بي طلب در نظر نيايد يار
بي طرب برگ گل نمايد خار
هست مقصود ما ازين گفتار
طلب اي عاشقان خوش رفتار
طرب اي نيکوان شيرين کار
بينوائيم و از نوا فارغ
دردمنديم و از دوا فارغ
تا به کي خسته و ز شفا فارغ
در جهان شاهدي و ما فارغ
در قدح جرعه ئي و ما هشيار
يار ما دوست روي دشمن خوست
سرو ما گلعذار سوسن بوست
چون مراد دل از جهان همه اوست
زين سپس دست ما و دامن دوست
بعد ازين گوش ما و حلقه ي يار
ما که در کيش يار قربانيم
بري از جسم و فارغ از جانيم
چون درين خاکدان به زندانيم
خيز تا ز آب ديده بنشانم
گرد اين خاک توده ي غدّار
يکنفس گر خلاف نفس کنيم
چون ملک شور در فلک فکنيم
از عدم دم زنيم و دم نزنيم
ترکتازي کنيم و بر شکنيم
نفس زنگي مزاج را بازار
بلبلان مطربان بستانند
مطربان بلبلان مستانند
بمي آنها که مي پرستانند
گر ترا از تو پاک بستانند
دولت آن دولتست و کار آن کار
خيز خواجو بعزم عالم جان
رخش همّت برون جهان ز جهان
چون نهادي قدم درين ميدان
پاي بر جاي باش و سر گردان
چون سکون و تحرّک پرگار