وقت سحرست و نوبت بام
آمد که عيبش و نوبت جام
اي لعبت سيم بر بياور
از ساغر زر شراب زرفام
آن باده ي پخته ده که حيفست
مي پخته و ما بدين صفت خام
بنماي ز مطلع صراحي
در وقت سحر ستاره ي بام
شاهد غرضست ورنه در خلد
آرام کراست بي دلارام
چون خار بود بچشم رامين
گل بي رخ ويسه ي گل اندام
ز ايام شکايتي که دارم
گويم همه يک بيک بايام
عشق تو که خاص از آن ما بود
امروز شدست در جهان عام
در دام زمانه چند باشي
رو جام شراب گير مادام