chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

محمدبن علی کرمانی

از مرغ سحر ناله ي شبگير برآمد

از مرغ سحر ناله ي شبگير برآمد

وز طرف چمن زمزمه ي زير برآمد

اي آنک ز ماهت خط چون قير برآمد

چون جزع تو از حقه ي تقدير برآمد

بس ناله که از جادوي کشمير برآمد

جانا بشکر خنده لبت آب شکر ريخت

وز زلف کژت غاليه بر برگ سمن بيخت

چون خامه ي نقّاش ازل نقش تو انگيخت

زنجير شب از فرق تو ايام در آويخت

تا اين دل ديوانه بزنجير برآمد

زانگه که دل از زلف تو منشور جنون خواند

جانرا غمت از قالب دلگير برون خواند

اي آنک مرا چشم تو در ورطه ي خون خواند

اي بس که صبا در چمن حسن فسون خواند

تا سرو سرافراز تو چون تير برآمد

خورشيد جمال تو چو سر برزند از جيب

چون شمع اگرت پيش بميرم نبود عيب

اي از دهنت مانده يقين در تتق ريب

بر بوي سر زلف تو از باديه ي غيب

تعجيل کنان باد جهانگير بر آمد

چون برقع شبگون فلک از روي تو بگشود

مشکين گره از سلسله ي موي تو بگشود

کار دلم از سنبل هندوي تو بگشود

آندم که صبا نافه ي گيسوي تو بگشود

دود از جگر سوخته ي قير برآمد

آيا که چه از زلف سياه تو کشيدم

کز جمله جهان مهر جمال تو گزيدم

چون غمزه ي عاشق کش خونريز تو ديدم

از صحبت جان آن نفس اميد بريدم

کز رزمگه چشم تو تکبير برآمد

مطرب چو نوا مي زند از پرده ي نوروز

خواجو چه کند گر نزند آه جگر سوز

باز آي که از مهر تو ايماه دلافروز

جان دست زنان در رسن زلف تو هر روز

زين چاه گل آلوده ي دلگير برآمد

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید