از گنج دهر بهره بجز زخم مار نيست
وز گلبن زمانه بجز نوک خار نيست
بگذر ز مي که مجلسيان وجود او
حاصل ز جام دهر برون از خمار نيست
کو در ميان باغ کسي يا کنار گل
کورا چو لاله خون جگر در کنار نيست
بر اين قرار گرچه زني سايبان انس
زيرا که همچو سايه دمي بر قرار نيست
تا چند سرکشي سر گردنکشان دهر
بر پاي دار بين که جهان پايدار نيست
در اين رباط کهنه مزن خيمه وقوف
چون واقفي که موقف او استوار نيست
هرگز نبوده است کس از روزگار شاد
ور زانک بوده است در اين روزگار نيست