بنده دارد بارگي بس نامدار و معتبر
در بزرگي داستان و در سرافرازي سمر
سيم بخشي تنک چشم و سخت جاني سنگدل
باد پائي گرم خيز و قلعه گيري تا جور
قائم الليلي که شب تا صبح باشد در قيام
صائم الدهري که باشد بي نياز از خواب و خور
گاه گيرد همچو ماري گرزه اندر غار جاي
گاه گردد همچو شيري شرزه اندر کوه و در
گاه سقائي کند چون مفلسان از بهر سيم
گاه کناسي کند چون ناکسان بر بوي زر
همچو مرغ خانگي در زير دارد بيضه ليک
قاف تا فاقش بود مانند عنقا زير پر
مدخلش در ملک شام و از تري او را مدد
منزلش در بند و در تاريکي او را آبخور
او ز ملک روم و در موصل علم بفراخته
ليک خيل زنگبار آورده بر خيلش حشر
قلعه ي او گرده کوه و چشمه ي او آب گير
سير او در ترّ و خشک و او مسافر خشک و تر
هر کجا باشد گلي خاري پديد آيد از او
هر کجا باشد سهي سروي ازو آيد ببر
پيش هر کس برنخيزد از سر کبر و مني
جز براي دلبران سرو قد سيم بر
حدت او در دوار اما ز ادرارش فتور
قوت او در ورم اما ز افلاجش خطر
غايت امکان اصل و علت ايجاد نسل
موجب انتاج خلق و ماده ي نشر بشر
زاهدانرا پايمال و شاهدانرا دست گير
دوستانرا پرده دار و دشمنانرا پرده در
گاه همچون ماهيي کز قلزم اُفتد بر کنار
گاه چون ديوي که از قرّابه آرندش بدر
همچو کبکي کوهساري جسته بيرون از قفس
همچو سروي جويباري رسته در پايش خضر
چون درفش اژدها پيکر فرود آرد ز کوه
بينيش چون اژدهائي خفته در زير کمر
گه چو ملاحان ز کشتي بر فراز بادبان
گه چو غوّاصان بدريا در شود بهر گُهر
بر در هر درگهي بر پاي باشد چون علم
در پي هر حجره ئي بر کار باشد چون حجر
نيک شوخي سربزرگ اما قوي نفسي نفيس
بس وجودي نازک اما سخت کوري بي بصر
ماهيي ماهي غلط گفتم که مرغي خايه دار
هدهدي بر کنده پر ني ني عقابي تيز پر
گه بر افرازد علم از حدّ شهرستان لوط
گه بسوي چاه بابل باشدش عزم سفر
گه بُود در بند قبچاقي بتان سرو قد
گه زند سر بر در مه پيکران کاشغر
شاهدانش يار غار و آشيانش پاي غار
مسکنش در بند و نوروزش همه شب تا سحر
از دو پيکر طالع و رأسش مقابل باذنب
منزلش کف الخضيب اما قرانش با قمر
راست چون طفليست کايد از دهانش بوي شير
عورتش خوانم که در پرده ست و او في الجمله نر
بادگيري زان صفت کس را نباشد بر گذار
زابگيري همچنان کس را کجا باشد گذر
گه بگريد زار و سر بر زانوي حسرت نهد
گه بر آرد سر که چون من کيست در عالم دگر
چون بجنبد نعره برخيزد ز گردون کالفرار
چون بر آرد سر فغان از کوه آيد کالخدر
افعيي با مهره ني ني گردني با گرد ران
نامه ي سر مهر ني ني خامه ي ببريده سر
گر بچاهي درفتد در تيره شب عيبش مکن
زانکه او کورست و شب تار و لب چاهش ممر
فاعل مفعول مطلق رفع و نصب اعراب او
مصدري لازم وليکن تعديش بي حرف جر
عاملي جازم که هرگه کو شود ملحق بجمع
جمله را از مبتداي فعل او باشد خبر
فتح او در ضمّ وليکن کسر او در نفي فعل
او علم وانگاه در ترکيب شرطي معتبر
شعبه ي لين و بترکيت نگارين گشته حاد
زيرکش ليکن ز زير افکنده او را ناگزر
زخمه ي او در دوگاه اما مقام او سه گاه
چون و تر پيوسته بر ساز و چو سازي بي وتر
شيخ گرزالدين ابوالعباس رومي پير نجد
...........................................
.........................................
دشمن جاه خديور دين پناه دادگر
هر کرا سخت آيد اين معني ز خواجو گو مرنج
نظق عيسي را چرا منکر شود هر گاو و خر
خواستند از من که چيزي اندرين معني بگو
ور کسي عيبي کند گو از سر اين در گذر