روي زيباي دلافروز جهان آرا عيد

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في التهنية قدوم الصاحب الاعظم...

مژده ي مقدم مخدوم جهان آوردند

خبر داور دوران زمان آوردند

توسن طبع مرا در جولان افکندند

طاير روح مرا در طيران آوردند

عطرم از لخلخه ي سنبل حورا سودند

تحفه ي جان من از عالم جان آوردند

ذره را شعشعه ي چشمه ي خور بخشيدند

بنده را خلعتي از حضرت خان آوردند

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مدح الصاحب المعظم جمال الدي...

پسته شکّري است آنک تو داري نه دهن

شکّر عسکري است آنک تو باري نه سخن

هر که او دل برخ ماهرخي خواهد داد

باري آنروي دلفروز که وجهيست حسن

اي سر زلف ترا مرغ دلم دست آموز

و آتش مهر رخت در جگرم دود افکن

بنده ي پرتو روي چو مهت بدر منير

هندوي زنگي خال سيهت مشک ختن

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مدح الامير الاعظم مظفر الدن...

چون پديد آمد ز زير هفت چرخ مستدير

طلعت سلطان زرين تاج زنگاري سرير

از فراز سبز خنگ چرخ بر خاک اوفتاد

وز تواضع بوسه زد بر نعل يکران امير

آن زمين حلم فلک سرعت که هست از مهر کين

در سخا اقليم بخش و در وغا اقليم گير

اختر تأئيد را از مشرق تيغش طلوع

و آسمان ملک را بر مرکز حکمش مسير

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مرثية السلطان السعيد الشهيد...

ز دست اين فلک گوژ پشت سفله پرست

کدام سر که نرفتست عاقبت از دست

اگر نهي ز شرف بر سر کواکب پاي

بزير پاي حوادث کند سپهرت پست

سکندر ار چه بمردانگي جهان بگشود

بوقت کوچ بنا کام بار رحلت بست

تهمتن ار غم اين هفتخوان خلاص نيافت

سيامک از کف اين ديو کينه جوي نجست

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مرثية نوئين الاعظم غياث الد...

از گنج دهر بهره بجز زخم مار نيست

وز گلبن زمانه بجز نوک خار نيست

بگذر ز مي که مجلسيان وجود او

حاصل ز جام دهر برون از خمار نيست

کو در ميان باغ کسي يا کنار گل

کورا چو لاله خون جگر در کنار نيست

بر اين قرار گرچه زني سايبان انس

زيرا که همچو سايه دمي بر قرار نيست

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مدح الشيخ گرز الدين ابوالعب...

بنده دارد بارگي بس نامدار و معتبر

در بزرگي داستان و در سرافرازي سمر

سيم بخشي تنک چشم و سخت جاني سنگدل

باد پائي گرم خيز و قلعه گيري تا جور

قائم الليلي که شب تا صبح باشد در قيام

صائم الدهري که باشد بي نياز از خواب و خور

گاه گيرد همچو ماري گرزه اندر غار جاي

گاه گردد همچو شيري شرزه اندر کوه و در

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مذمة الفرس العضديه

افتخار جهان مظفر دين

معدن جود و منبع دانش

حسن بن العضد که از احسان

مصطفي گشت و بنده حسّانش

کوکب زرنگار خور مي خيست

اوفتاده ز نعل يکرانش

شاه سيمين سرير زرين تاج

خاک روب در شبستانش

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في المطايبه

روزي وفات يافت اميري در اصفهان

ز آنها که در عراق بشاهي رسيده اند

ديدم جنازه بر کتف تونيان و من

حيران که اين جماعت ازين تا چه ديده اند

پرسيدم از کسي که چرا تو نيان شهر

از کارها جنازه کشي بر گزيده اند

حمال مرده در همه شهري جدا بود

هر شغل را براي کسي آفريده اند

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

قطعه

باد پيمائي که جم را خاک ره پنداشتي

بر من از ديوانگي هر دم کميني مي گشود

گفتم آخر چند ازين گرمي برو سردي مکن

مي فروزي آتش و خود کور مي گردي بدود

چون نداري زهره ئي زهرت نمي بايد فشاند

چون نديدي چرمه ئي چربت نمي بايد نمود

ريش خود بگرفت و بر تيزيد و بخروشيد و گفت

کاين زمان چون نوکري با من نمي بيني چه سود

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

ايضاً

ايخسرو سرفراز گردون

بر خاک در تو سر نهاده

هر صبح صبوحيان انجم

بر ياد تو نوش کرده باده

اين کوکب زرنگار مي خيست

از پاي تکاورت فتاده

زربخش مرا و اسب و جامه

تا کار دلم شود گشاده

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

وله

در زبان آوري مکوش که چرخ

سرت اندر سر زبان نکند

رو کرم کن بجاي خلق خداي

کز کرم هيچکس زيان نکند

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

ايضاً

ايدل امروز آنک در عالم

لاف آزادگي زند بنده ست

از کرم در گذر که در کرمان

از کريمان کريم گوينده ست

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

وله

گفت با من يکي ز فيروزان

که چه بودت ز آمدن مقصود

شهر بگذاشتي و بگذشتي

از مقامي که بود معدن جود

و امدي سوي محنت آبادي

که نباشد درو کرم موجود

اين زمان با وجود حاکم ما

جود را نيست در زمانه وجود

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

ايضاً

صاحب ما گرش کرم بودي

مثلش اندر زمانه کم بودي

ور نبودي علم ببد نامي

فلکش شقّه علم بودي

ور جهانرا وجود ننهادي

مثلش اين لحظه در عدم بودي

ور درم را ز دست مي دادي

نام او سکّه درم بودي

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۱

سبحان من يسبّحه الرَّمل في القفار

سبحان من تقدّسه الحوت في البحار

صانع مقدّري که شه نيمروز را

منصور کرد بريزک خيل زنگبار

دانا مدبّري که شهنشاه زنک را

پيروز کرد بر شه پيروزه گون حصار

سلطان بنده پرور و قهّار سخت گير

ديان عدل گستر و ستّار بردبار

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۲

مي رود آب رخ از باده ي گلرنگ مرا

مي زند راه خرد زمزمه ي چنگ مرا

دلق از رق بمي لعل گرو خواهم کرد

که مي لعل برون آورد از رنگ مرا

من که بر سنگ زدم شيشه ي تقوي و ورع

محتسب بهر چه بر شيشه زند سنگ مرا

مستم از کوي خرابات ببازار بريد

تا همه خلق ببينند بدين رنگ مرا

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۳

ساقيا وقت صبوح آمد بيار آن جام را

مي پرستانيم در ده باده ي گلفام را

زاهدانرا چون ز منظوري نهاني چاره نيست

پس نشايد عيب کردن رند درد آشام را

احتراز از عشق مي کردم ولي بي حاصلست

هر که از اول تصور مي کند فرجام را

من ببوي دانه ي خالش بدام افتاده ام

گرچه صيد نيکوان دولت شمارد دام را

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۴

دست گيريد درين واقعه کافتاد مرا

که نماندست کنون طاقت بيداد مرا

راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوست

اشک ازين واسطه از چشم بيفتاد مرا

هرگز از روز جواني نشدم يکدم شاد

مادر دهر ندانم بچه مي زاد مرا

دامنم دجله ي بغداد شد از حسرت آن

که نسيمي رسد از جانب بغداد مرا

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۵

آب آتش مي برد خورشيد شب پوش شما

مي رود آب حيات از چشمه ي نوش شما

شام را تا سايبان روز روشن ديده ام

تيره شد شام من از صبح سحرپوش شما

در شب تاريک خورشيدم در آغوش آمدي

همچو زلف ار بودمي يک شب در آغوش شما

از چه رو هندوي مه پوش شما در تاب شد

گر بمستي دوشم آمد دوش بر دوش شما

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۶

همچو بالات بگويم سخني راست ترا

راستي را چه بلائيست که بالاست ترا

تا چه ديدست ز من ديده که هر دم گويد

کاين همه آب رخ از رهگذر ماست ترا

ايکه بر گوشه ي چشمم زده ئي خيمه ز موج

مشو ايمن که وطن بر لب درياست ترا

پيش لعلت که از او آب گهر مي ريزد

وصف لؤلؤ نتوان کرد که لالاست ترا

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۷

مگذار مطرب را دمي کز چنگ بنهد چنگ را

در آبگون ساغر فکن آن آب آتش رنگ را

جام صبوحي نوش کن قول مغنّي گوش کن

درکش مي و خاموش کن فرهنگ بي فرهنگ را

عامان کالانعام را در کنج خلوت ره مده

الا ببزم عاشقان خوبان شوخ شنگ را

ساقي مي چون زنگ ده کائينه ي جان منست

باشد که بزدايد دلم ز آئينه جان زنگ را

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۸

ياد باد آنکه بروي تو نظر بود مرا

رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا

ياد باد آنکه ز نظّاره ي رويت همه شب

در مه چارده تا روز نظر بود مرا

ياد باد آنکه زرخسار تو هر صبحدمي

افق ديده پر از شعله ي خور بود مرا

ياد باد آنکه ز چشم خوش و لعل لب تو

نقل مجلس همه بادام و شکر بود مرا

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۹

آن نقش بين که فتنه کند نقش بند را

و آن لعل لب که نرخ شکستست قند را

پندم مده که تا بشنيدم حديث دوست

در گوش من مجال نماندست پند را

چون از کمند عشق اميد خلاص نيست

رغبت بود بکشته شدن پاي بند را

آن را که زور پنجه ي زورآوري نماند

شرطست کاحتمال کند زورمند را

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

تو مپندار که بر طرف چمن

تو مپندار که بر طرف چمن

چون رخ و قامتت اي سيمين تن

گل و شمشادي هست

در دهان تو نگنجد سخني

گر چه شيرين دهنت گاه سخن

نرخ شکّر بشکست

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

کس نيست که گويد ز من آن ترک خت...

