پيش از آن کاين خيمه ي پيروزه ي شد زرين طناب
بادبان آتشين زورق پديد آمد از آب
صبح محروري درون گردون کدامش قرصه داد
کز شکوفه طشت سيمين کرد پر صفراي ناب
مشتعل شد آتش گيتي فروز از تيغ کوه
گشت شير بيشه ي نيلوفري غايب ز غاب
گرگ را از گلّه راند صبح با سيمين عمود
دلو را در چه فکنده چرخ با زرّين طناب
معجر زر حقه بر سر شاهد چرخي لباس
قرطه ي گلريز در بر لعبت شمعي نقاب
خسرو آتش رخ مشرق فروز نيمروز
همچو بيژن سر بر آورد از چه افراسياب
خسرو آتش رخ مشرق فروز نيمروز
همچو بيژن سر بر آورد از چه افراسياب
وز فراز طارم فيروزه بر خاک اوفتاد
تا ببوسد نعل شبرنگ خديور کامياب
خسرو اعظم صفي الحق و الدّين آنک هست
شمع اقبالش چو قنديل فلک در التهاب
حامي انصاف او آفاق را نعم الرقيب
چنبر فرمان او افلاک را مالک رقاب
آنک سازند از براي نقره خنگش هر مهي
پيشکاران سپهر از ماه نو زرّين رکاب
طبعش ار چشم تغير افکند بر کاينات
در زمان آرد درنگ و در زمين آرد شتاب
در هواي مجلسش هر صبح در بزم افق
دعد گردد زهره ي خنياگر و بربط رباب
هر که جز نامش نراند بر زبان خير الانام
وانک جز خاک درش سازد مکان شرالدّواب
اي زرشک طبع گوهر پرورت ابر مطير
در کف دريا گسسته عقد لولوي خوشاب
راي رخشان تو شمع و چرخ رنگاري لگن
گوهر پاک تو گنج و عالم خاکي خراب
رفعت قدرت شکسته پنجه ي کف الخضيب
مدّت عمرت گرفته دامن يوم الحساب
خاطر گيتي فروزت آفتابي بي کسوف
دولت کشور گشايت عالمي بي انقلاب
خاک گردد از تواضع پيش درگاهت سپهر
و آب گردد از حيابي دست دُر پاشت سحاب
قرص مهر از آتش کين تو چون زر در گداز
شير چرخ از صدمه ي قهر تو چون خر در خلاب
بحر اخضر با وجود جود فياضت غَدير
نيل گردون با محيط طبع موّاجت سراب
در قفس کردست بلبل را بخوش خواني که هست
طوطي کلک تو با مرغان عرشي در خطاب
بعد ازين گو فتنه سر بر نه ببالين عدم
زانک با عدل تو بيند روي بيداري بخواب
گرنه راي ثاقبت بر وي فکندي سايه ئي
محترق گشتي شه سياره چون ديو از شهاب
حزم بيدار تو چون اثبات هشياري کند
مرتفع گردد خواص مستي از طبع شراب
ورزند خلق روان بخشت دم از جان پروري
در دهان ارقم آب زندگي گردد لعاب
دين پناها يک دو بيتم زانو ري ياد آمدست
گوش کن وز من عنان دل زماني بر متاب
روز عيشم بود روشن ز آفتاب عون تو
وز عنا آمد شبم حتي توارت بالحجاب
لطف تو هر لحظه ام گويد که هين الاعتذار
قهر تو هر ساعتم گويد که هان الاجتناب
من ميان هر دو باجاني بغُرغُر آمده
در کف غم چون تذروي مانده در چنگ عقاب
گر بپرسي حال من هم لطف باشد هم کرم
ور بر آري کار من هم فضل باشد هم ثواب
پيش ازين در خاطرم بودي که هرگز ذرّه ئي
برنتابد رخ زاري روشن من آفتاب
اين زمان بنگر که دارم راستي را چون رسن
تن ز گردون پر ز پيچ و دل ز دوران پر ز تاب
هيچ نقصاني نباشد حيدر کرّار را
گر کسي از جهل نشناسد تراب از بوتراب
داعي دولت که فهرست لامش حمدتست
فضل او صورت نبندد از درت من کل باب
شايد ار شعرم بآب زر نويسد آفتاب
چرخ را بر هفت هيکل چون دعاي مستجاب
حيف باشد چون مني در عهد عدل شاملت
گشته سر گردان ز دور چرخ همچون آسياب
يا بشارت تا شوم بر خاک درگاهت مقيم
يا اشارت تا برم ابرام ازين عالي جناب
چون بيمن اهتمامت هفت کشور جنّتست
بنده در جنّت چرا هر لحظه بيند صد عقاب
گر خطائي دور از آن حضرت ز من صادر شدست
رحمتت بيشست زان و الله اعلم بالصواب
تا زند خرگه مه خرگاهي مشعل فروز
تا کند منجوق شمس زرگر زرشته تاب
خيمه ئي کان دست فرّاش ازل زد بهر تو
باد منجوقش ز خورشيد و طناب از ماهتاب
قاصدت ابن الليالي و درت اُم النجوم
خاطرت ابن الذکاء و دفترت اُم الکتاب
روز نوروزت همايون باد تا در مطبخت
برّه را قربان کند گردون بتيغ آفتاب