ترکي که بر قمر ز شبس طوق عنبريست
در حسن برگزيده ي نه چرخ چنبريست
کويش حريم جنت و بويش نسيم خلد
مويش بنفشه ي تر و رويش گل طريست
هر چند نيست يکسر مويش ز مهر بهر
صد چون منش ز مهر بهر موي منتريست
چشمش بغمزه گرچه بسي خون بريخت ليک
لعلش بعذر معترف از روح پروريست
دلبر پري رخست و من خسته شيشه دل
وين طرفه سنگ شيشه شکن در کف پريست
لعل لبش بخون دلم ميل ميکند
زين روي رنگ چهره ي زردم مزعفريست
پندم دهند خلق که عشقش ز سر بنه
هر سر که مهر دوست درونيست سرسريست
من دست بر دلم ز غم و دل چو من دو دست
بر سر همي زند که چه جور و ستمگريست
خونم بخورد و روي بپيچيد و چشم زد
کاين شيوه نيز کرده ي زلفين عنبريست
من چون برم ز دوست گله پيش غير دوست
چون پيشه ي دو چشم خوش دوست دليريست
گر دل ببرد شکر که چون مملکت سرم
در زير ظل دولت خورشيد سروريست
قطب ملوک کهف بشر کز علو قدر
صدرش صليب کنگره قصر مشتريست
خسرو محمد بن مظفر خديو عهد
ميري که صيت معدلتش صيت قيصريست
بر فرش و سطح صفه جنت و شش مقيم
صوت و سر و دو نصرت و کوس مظفريست
سدّي که در کشيد بگرد زمين ز عدل
در دفع فتنه خجلت سدّ سکندريست
سهمش بيک طپانچه که بر گوش صخره زده
عمري مطّولست که در زحمت کريست
در دهر چون بهشت برين شد بدولتش
هر موضعي که متصل خشکي و تريست
بهر طمع که بوسه دهد سدّه درش
روي فلک چو پرده ي زربفت ششتريست
تدبير صيت معدلتش در بسيط ملک
مشهورتر ز دمدمه ي عدل عمرّيست
قصر فلک بمرتبه در جنب حضرتش
چون بر محک مس سيه و زّر جعفريست
ديشب خرد به بنده نظر کرد و گفت خيز
مخّ سخن بگوي که وقت سخنوريست
دري ز نظم بر طبق عرض نه کنون
در حضرتي که برج درش درج گوهريست
هر کس سخن دهند بدين نوع نظم ليک
ني سحر همچو معجز و قول پيمبريست
گر نيست صدر منصب و حرمت مشو غمي
بي حرمتي کشيدن مردم ز بي زريست
هر چند شرع نيست وليکن ز روي عقل
در حبس چرخ بودن عيسي ز بي خريست
ور سوي تو بچشم ترّحم نظر کند
خضري که در کف کرمش جود حيدريست
قدرش رفيع و ملک رهين و فلک رهي
بختش بلند و دولت کليش بر سريست
عمرش قرين دولت و طبعش نديم لطف
نفسش ز شرک مفرد و خلقش ز بد بريست