بر آمد آن مه خورشيد منظر از درگاه
گشوده بند بغلطاق و کژ نهاده کلاه
بمژده گفت که امروز بر کرانه ي راه
مرا مبشر اقبال بامداد پگاه
نويد عاطفت آورد از آستانه شاه
نمود چهره و پنداشتم که صبحدمست
گرفت ساغر و شد روشنم که جام جمست
شراب داد بدين بنده کاصغر الخدمست
چه گفت گفت که رويت بکعبه ي کرمست
نياز عرضه کن و حاجتي که هست بخواه
بساط مجلس او جوي و باغ خلد مجوي
بيک اشارت او ترک هر دو کون بگوي
بجنب خاک درش دست از آب خضر بشوي
وز آستانه او بر مگير ازين پس روي
که نيست دولت و دين را جز اين حوالتگاه
وجود او را جوهرشناس و کون عرض
کز آفرينش عالم جز او نبود غرض
چو قهر و مرحمتش عين صحّتست و مرض
رضاي او را از کاينات گير عوض
جناب او را از حادثات ساز پناه
شهي که پير سپهرست خاک روب رهش
قباي اطلس چرخست ترکي از کلهش
شه فلک بود ابلق سواري از سپهش
خدايگاني کاندر فضاي بارگهش
عديل قمّه چرخست قبّه خرگاه
نظام دولت و دين کيقباد کسري فر
مه سپهر معالي سپهر فضل و هنر
شهنشهي که نهد تيغ کوه او را سر
به پيش موکبش از فتح و نصرتست حشر
بگرد رايتش از يمن دولتست سپاه
چو ماه رايت او بر فلک تجلي کرد
زمانه نسبت رايش بدست موسي کرد
عقاب چار پرش قصد چرخ اعلي کرد
ز کامکاري قدرش بهر چه دعوي کرد
فلک مقر شد و حاجت نيامدش بگواه
تهمتني که بود بزم رزم و رزمش بزم
بحرف قاطع تيغست عين عامل جزم
هر آنگهي که نمايد بسوي ميدان عزم
به پيش خنجر بيجاده رنگ او در رزم
بود ز بي خطري کوه بر مثابت کاه
زهي شکوه تو در چشم اختران زده خاک
مهابت تو گريبان آسمان زده چاک
زمانه تيغ ترا خوانده آب آتشناک
رسيده خاک جنابت ز قدر بر افلاک
فتاده نام بزرگت بعدل در افواه
با بر تيغ دو تا کن قد هلالي خصم
چو روشنست ترا حال سست حالي خصم
نهال رمح تو در خون کشد نهالي خصم
مثال قهر تو و مکر و بد سگالي خصم
حديث حمله شيرست و حيله ي روباه
چو غنچه نفحه ي خلق تو از صبا بشنيد
چو صبح بردم گلبوي بوستان خنديد
سپهر سر زده از چنبر تو سر نکشيد
توئي که سر بسر آثار شهرياري ديد
هر آن زمان که خرد در جبينت کرد نگاه
ز چشم زخم سپهرت مباد نقصاني
که جز سپهر نزيبد ترا ثنا خواني
چو در جهان چو تو پيدا نشد جهانباني
بقاي عمر تو در ملک باد چنداني
که حصر آن نکند دور سال و مدت ماه