chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

محمدبن علی کرمانی

في مدح الملک الاعظم الاعدل الاکرم خسرو السواحل و البحار قطب الدنيا و الدين تهمتن کردانشاه الهرموزي

جرعه ئي خوردم و سرمست و خراب افتادم

آتشي ديدم و از ديده در آب افتادم

قدمي رفتم و از رفته پشيمان گشتم

نظري کردم و در عين عذاب افتادم

داشتم داعيه ي آنک برين در ميرم

ورنه در کوي ملامت بچه باب افتادم

همچو باد آمدم و خاک صراحي گشتم

آب خود بردم و در آتش ناب افتادم

پشه ئي بودم و پر مي زدم از بهر شراب

آمدم ناگه و در جام شراب افتادم

گرچه گويند که مردان همه جا مي افتند

من چه مردم که بيک جرعه خراب افتادم

يا رب آن مي ز کجا بود که دوش آوردند

که چنان مست مرا دوش بدوش آوردند

واجب آنست که ديگر مي حمرا نخورم

که چو صهبا نخورم انده صهبا نخورم

باده هر چند که در کار دلم ريخته است

چون مرا خون جگر خورد بهل تا نخورم

وا نخوردم ز مي و خوردم از آنسان و کنون

من چو واخوردم از آن شايد اگر وانخورم

چه ملامت که ز تن ها نکشيدم تنها

بخورم باده و تنها غم تن ها نخورم

دور ازين حضرت اگر خون دلم بايد خورد

بخورد خون دل و غصّه ي اعدا نخورم

چنگ در دامن خسرو زده ام تا چون رود

ضربت بار بد و زخم نکيسا نخورم

قدحي خوردم و صد نيش جفا کردم نوش

غزلي خواندم و صد قول خطا کردم گوش

چون مه پرده سرا چنگ ببر در گيرد

مطرب از پرده ي عشاق نوا بر گيرد

همچو شمعم برود آب رخ از آتش دل

کار شمع ار چه هم از آتش دل درگيرد

تا کند خون من از ساغر خونخوار طلب

بدود اشک من و دامن ساغر گيرد

بر سرم سرزنش تيغ حوادث نبود

اگر از خاک شه بحر مرا بر گيرد

قطب دين شاه تهمتن که ز سهمش خورشيد

بدرفشد چو بکف قبضه ي خنجر گيرد

خضر تيغش چه عجب گر ببرد آب حيات

که چو او بر کشدش ملک سکندر گيرد

آنک ترک فلکي هندوي ترکش کش اوست

نه فلک حلقه ئي از بند کمر ترکش اوست

اي ز دست کف دُر پاش تو کان چون کف دست

چرخ سرکش شده از جام جلالت سرمست

گرم در پاي تو افتد چو بر آيد خورشيد

تا ازين دست شود قبله ي خورشيد پرست

شايد ار باره برين قلعه قلعي راني

زانک بر کوهه زين چون تو سواري ننشست

پرده ي زرکش چرخي ز سنانت بدريد

زهره ي زُهره ي زهرا ز خدنک تو بخست

با کمان تو اگر چرخ نزاعي مي کرد

تا چه افتاد که چون تير ز شست تو بجست

دست در پيش تو آورده ام از سرمستي

که چو از دست شدم لطف توام گيرد دست

اي خطا بخش بلطف و بکرم عذر پذير

نظر عاطفت از بنده ي خود باز مگير

گرچه گويند که گل خسرو ملک چمنست

ليکن از جود تواش خرده ي زر در دهنست

کمترين بنده ي درگاه تو شاه فلکست

کمترين گوهر جام تو سهيل يمنست

هر که در روي تو چون شمع کشد تيغ زبان

بکشش گر بمثل شمع زمرد لگنست

خرده ئي گر ز من از بي خردي صادر شد

آنهم از بخت بد و طالع وارون منست

مرد ميدان مي لعل نبود زان روي

که ز سر خاب زيان يابد اگر تهمتنست

من چو بي خويشتن از بزم تو بيرون شده ام

از که نالم که فغانم همه از خويشتنست

زين پس ار بخت مرا لطف تو بيدار کند

هر عزيزي نتواند که مرا خوار کند

اي شه ملک ستان ملک جهان زان تو باد

قصر نه پنجره يک غرفه ز ايوان تو باد

شير اين بيشه کش از چشمه ي مهر آب خورست

صيد کمتر سگ صيد افکن دربان تو باد

چو برين درکشي آن توسن روئين سم را

صحن مضمار فلک عرصه ميدان تو باد

با تو گر زانک عدو روي بميدان آرد

سرش افتاده چو گو در خم چوگان تو باد

ديده ي مشعله داران شبستان سپهر

روشن از شعشعه ي شمع شبستان تو باد

چون فلک کاسه ي پيروزه بود بر خوانت

قرص زرين فلک ريزه ئي از خوان تو باد

جشن ميمون مه عيد همايون بادت

حکمت بوعلي و فهم فلاطون بادت

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید