chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

محمدبن علی کرمانی

۵

آب آتش مي برد خورشيد شب پوش شما

مي رود آب حيات از چشمه ي نوش شما

شام را تا سايبان روز روشن ديده ام

تيره شد شام من از صبح سحرپوش شما

در شب تاريک خورشيدم در آغوش آمدي

همچو زلف ار بودمي يک شب در آغوش شما

از چه رو هندوي مه پوش شما در تاب شد

گر بمستي دوشم آمد دوش بر دوش شما

اي زروبه بازي آهوي شما در عين خواب

شير گيران گشته مست از خواب خرگوش شما

مردم چشم عقيق افشان لؤلؤ بار من

گشته در پاش از لب در پوش خاموش شما

حلقه ي گوش شما را تا بود مه مشتري

مشتري باشد غلام حلقه در گوش شما

عيب نبود چون بخوان وصل نبود دسترس

گر بدرويشي رسد بوئي ز سر جوش شما

آب حيوانست يا گفتار خواجو يا شکر

ماه تابانست يا گل يا بنا گوش شما

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید