chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

محمدبن علی کرمانی

۶

گر راه بود بر سر کوي تو صبا را

در بندگيت عرضه کند قصه ما را

ما را بسرا پرده ي قربت که دهد راه

بر صدر سلاطين نتوان يافت گدا را

چون لاله عذاران چمن جلوه نمايند

سر کوفته بايد که بدارند گيا را

گر راه بدواخانه ي مقصود نيابيم

در رنج بميريم و نخواهيم دوا را

مرهم ز چه سازيم که اين درد که ما راست

دانيم که از درد توان جست دوا را

فرياد که دستم نگرفتند و بيکبار

از پاي فکندند من بي سر و پا را

از تيغ بلا هر که بود روي بتابد

جز من که بجان مي طلبم تيغ بلا را

هنگام صبوحي نکشد بي گل و بلبل

خاطر بگلستان من بي برگ و نوا را

روي از تو نپيچم و گر از شست تو آيد

همچون مژه در ديده کشم تيغ بلا را

بيرون نرود يک سر مو از دل خواجو

نقش خط و رخسار تو ليلاً و نهارا

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید