chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

محمدبن علی کرمانی

في مدح الامير الاعظم الشهريار المعظم والي السيف و القلم خسرو غازي المنصور مبارز الحق و الدين محمد زيد عدله

چو رخ نمود بر ايوان اين حديقه ي مينا

ز زير پرده ي کحلي عروس کلّه خضرا

چنان نمود که خاتون حجله خانه ي مشرق

به زير مقنعه بنهفت طرّه ي شب يلدا

جهان مفرّح ياقوت کرد از آنک به حکمت

برون برد ز دماغ زمانه علّت سودا

قضا به شعبده بازي بر اين بساط معلّق

نمود مهره مهر از درون حقه مينا

درفش شمعي خورشيد پيکر شه مشرق

ز قلبگاه افق برکشيده سر به ثريا

پديد شد دگر از زير چتر آينه منظر

کلاه گوشه سلطان چرخ آينه سيما

نهاده مه ز افق روي در منازل شرقي

چو زورقي که به ساحل فتد ز لجه ي دريا

تو گوئي از پي نزهتگه بتان سمن رخ

ز سبزه زار فلک بر دميده لاله حمرا

درآمد از درم آن ماه آفتاب شمايل

مهي که مشتري مهر اوست زهره زهرا

زرنگ و بوي خط سبز و زلف غاليه رنگش

نسيم غاليه سا و زمانه غاليه آسا

هزار يوسف مصري اسير چاه زنخدان

هزار عيسي مريم رهين لعل شکرخا

نهاده بر مه تابان ز مشک سوده سلاسل

کشيده بر گل سوري رقم ز عنبر سارا

چه گفت گفت که عيدست و روز جشن همايون

ز بهر تهنيت خسرو اين قصيده بيارا

که اي سپهر جنابي که شاه قبّه مينا

کمر ز منطقه بندد به خدمت تو چو جوزا

ز خاک بارگهت رفته آب چشمه کوثر

ز طاق پيشگهت بسته کار گنبد اعلي

بروز بزم گدايت هزار قيصر و خاقان

بگاه رزم اسيرت هزار بهمن و دارا

هماي رايتت افکنده سايه بر سر گردون

خقاب چارپرت کرده قصد عالم بالا

شدست ورد ثناي تو حرز ساکن و ساير

چنانک حرز دعاي تو ورد جاهل و دانا

توئي مبارز دنيا و دين و رايت رايت

نهال گلشن دين و چراغ ديده دنيا

ز بيم آتش خشم تو کوه خاک نشين را

به خون لعل فرو شد قباي زرکش خارا

تو سر به چرخ بر افراز تا ز پاي درآيد

حسود بي سر و بي پا که باد بي سر و بي پا

چو خضر تيغ ترا آرزوي آب حياتست

از آن حرام شد آب حيات بر تن اعدا

بروز معرکه خنجر کشان قلب سپاهت

به حمله گرد ز تن ها بر آورند به تنها

چو کوه کوب فلک جنبشت به پويه درآيد

به نعل گرد برآرد ز زير صخره ي صمّا

قباي قدر ترا آستر تمام نيايد

ز هفت اطلس گلريز آسماني والا

کنند عقده گشايان بارگاه ضميرت

ز روزنامه ي امروز حل مشکل فردا

به فهم و علم سليماني آن نئي که نداني

اداي لحن چکاوک ربانک پرده ي عنقا

درون گلشن طبعم نگر که گلبن مدحت

نوازنند ز شاخش هزار بلبل گويا

به مدحت تو برد خازن صديقه ي رضوان

عقود گوهر نظممِ ز بهر زيور حورا

عروس کلّه طبعم ز حجله چون بدرآيد

هزار دل بربايد به چين جعد سمن سا

توئي محمد و داني که سامري به جهالت

برد فسانه ي گوساله پيش معجز موسي

اگرچه دم ز مسيحا زند به روح فزائي

کجا به منطق عيسي رسد ترنم ترسا

از آن به نزد تو اشعار بنده آب ندارد

که شعر او همه سحرست و خاطرت يد بيضا

بدان اميد که در پاي مرکب تو فشانند

دهم دو حقه لولو بدين دو هندوي لالا

رهي گرش تو ترّحم کني غريب نباشد

اگرچه دست غريبان کجا رسد به تمنا

هميشه تا متوالي بود ليالي و ايام

هميشه تا متناسب بود جوارح و اعضا

مقيم روز و شبت عيد باد و عيد همايون

مدام سال و مهت عيش باد و عيش مهنّا

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید