chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

محمدبن علی کرمانی

قطعه

باد پيمائي که جم را خاک ره پنداشتي

بر من از ديوانگي هر دم کميني مي گشود

گفتم آخر چند ازين گرمي برو سردي مکن

مي فروزي آتش و خود کور مي گردي بدود

چون نداري زهره ئي زهرت نمي بايد فشاند

چون نديدي چرمه ئي چربت نمي بايد نمود

ريش خود بگرفت و بر تيزيد و بخروشيد و گفت

کاين زمان چون نوکري با من نمي بيني چه سود

گفتمش دست از چه رو هر لحظه بر ريش آوري

دنب خر چندانکه پيمائي همان باشد که بود

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید