ز دست اين فلک گوژ پشت سفله پرست
کدام سر که نرفتست عاقبت از دست
اگر نهي ز شرف بر سر کواکب پاي
بزير پاي حوادث کند سپهرت پست
سکندر ار چه بمردانگي جهان بگشود
بوقت کوچ بنا کام بار رحلت بست
تهمتن ار غم اين هفتخوان خلاص نيافت
سيامک از کف اين ديو کينه جوي نجست
غبار دل چه نشيند چو گرد محنت خاست
ز ملک و مال چه خيزد چو شمع عمر نشست
چو ساقي فلکت مي ز هفت جام دهد
چو جم کشند بيکدم بخوابگاهت مست
ز سرد مهري گيتي نگر که در هيجا
به تير چرخ روان اميرزاده بخست