chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

محمدبن علی کرمانی

في مدح المولي الاعظم السعيد الشهيد شمس الحق و الدين محمود صاين قاضي طاب مثواه

چون درآئي بشکر خنده شکر آب شود

ور تکلم کني از شرم گهر آب شود

ساکن منظر چشمم که جهان بين من اوست

پيش روي تو بهنگام نظر آب شود

گر بريزم قدح ديده زمين نم گيرد

ور برآرم نفس از سينه حجر آب شود

شب مهتاب ز سوز دل پر آتش من

شمع کافوري شب تاب قمر آب شود

مهر کو چشم و چراغ فلکش مي خوانند

از تف آه منش پيه بصر آب شود

چون ببيند بگه آنک در آئي بسخن

شکر تنگ ترا تنگ شکر آب شود

صبحدم بيتو نخواهم که بر آرم نفسي

که اگر دم بزنم شمع سحر آب شود

مژه چون مدخل منظوم سرشکم خواند

مردم ديده ي سياره شمر آب شود

از چه رو لعبت عمّاني چشمم هر دم

جامه ي موج برون آرد و در آب شود

پيش تيغ ستمت خشت دو سر خون گريد

نزد پيکان غمت تير سپر آب شود

چون فروزنده شود روي تو وراي وزير

از حيا چشمه ي رخشنده ي خور آب شد

شمس گردون معالي که ز تاب سخطش

کوه آهن دل زرّينه کمر آب شود

گوهر از آب شود حاصل و گاه غضبش

در دل تنگ صدف بار دگر آب شود

موج درياي کفش چون متلاطم گردد

ميغ را چون گهر تيغ مقر آب شود

ايکه چون ياد سنان تو کند مادر دهر

نطفه از سهم در اصلاب پدر آب شود

چون بوصف کف و کلک تو حديثي رانم

بحر در خوي فتد و لؤلؤ تر آب شود

قرص خود بر طبق چرخي سيمين سپهر

ز آتش طبع تو چون قرصه ي زر آب شود

دل فردوس بخندد ز نسيم کرمت

وز مهابت بر قهر تو سقر آب شود

پير فرتوت جهانديده ي گردون از سهم

پيش شمشير تو در سنّ کبر آب شود

بگه کينه چو از قله برافرازي تيغ

کوه را ز آتش خشم تو جگر آب شود

اختر از بارقه ي طبع تو اخگر گردد

خرد از ذهن تو در باب هنر آب شود

ره نوردان محيط فلک سر زده را

چون عطاي تو زند موج ممر آب شود

خصم تر دامن بي آب ترا گاه گريز

بسکه چون ابر کند گريه مفر آب شود

چون کنم ياد لب خنجر گيتي سوزت

آتش خاطرم از بيم خطر آب شود

قاف کو دايره ي مرکز خاک افتادست

گر بيابد ز نهيب تو اثر آب شود

روز هيجا که شود برق سر تيغ بميغ

و آب گردد چو طبر خون و تبر آب شود

چون سموم نفس خصم تو جستن گيرد

بحر در جوش شود ز آتش و بر آب شود

باغ نه پيشگه شش چمن گيتي را

برگ از اشجار فرو ريزد و بر آب شود

کوه و در گرد سپاه تو بگيرد و ز سهم

کوه بر خاک زمين افتد و در آب شود

چون درفشنده شود بيلک آتش بارت

کوکب روشن اين هفت سپر آب شود

اين جواري لآلي وش آتش رخ را

تا برين نيل روان راهگذر آب شود

شمع اقبال همايون تو افروخته باد

تا بحدّيکه از و عقل بشر آب شود

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید