خير مقدم اي بشير عاشقان شاد آمدي
گوئيا از پيش آن نورسته شمشاد آمدي
چون سحرگاه از هواي دوستان در بوستان
دين و دل بر باد مي دادم توام ياد آمدي
نکهت خلد برين مي آيد از انفاس تو
تاز شادروان آن ور پريزاد آمدي
شاد کن ما را و پيغام دل غمگين بيار
گر ز چين زلف بت رويان نوشاد آمدي
آنهمه فرياد کردم تا بفريادم رسي
چون فغان کردم ز فريادم بفرياد آمدي
گرچه هر عهدي که با من کرده بودي باد بود
جان فدا بادت که خرم رفتي و شاد آمدي
نوبتي ديگر چه باشد گر برنجاني عنان
گرنه چون آنسرو سيمين از من آزاد آمدي
وقت کارست اين زمان گر زانک کاري مي کني
بر سر کوي دلارامم گذاري مي کني
آخر اي پيک صبا يک ره دلم را شاد کن
وز ره چاکر نوازي روي در بغداد کن
ماجراي آب چشمم بر لب شط باز ران
وز دل بازاريم در سوق سلطان ياد کن
چون گذارت بر حدود قصر شيرين اوفتد
وصف سيلاب سرشک ديده ي فرهاد کن
زلف خوبان گير و دست از دسته ي ريحان بدار
قد ترکان بين و ترک قامت شمشاد کن
بيدلي شوريده را پيغام دلبر باز گوي
بنده ئي دلخسته را از بند غم آزاد کن
گر ز احوال دل ويران ما داري خبر
در چنان معموره ياد اين خراب آباد کن
تا بخواهد از فلک داد دل غمگين من
روي در درگاه سلطان جهان دلشاد کن
مهد اعلي خدر اعظم داور دور زمان
دُر درج سلطنت خورشيد برج ايلخان
نعل شبرنگش نگر اکليل جوزا آمده
خاک پايش سرمه ي چشم ثريا آمده
در ضيافت خانه ي احسان او خورشيد و ماه
کاسه ي زرين و صحني سيم سيما آمده
طارم نه روزن علوي که خوانندش سپهر
بر در ايوان قدرش طاق خضرا آمده
مهره ي شش گوشه ي سفلي که خوانندش زمين
در خم چوگان حکمش گوي غبرا آمده
خاطرش تا سايه بر کار نجوم انداخته
آبروي چشمه ي خورشيد پيدا آمده
زاب تيغ گوهر افروز سپاهش در نبرد
سيل خون در چشم گوهرپاش دريا آمده
در رياض مدحتش کلک سهي بالاي من
نغمه ساز بزم گل رويان بالا آمده
آنک بوسد ماه رويش خسرو خاورزمين
ظل يزدان عصمت حق صفوت دنيا و دين
از سم که پيرکش بين اختر افسر ساخته
وز رکابش آسمان طوق دو پيکر ساخته
زرگران رسته ي بازار شهرستان صنع
مهچه ي خرگاهش از خورشيد انور ساخته
چرخ زرين گوي کز صنعت گران خاص اوست
گوي زرين بهر بغتاقش زاختر ساخته
ساقيان بزمگاه سد ره هنگام صبوح
در هواي مجلسش از ديده ساغر ساخته
تير کو را منشي ديوان اعلي مي نهند
نسخه ي القاب او فهرست دفتر ساخته
از غبار مرکبش کحّال کحلي پوش چرخ
توتياي ديده ي ماه منوّر ساخته
چون بگلگون برنشيند عقل گويد بنگر بد
آفتاب از ماه نو نعل تکاور ساخته
مرغ فکرت کي بشادروان ادراکش رسد
بحر خاطر کي بکنه گوهر پاکش رسد
اي گداي درگهت سلطان چرخ چنبري
سبزه زاري از رياضت گلشن نيلوفري
چرخ توسن در برت گيتي نوردي نوبتي
شمس انور در رهت مشعل فروزي خاوري
گر کنيز خويش خواني دختران نعش را
قطب گردونشان نيارد برد نام شوهري
چون بخورشيدت کنم نسبت که از فرط جلال
معجرت دارد شرف بر طيلسان مشتري
همتت را سر بافسر کي فرود آيد از آنک
پايه ي تختت کند بر فرق فرقد افسري
گر سليمان زنده گشتي از کمال کبريا
شايد ار سر بر خط حکمت نهد ديو و پري
چشمه ي خورشيد را بي خاک پايت آب نيست
پيش ماه رايتت شمع فلک را تاب نيست
اي درت درالسلام قدسيان من کل باب
تيغ حکمت در جهان سلطنت مالک رقاب
صبح سازد خيمه ي قدر ترا سيمين عمود
مهر تابد خرگاه جاه ترا زرين طناب
آسمان کز هفت کشور بر سر آمد ساختست
در بيان کبريايت نسخه ئي در هفت باب
کي توانستي که بر بام تو روزي بگذرد
گر نبودي از کنيزان سرايت آفتاب
ورنگشتي حرز بازوي کواکب نام تو
چون توانستي شکستن قلب اهريمن شهاب
گر قصب را حامي راي تو گيرد در پناه
تا جهان باشد برو غالب نيايد ماهتاب
چرخ سرکش چون جنيبت دار تست از بهر آن
نقره ي خنگت راز ماه نو کند زرين رکاب
مريم عهدي و عيسي مهد اعلي خواندت
وز عزيزي يوسف مصري زليخا خواندت
خان اردوي سپهرت بنده ي ياساق باد
بوسه گاه اخترانت کوکب بشماق باد
بارگاه کسري ار در هفت کشور طاق بود
طاق ايوان تو جفت طارم شش طاق بود
چون شه قفچاق و کشميرت گداي درگهند
جوش جيشت از در کشمير تاقفچاق باد
همچو نابينا بنور چشم و مستسقي بآب
چرخ سرگردان بخاک درگهت مشتاق باد
توسنت را چون عليق از مرغزار علوي است
پايه ي اعلي خصم سرگشت معلاق باد
تا بود بغتاق پوش چرخ اخضر آفتاب
آفتاب انورت در سايه ي بغطاق باد
تيغ حکمت را که از مه تا بماهي جاري است
گوهر رخشنده ي خورشيد بر برچاق باد
هيچ سربي طوق فرمان تو در گردن مباد
بي چراغ دولتت شمع فلک روشن مباد