chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

محمدبن علی کرمانی

۶

بگوئيد اي رفيقان ساربان را

که امشب باز دارد کاروان را

چو گل بيرون شد از بستان چه حاصل

ز غلغل بلبل فرياد خوان را

اگر زين پيش جان مي پروريدم

کنون بدرود خواهم کرد جان را

بداراي ساربان محمل که از دور

ببينم آن مه نامهربان را

دمي بر چشمه ي چشمم فرود آي

کنون فرصت شمار آب روان را

گر آن جان جهان را باز بينم

فداي او کنم جان و جهان را

چو تير ار زانک بيرون شد ز شستم

نهم پي بر پي آن ابرو کمان را

شکر بر خويشتن خندد آن ماه

بشکر خنده بگشايد دهان را

چو روي دوستان باغست و بستان

بروي دوستان بين بوستان را

چو مي داني که دوران را بقا نيست

غنيمت دان حضور دوستان را

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید