chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

محمدبن علی کرمانی

في نعت الرسول صلي الله عليه و آله

صل علي محمدٍ دُرّة تاج الاصطفا

صاحب جيش الاهتدا ناظم عقد الاتّقا

بلبل بوستان شرع اختر آسمان دين

کوکب دُرّي زمين درّي کوکب سما

تاج ده پيمبران باج ستان قيصران

کارگشاي مرسلين راهنماي انبيا

سيد اولين رسل مرسل آخرين زمان

صاحب هفتمين قران خواجه ي هشتمين سرا

هستي امر کن فکان مقصد حرف کاف و نون

برق رو براق ران خاکي عرش متّکا

شمع سراجه ي ابيت اختر برج لودنوت

تارک دنيي دني مالک ملکت دني

رخت به ورطه ي بلا تخت به ذروه ي علا

خانه به گوشه ي فنا دانه ي خوشه ي بقا

تازي شير بي لقب مکّي هاشمي نسب

معتکف سراي وحي اُمّي اُمتي سرا

طيب طيب آستان طاير کعبه آشيان

گوهر کان لا مکان اختر برج کبريا

روضه ي آدم صفي آدم روضه ي رضا

صوفي صفّه ي صفا سر و حديقه ي وفا

ز ابروي چون هلال او تافته نعل ماه نو

وز رخ مه مثال او يافته مشتري بها

مشتعل از جبين او شمع سراچه ي هدي

منتسم از نسيم او غنچه ي باغ اهتدا

خورده به آب روي او نوح درودگر قسم

کرده به خاک کوي او آدم خاکي التجا

منهدم از عروج او قبه ي قصر قيصران

منهزم از خروج از خسرو خطه ي خطا

ابطحئي که چون علم بر حرم وجود زد

از پي پاي بوس او گشت نه آسمان دو تا

صومعه ئي که نيستش زمزمه ي درود ازو

هست چو دير مؤبدان لايق نفت و بوريا

چون دُر اگر يتيم شد بود بهاي او فزون

زانک خرد فزون نهد درّ يتيم را بها

منزويان شام بين از هوس رداي او

پيش رواق نيلگون بسته غشاوه ي عشا

برده چو زهره اشرف پاره ي عطف دامنش

بهر طراز آستين چرخ زمردّين قبا

اي زمضيق کن فکان سوي مکان لا مکان

رانده و باغ سدّره را ديده به ديده منتهي

روي تو قبله ي ملک کوي تو کعبه ي فلک

مختلف تو قد هلک معتقد تو قدنجا

صدر تو مصدر امان زخم تو مرهم روان

درد تو موجب دوا رنج تو علّت شفا

شاه نشان قدسيان تخت نشين شهر قدس

اي شه ملک اصطفا وي لقب تو مصطفي

آينه ي سپهر را مهر رخ تو صيقلي

ديده ي آفتاب را خاک در تو توتيا

رواح امين چو عرض کرد آب رخ تو بر رسل

در تک چاه آب شد يوسف مصري از حيا

شاه فلک چو بنگرد طلعت ماه پيکرت

ذرّه صفت دراوفتد بر سر بامت از هوا

اي شده آب زمزم از خاک در سراي تو

کعبه ز توست به اشرف مروه ز توست با صفا

عقل چو ديد که آسمان پيش تو در رکوع شد

نزد قيام قامتت داد صلوة را صلا

دست عنايتي که ما مفتقريم و تنگدست

خوان شفاعتي که ما مشتهئيم و ناشتا

خواجو اگر نداشتي برگ بهار عشق تو

بلبل باغ طبع او هيچ نداشتي نوا

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید