برگذشت از آسمان من کل باب
آستان سيد عاليجناب
يحيي موسي کف عيسي نفس
شيث آدم خلقت نوح انتساب
خضر اسکندر در ادريس راي
صالح يوسف رخ يعقوب آب
نامدار نامجوي نامور
کامگار کامران کامياب
جعفر ثالث پناه خاص و عام
احمد ثاني ملاذ شيخ و شاب
عقل مستظهر براي صايبش
همچو بوالقاسم به فتح بوتراب
ساکنان درگهش خير الانام
حاسدان حضرتش شرالدواب
جود او ارزاق را نعم الکفيل
کوي او افاق را حسن المآب
بر سپهر مکرمت صاحبقران
در جهان منقبت مالکرقاب
اختر اقبال او بي ارتداد
و آسمان قدر او بي انقلاب
ز آرزوي خاک بوسش ورد چرخ
دايماً يا ليتني کنت تراب
نير اعظم زنور خاطرش
مقتبس چون جرم ماه از آفتاب
ز آسمان آمد سخن واو ز آسمان
بگذرانده چون دعاوي مستجاب
هر که او چون خواب در چشم آيدش
چشم بختش خواب را بيند به خواب
حرز بازوي ملک داني که چيست
شعرا و الله اعلم بالصواب
از طريق تربيت ارسال کرد
سوي من نظمي چو لؤلوي خوشاب
شاهدي خوش منظري شيرين کلام
لعبتي مشگين خطي عنبر نقاب
خط سبزش طبله ئي پر عود خام
چين زلفش نافه ئي پر مشک ناب
معني او شمع صورت را فروغ
صورت او جام معني را شراب
آب حيوان قطره ئي از آن سواد
لوح محفوظ آيتي از آن کتاب
نکته هايش مشرب دل را زلال
نقطه هايش چشمه ي جان را حباب
از لطافت رانده خون از چشم مي
وز رواني برده آب از روي آب
مصر حکمت را بياض او سواد
نيل فطنت را سواد او زهاب
من کيم کو ملتفت گردد به من
کي کند سيمرغ بازي با ذباب
بکر فکرش چون بر اندازد تتق
فکر بکرم رخ بپوشد در حجاب
افکند جعد عروس طبع او
در دل شوريده ي من پيچ و تاب
من چو پيش لفظ او جان داده ام
کي توانم گفت شعرش را جواب
دعد نتواند که بگشايد زبان
چون بر افتد پرده از روي رباب
بادي يک ساعت ز سال عمر او
از ازل تا آخر يوم الحساب