کس نيست که گويد ز من آن ترک ختارا

گر رفت خطائي

باز آي که داريم توقع ز تو يارا

با وعده وفائي

منداز بنام من دل سوخته فلفل

بر آتش رخسار

کافتاده دل از دانه ي مشکين تو ما را

در دام بلائي

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

بي طلب در نظر نيايد يار

بي طلب در نظر ‌نيايد يار

بي طرب برگ گل نمايد خار

هست مقصود ما ازين گفتار

طلب اي عاشقان خوش رفتار

طرب اي نيکوان شيرين کار

بينوائيم و از نوا فارغ

دردمنديم و از دوا فارغ

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

اي رويت از فردوس بابي

اي رويت از فردوس بابي

وز سنبلت بر گُل نقابي

هر حلقه ئي زان پيچ و تابي

در حلق جان من طنابي

از سوز عشق اردم برآرم

در دم بسوزد هفت طارم

وز آب چشم سيل بارم

در گردش آيد آسيابي

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

دوش برطرف چمن زمزمه ي فاتحه بو...

دوش برطرف چمن زمزمه ي فاتحه بود

قمري از پرده ي عشاق نوا ساخته بود

راستي سرو خرامان علم افراخته بود

بلبل دلشده آواز در انداخته بود

که سراپرده ي گل باز بصحرا زده اند

تو شکر خنده ي گل بين که بشيرين کاري

مي کند لاله دلسوخته را دلداري

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

چون اسيرست در آن زلف سمن ساي د...

چون اسيرست در آن زلف سمن ساي دلم

چکند گر نکند در شکنش جاي دلم

بشد از دست من بي سر و بي پاي دلم

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

کتب الي الشهريار السعيد عزالدي...

شاها سزد که در شکرستان مدح تو

طوطي طبع من شکند هر زمان شکر

از خوان بخشش تو گرم بهره نيست هست

دايم ز شکر عاطفتم در دهان شکر

ز انعام شه که در حق اين بنده کرده بود

گفتند هست در بنه ي کاروان شکر

صد کاروان فزون شکر آورد و بنده را

هرگز خبر نشد که چه شد حال آن شکر

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

کتب الي المرتضي الاعظم تاج الد...

اي که گردون حسود جاه ترا

نه که خور هيچ خواب نيز نداد

دل مجروح دردمندش را

بجز از خون لعاب نيز نداد

خواجه جوهر برون ز انعامم

ره بعالي جناب نيز نداد

من مخمور را ببزم اميد

نقل چبود شراب نيز نداد

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في الشکاية من بعض الاکابر

زهي فرشته صفاتي که چرخ ذات ترا

براي تربيت ملک در جهان بگماشت

کنون که دور زمان با کلاه داري خويش

کلاه گوشه ي قدر تو بر فلک بفراشت

مرا که داعي اين دولت فرو مگذار

چنانکه گردش گيتي ترا فرو نگذاشت

چو از کريم کرم ماند و نکوکاري

خنک کسيکه کرم کرد و تخم نيکي کاشت

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في الاستعطاف و الشکوي عن تعويق...

سپهر مهر معالي مه سپهر جلال

زهي ضمير تو از منهيان عالم غيب

اگر نه حفظ تو بودي اساس عالم را

معارج فلکي منهدم شدي لاريب

جهان ز بهر جلال تو قرطه ئي مي دوخت

بر آمد اطلس گردونش از قواره ي جيب

فروغ لمعه ي راي تو ملک و ملت را

همان شعاع که شد رهبر شبان شعيب

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

و له ايضاً

زهي ز شرم عطاي تو آب گشته بحار

ز دست حلم تو بر خاک ره نشسته جبال

نجوم ثابته پيش سپهر قدرت پست

زبان ناطقه نزد صرير کلکت لال

ز نسل آدمي و آدمي باستحقاق

زاهل عالمي و عالمي باستقلال

سراي خلد فضايت معوّل دولت

جناب فضل مآبت مقبّل اقبال

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في طلب الثوب

اي ز ما مستغني و امثال ما

بر شما احوال ما پوشيده نيست

ماجراي بنده اصغا کن از انک

بر شما اين ماجرا پوشيده نيست

بر تنم پوشيدني اينست و بس

بنده را هيچ از شما پوشيده نيست

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في صِفة صَفة الملک الاعظم ابرا...

اي صفّه کز صفاز خورنق نمونه ئيست

گوئي که جفت طاق سپهر معظّمست

چون هست با نيش ابراهيم ازان قبل

مانند کعبه قبله ي اولاد آدمست

پيوسته قطب دولت و دين را قرار باد

بر صدر او که نقطه ي پرگار عالمست

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في الاستيهاب السرج بعد موهبة ا...

ايا سپهر جنابي که همچو اختچيان

نهد بر ابلق که پيکر تو جوزا زين

چو آفتاب ز خاک درت شرف يابد

بر آستان تو افتد ز طاق خضرا زين

گهي که عزم شبيخون کني بر انجم چرخ

بسبز خنک فلک بر نه از ثريا زين

ز بهر بنده مخلص چو اسب فرمودي

وزين بتنگ نيايد دلت بفرما زين

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

کتب علي کتابه بادگير

زهي ز چرخ برين برده در بلندي آب

نشانده رفعت تو باد بادگير سحاب

بياد باده گساران مجلست خورشيد

ببزمگاه افق نوش کرده جام شراب

ز شوق پرده سرايان ساحتت ناهيد

به پرده هاي فلک در فکنده بانگ رباب

مقيم بر در و ديوار عيش خانه ي تو

هماي سدّره نشيمن نشسته همچو ذباب

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۱

سبحان من تقدّس بالعزّ و الجلال

سبحان من تفرّد بالجود و الجمال

آن مالکي که ملت او هست بر دوام

وان قادري که قدرت او هست بر کمال

سلطان بي وزير و جهاندار لم يزل

ديان بي نظير و خداوند لايزال

گوياي بي تلفظ و بيناي بي بصر

داناي بي تفکّر و داراي بي ملال

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۲

مگذار اي يار و درين واقعه مگذار مرا

چون شدم صيد تو برگير و نگهدار مرا

اگرم زار کشي ميکش و بيزار مشو

زاريم بين و ازين بيش ميازار مرا

چون در افتاده ام از پاي و ندارم سر خويش

دست من گير و دل خسته بدست آر مرا

بي گل روي تو بس خار که در پاي منست

کيست کز پاي برون آورد اين خار مرا

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۳

بگذر اي خواجه و بگذار مرامست اينجا

که برون شد دل سرمست من از دست اينجا

چون توانم شد از اينجا که غمش موي کشان

دلم آورد و بزنجير فروبست اينجا

تا نگوئي که من اينجا ز چه مست افتادم

هيچ هشيار نيامد که نشد مست اينجا

کيست اين فتنه ي نوخاسته کز مهر رخش

اين دل شيفته حال آمد و بنشست اينجا

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۴

خرقه رهن خانه ي خمّار دارد پير ما

اي همه رندان مريد پير ساغر گير ما

گر شديم از باده بدنام جهان تدبير چيست

همچنين رفتست در عهد ازل تقدير ما

سرو را باشد سماع از ناله ي دلسوز مرغ

مرغ را باشد صداع از ناله ي شبگير ما

داوري پيش که شايد برد اگر بي موجبي

خون درويشان بي طاقت بريزد مير ما

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۵

آنک بر هر طرفي منتظرانند او را

ننگرد هيچ که خلقي نگرانند او را

سرو را بر سر سرچشمه اگر جاي بود

جاي آن هست که بر چشم نشانند او را

حيف باشد که چنان روي ببيند هر کس

زانک کوته نظران قدر ندانند او را

هست مقصود دلم زان لب شيرين شکري

بود آيا که بمقصود رسانند او را

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۶

بگوئيد اي رفيقان ساربان را

که امشب باز دارد کاروان را

چو گل بيرون شد از بستان چه حاصل

ز غلغل بلبل فرياد خوان را

اگر زين پيش جان مي پروريدم

کنون بدرود خواهم کرد جان را

بداراي ساربان محمل که از دور

ببينم آن مه نامهربان را

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۷

چو در گره فکّني آن کمند پرچين را

چو تاب طرّه بهم برزني همه چين را

بانتظار خيال تو هر شبي تا روز

گشوده ام در مقصوره ي جهان بين را

کجا تو صيد من خسته دل شوي هيهات

مگس چگونه تواند گرفت شاهين را

چو روي دوست بود گو بهار و لاله مروي

چه حاجتست بگل بزم ويس و رامين را

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۸

اي بناوک زده چشم تو يک انداز انرا

کشته افعي تو در حلقه فسون سازانرا

جان ز دست تو ندانم بچه بازي ببرم

پشّه آن نيست که بازيچه دهد بازانرا

دل چو دادم بتو عقلم ز کجا خواهد ماند

مال کي جمع شود خانه براندازانرا

عندليبان سحر خوان چو در آواز آيند

مي بياريد و بخوانيد خوش آوازانرا

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۹

بده آن راح روان پرور ريحاني را

که بکاشانه کشيم آن بت روحاني را

من بديوانگي ار فاش شدم معذورم

کان پري صيد کند ديو سليماني را

سربپاي فرسش درفکنم همچون گوي

چون برين درکشد آن ابلق چوگاني را

برو اي خواجه اگر زانک بصد جان عزيز

مي فروشند بخر يوسف کنعاني را

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

از مرغ سحر ناله ي شبگير برآمد...

از مرغ سحر ناله ي شبگير برآمد

وز طرف چمن زمزمه ي زير برآمد

اي آنک ز ماهت خط چون قير برآمد

چون جزع تو از حقه ي تقدير برآمد

بس ناله که از جادوي کشمير برآمد

جانا بشکر خنده لبت آب شکر ريخت

وز زلف کژت غاليه بر برگ سمن بيخت

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

وله ايضاً

چون حريفان صبوحي بچمن روي نهند

چشم بر برگ گل و گله ي خود روي نهند

زاهدان خرقه و سجاده بيکسوي نهند

گوش بر زمزمه ي بلبل خوشگوي نهند

تو بجز سايه سرو و طرف جوي مجوي

گل سوري دگر از چهره برافکند نقاب

قدح لاله شد از ژاله پر از باده ي ناب

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

اي غمت مرغ آشيانه ي دل

اي غمت مرغ آشيانه ي دل

زلف و خال تو دام و دانه ي دل

نرگس نيمه مست مخمورت

باده نوش شرابخانه ي دل

با سر زلف تست پيوندش

زان مطوّل بود فسانه دل

راستي را خطا نمي افتد

تير چشم تو بر نشانه ي دل

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

و له ايضاً

وقت سحرست و نوبت بام

آمد که عيبش و نوبت جام

اي لعبت سيم بر بياور

از ساغر زر شراب زرفام

آن باده ي پخته ده که حيفست

مي پخته و ما بدين صفت خام

بنماي ز مطلع صراحي

در وقت سحر ستاره ي بام

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۱

گفتم مستي گفت که آري بخدا

گفتم بگذر گفت که بگذار مرا

گفتم بازا گفت کزينها بازار

گفتم رفتم گفت دگر باز ميا

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۲

آن موي ميان که مي نمايد رو را

موئي بجهاني نفروشم او را

گر لفظ مرا لولوي لالالا لاست

با اين همه لالا شده ام لولو را

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۳

چون دلبر ما دل بر بود از برما

ني دل بر ما بماند و ني دلبر ما

خون از دل ريش ما بتنگ آمده بود

او نيز روان گشت و برفت از سرما

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۴

تا چند ز پيش خويش راني ما را

روزي بغلط بخوان من شيدا را

داني که چه فرمود خضر موسي را

کن نفاعاً ولا تکن ضرّارا

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۵

مي رفت و گرفته کار سروش بالا

لؤلؤ شده درج گوهرش را لالا

گفتم که غلام هندوي زلف توام

در تاب شد و گفت که لالالالا

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۶

اي لفظ ترا لؤلؤي لالالالا

وي کار قد سرو خرامت بالا

گفتي که نکو کنم چو عارض حالت

حالم چو شکنج زلف کردي حالا

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۷

اي ريخته قند مصري از شکّر لب

و افتاده خور از مهر تو در چنبر تب

دل در سر زلف تو از آن کرد قرار

کارام بگيرد همه کس در سر شب

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۸

گر پخته ئي اي خواجه مي خام طلب

جامه گرو باده کن و جام طلب

تا چند ز حاتم و فريدون گوئي

رو داد و دهش ز اهل اسلام طلب

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۹

امشب که حريفان همه مستند و خراب

من در تبم و نيست مرا تاب شراب

اي رنج بسوي ما قدم رنجه مکن

وي تب ز من سوخته دل روي بتاب

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

آنک هستم ز خاک درگه او

آنک هستم ز خاک درگه او

من دلخسته روز و شب محروم

وطنش در ميان جان منست

ني درون دل ار کني معلوم

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

آنک بر سر و عارض چو گليست

آنک بر سر و عارض چو گليست

قطره ئي آب در ميان جُليست

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

سالکي را که ديد پيوسته

سالکي را که ديد پيوسته

اربعيني نشسته در عيدي

گفته شد نام ماهرخساري

که جهانرا بروي ما ديدي

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

آنک نبود غمش ز مثل مني

آنک نبود غمش ز مثل مني

سر دستيست در ميان زني

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

گفتمش اي ماهرو نام تو خود چيست...

گفتمش اي ماهرو نام تو خود چيست

گفت گوشه ي ابرو مرا بر طرف مه نگر

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

پريروئي که از ما ناورد ياد

پريروئي که از ما ناورد ياد

چو نامت بنگري هشتست و هفتاد

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

بستان ز کتاب حرف اول

بستان ز کتاب حرف اول

وانگاه بيا بدل فرو خوان

تا نام کسي شود که ما را

درد غم عشق اوست درمان

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

حرف سوم سه چون بيندازي

حرف سوم سه چون بيندازي

وانگاه دو حرف از ابروي تازي

در اول آن در آوري ناميست

گر زانک ترا بگفتنش کاميست

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

نام صنمي که مي نبينم بازش

نام صنمي که مي نبينم بازش

ببساي بريشم و بزن بر سازش

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

بنام ايزد

اي نهاده خشت زر بر روزن سيمين بام

وي فکنده چين شب در گيسوي مشگين شام

نغمه ي مرغان بستان تو ربّ ذوالجلال

ورد شب خيزان درگاه تو حي لاينام

خوانده در نوروز توحيد تو از اوراق گل

بر فراز چوب پايه بلبل شيرين کلام

کشته ي تيغ فنا را بر سر ميدان قهر

جز نسيم لطف جانبخش تو من يحيي العِظام

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في نعمت رسول الثقلين و نبي الخ...

الحمدلله الذي خلق السموات العُلي

اوحي الي من لاح من آياته نورالهُدي

آن درّ بحر کن فکان خوانده يتيمش آسمان

نابوده مثلش در جهان دُرّ يتيمي پر بها

شمع شبستان فلک سرو گلستان ملک

مردود راهش قد هلک مقبول رايش قدنجا

بيت المقدّس کوي او محراب خضر ابروي او

وز ظلمت گيسوي او طالع شده بدارلدّجي

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في خلوص العقيده و مناقب الائمة...

تا کي بر آستانه ي اين شش دري سرا

باشم از آشيانه ي مالوف خود جدا

وقتست کز منال تقليد بگذرم

و آرم بصحن گلشن تحقيق متّکا

من رافضي نيم که کنم پشت بر عتيق

يا خارجي که روي بتابم ز مرتضي

ليکن اگر بکعبه کنم سجده يا بدير

باشد مرا بعترة پيغمبر اقتدا

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مدح المخدوم الاعظم السعيد ا...

پيش از آن کاين خيمه ي پيروزه ي شد زرين طناب

بادبان آتشين زورق پديد آمد از آب

صبح محروري درون گردون کدامش قرصه داد

کز شکوفه طشت سيمين کرد پر صفراي ناب

مشتعل شد آتش گيتي فروز از تيغ کوه

گشت شير بيشه ي نيلوفري غايب ز غاب

گرگ را از گلّه راند صبح با سيمين عمود

دلو را در چه فکنده چرخ با زرّين طناب

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مدح الشهريار السعيد المغفور...

اي ز شرم روي چون ماه تو در خوي آفتاب

شمع چون پروانه از مهر رخت در سوز و تاب

ماه را با آفتاب ديده ات ديدن خطا

شمع را پروانه خواندن پيش رخسارت صواب

آفتاب از مهر ماه طلعتت در تاب و تب

شمع چون پروانه پيش عارضت در اضطراب

با وجود شمع رويت کز قمر پروانه ي ئيست

آفتاب و ماه شايد گر بماند در حجاب

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في الموعظه

لاف آزادگي از سرو سهي آيد راست

که بنو خاستگي از سر بر عالم برخاست

در چمن غنچه ي دم بسته ي لب دوخته را

همه دلتنگي از آنست که در بند قباست

از هواکار دل خسته ما در گره است

کاب در سلسله از رهگذر باد هواست

موي از آنروي بتانرا ز قفا مي باشد

که رخ خوب بسي فتنه و شورش ز قفا است

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في نفي الممکنات و اثبات واجب ا...

چرخ سرگشته ئي گدابيشست

دهر آشفته ئي دغا بيشست

راهب دير شش در هفتم

هندوي نحس بي بهار بيشست

وانک قاضي القضاة گردونست

مفتيي پير پارسا بيشست

صفدر قلب قلعه ي قلعي

خونيي ترک بد لقا بيشست

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مدح المولي الاعظم السعيد ال...

چون درآئي بشکر خنده شکر آب شود

ور تکلم کني از شرم گهر آب شود

ساکن منظر چشمم که جهان بين من اوست

پيش روي تو بهنگام نظر آب شود

گر بريزم قدح ديده زمين نم گيرد

ور برآرم نفس از سينه حجر آب شود

شب مهتاب ز سوز دل پر آتش من

شمع کافوري شب تاب قمر آب شود

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مدح سلطان الاعظم جمال الملّ...

لعل شيرينت دهانرا لذت شّکر دهد

زلف پرچينت روانرا نکهت عنبر دهد

جان شيرين چو حلاوت از تو يابد دور نيست

گر لب لعلت دهانرا لذّت شکر دهد

سرو سيمين تو دل را مايل طوبي کند

لعل نوشين تو جان را شربت کوثر دهد

وصلت آن لذت دهد صاحبدلانرا بي رقيب

کز نزاهت مؤمنانرا غيبت کافر دهد

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مدح الصاحب الاعظم تاج الدين...

ترک من چون گره از عنبر تر بگشايد

از دل نافه ي چين خون جگر بگشايد

عقل را کار ببندد چو قبا در بندد

روح را دل بگشايد چو کمر بگشايد

چشم من چون گهر افشان شود آن پسته دهن

بشکر خنده سر تنگ شکر بگشايد

روز روشن ز حيا چادر شب در پوشد

چون مهم شام سحر پوش ز خور بگشايد

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

يمدح السلطان الاعظم عصمة الدني...

خير مقدم اي بشير عاشقان شاد آمدي

گوئيا از پيش آن نورسته شمشاد آمدي

چون سحرگاه از هواي دوستان در بوستان

دين و دل بر باد مي دادم توام ياد آمدي

نکهت خلد برين مي آيد از انفاس تو

تاز شادروان آن ور پريزاد آمدي

شاد کن ما را و پيغام دل غمگين بيار

گر ز چين زلف بت رويان نوشاد آمدي

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مدح الشيخ الاعظم سلطان اعاظ...

دوش بردم هودج همت بصدر کبريا

برق استغنا زدم در خرمن کبر و ريا

بر فراز سد ره ديدم عالم بي منتهي

بر کشيده بلبلان گلشن قدسي نوا

کاي بمعني کرده حق در ملک وحدت پادشا

مرشد الدين قدوة الاقطاب ابواسحق را

روشنست اين کانک هر دم سوختن از سر گرفت

کار او چون شمع سوزان ز آتش دل در گرفت

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في نعت سلطان الانبيا و مناقب ا...

بنوک خامه ي صورت گشاي کن فيکون

که بست در شکن کاف تاب طره نون

حروف مصحف مجدش منزه از کم و کيف

سطور لوح جلالش مقدس از چه و چون

چو صفر هيچ بود در ازاي قدرت او

هر آنچه در قلم آيد ز لوح بوقلمون

بحکم اوست که ضحّاک صبح کشور گير

دهد بمهر دُرفشان درفش افريدون

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

في مدح سلطان الاعظم الشيخ ابوا...

بلبلان را نکهتي از گلستان آورده اند

بيدلانرا مژده ئي از دلستان آورده اند

کشتگان تيغ هجرانرا روان بخشيده اند

تشنگان را بر لب آب روان آورده اند

مهد بي سيمان بشادروان سلطان برده اند

حکم درويشان ز پاي تخت خان آورده اند

نغمه ساز مجلس گلشن که بلبل نام اوست

باز پيغامش بطرف بوستان آورده اند

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

الروض قد تبسم و الغيم قد بکا

الروض قد تبسم و الغيم قد بکا ‌‌

و الصبح قد تبلّج والديک قد حکي

تا کي چو چنگ ناله کنم چون قدح بکا

اکنون که گل بطرف چمن برد متکا

اي سرو گلعذار بده جام عبهري

در آفتاب زن ز مي دلفروز تاب

وز آب منجمد بفروز آتش مذاب

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۱- بنام ايزد

تبت يا ذوالجلال و الاکرام

من جميع الذنوب و الآثام

اي صفاتت برون ز چون و چرا

ذات پاکت بري ز کو و کدام

قاضي حاجت وحوش و طيور

رازق روزي سوام و هوام

گوهر آراي قطره در اصداف

نقش پرداز نطفه در ارحام

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۲

اي صبح صادق رخ زيباي مصطفي

وي سرو راستان قد رعناي مصطفي

آئينه ي سکندر و آب حيات خضر

نور جبين و لعل شکر خاي مصطفي

معراج انبيا و شب قدر اصفيا

گيسوي روز پوش قمر ساي مصطفي

ادريس کو معلم علم الهي است

لب بسته پيش منطق گوياي مصطفي

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۳

اگر سرم برود در سر وفاي شما

ز سر برون نرود هرگزم هواي شما

بخاک پاي شما کانزمان که خاک شوم

هنوز بر نکنم دل ز خاک پاي شما

چو مرغ جان من از آشيان هوا گيرد

کند نزول بخاک در سراي شما

در آن زمان که روند از قفاي تابوتم

بود مرا دل سرگشته در قفاي شما

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۴

اين چه خلدست که چندي همه حورست اينجا

چه غم از نار که در دل همه نورست اينجا

گل سوري که عروس چمنش مي خوانند

گو بده باده درين حجله که سورست اينجا

موسم عشرت و شادي و نشاطست امروز

منزل راحت و ريحان و سرورست اينجا

اگر آن نور تجلّيست که من مي بينم

روشنم گشت چو خورشيد که طورست اينجا

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۵

کجا خبر بود از حال ما حبيبانرا

که از مرض نبود آگهي طبيبانرا

گر از بنفشه و سنبل وفا طلب دارند

معينست که سوداست عندليبانرا

ز خوان مرحمت آنها که مي دهند نصيب

بتيغ کين ز چه رانند بي نصيبانرا

اگر ز خاک محبان غبار برخيزد

مؤاخذت نکند هيچکس حبيبانرا

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۶

گر راه بود بر سر کوي تو صبا را

در بندگيت عرضه کند قصه ما را

ما را بسرا پرده ي قربت که دهد راه

بر صدر سلاطين نتوان يافت گدا را

چون لاله عذاران چمن جلوه نمايند

سر کوفته بايد که بدارند گيا را

گر راه بدواخانه ي مقصود نيابيم

در رنج بميريم و نخواهيم دوا را

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۷

اگر در جلوه مي آري سمند باد جولانرا

بفرما تا فرو روبم بمژگان خاک ميدانرا

مکن عيب تهي دستان که در بازار سرمستان

گدا باشد که بفروشد بجامي ملک سلطانرا

چرا از کعبه برگردم که گر خاري بود در ره

برآرم آه و در يکدم بسوزانم مغيلانرا

اگر همچون خضر خواهي که دايم زنده دل باشي

روان در پاي جانان ريز اگر دستت دهد جانرا

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۸

چو در نظر نبود روي دوستان ما را

بهيچ روي نبود ميل بوستان ما را

رقيب گو مفشان آستين که تا در مرگ

بآستين نکند دور از آستان ما را

بجان دوست که هم در نفس برافشانيم

اگر چنانک کند امتحان بجان ما را

چه مهره باخت ندانم سپهر دشمن خوي

که دور کرد بدستان ز دوستان ما را

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۹

آخر اي يار فراموش مکن يارانرا

دل سرگشته بدست آر جگر خوارانرا

عام را گر ندهي بار بخلوتگه خاص

ز آستان از چه کني دور پرستارانرا

وصل يوسف ندهد دست بصد جان عزيز

اين چه سوداي محالست خريدارانرا

گر نه ياري کند انفاس روان بخش نسيم

خبر از مقدم ياران که دهد يارانرا

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۱

از زلف تو سودائي و شيدا دل ما

در کوي غمت ساخته مأوا دل ما

چون غرقه درياي حقيقت گشتيم

عالم همه قطره گشت و دريا دل ما

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۲

اي خيل غمت برده بيغما دل ما

مهر تو سپهرست و ثريا دل ما

بستيم دل شکسته در زلف کژت

تا خود چکند زلف کژت با دل ما

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۳

اي روز جهانتاب تو همسايه شب

پروين قمر ساي تو پيرايه ي شب

عقرب که شنيده است بر خرمن ماه

خورشيد که ديده است همسايه ي شب

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۴

تا مايه ي سوداي تو سرمايه ي ماست

خورشيد جهان فروز در سايه ي ماست

در سايه ي مهر ما گرفتيم وطن

هم سايه ماست آنکه همسايه ي ماست

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۵

ياري اگرت تيغ زند راحت ماست

هم خلوت ما و خالي از خلوت ماست

در حضرت او حضور ما ممکن نيست

کانجا که بود حضور او غيبت ماست

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۶

برگردش چرخ چون نمي باشد دست

دل در بد و نيک دهر چون بايد بست

اين محنت و غم که هست پندار که نيست

وين عيش و طرب که نيست انگار که هست

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۷

آن لعل که گنج شايگانست کجاست

وان آب که آتش روانست کجاست

تا چهره ي جان در آن ببينم روشن

آن جام که آئينه ي جانست کجاست

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۸

زينسان که بزير پاي غم گشتم پست

جز جام ميم کسي کجا گيرد دست

آن لحظه که بر جنازه گردد سرمن

از گردش کاسه سرم بيني مست

ادامه شعر
شاعر خواجوی کرمانی | ديوان خواجوي کرماني

۹

اکنون که ز سبزه آسماني شد دشت

وز سنبل ترناف زمين مشگين گشت

بر طارم پيروزه گوئي نرگس

طاسيست ززر نهاده در سيمين طشت

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید