chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

محمدبن علی کرمانی

کس نيست که گويد ز من آن ترک ختارا

کس نيست که گويد ز من آن ترک ختارا

گر رفت خطائي

باز آي که داريم توقع ز تو يارا

با وعده وفائي

منداز بنام من دل سوخته فلفل

بر آتش رخسار

کافتاده دل از دانه ي مشکين تو ما را

در دام بلائي

امروز منم چون خم ابروي تو در شهر

مانند هلالي

تا ديده ام آن صورت انگشت نما را

انگشت نمائي

باز آي که سر در قدمت بازم و جان را

در پاي سمندت

جون مي ندهد دست من بي سر و پا را

جز نعل بهائي

در شهر شما قاعده باشد که نپرسند

از حال غريبان

آخر چه زيان مملکت حسن شما را

از بي سر و پائي

تا چند مخالف زني اي مطرب خوشگوي

در پرده ي عشّاق

بنواز زماني من بي برگ و نوا را

از بانگ نوائي

زين پيش نهان چند توان داشتن آخر

در دل غم هجران

دانم که سرايت کند اين درد نگارا

يک روز بجائي

در ظلمت اسکندرم از حسرت لعلت

ماننده ي خواجو

ليکن چکنم چون نبود ملکت دارا

در خورد گدائي

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید