دوش بردم هودج همت بصدر کبريا
برق استغنا زدم در خرمن کبر و ريا
بر فراز سد ره ديدم عالم بي منتهي
بر کشيده بلبلان گلشن قدسي نوا
کاي بمعني کرده حق در ملک وحدت پادشا
مرشد الدين قدوة الاقطاب ابواسحق را
روشنست اين کانک هر دم سوختن از سر گرفت
کار او چون شمع سوزان ز آتش دل در گرفت
آفتاب خاوري زان ملک بحر و برگرفت
کاستان و بام اين درگه زرخ در زر گرفت
ره ز تاريکي برون برد آنک او رهبر گرفت
مرشد الدين قدوة الاقطاب ابواسحق را
گر پس از صد سال در خاکم بود ريزيده تن
چون نسيم صبح بوي کازرون آرد بمن
در لحد مانند گل بر تن بدرّانم کفن
جان که باشد تا کند بر خاک درگاهش وطن
شايد ار روح القدس خواند امام خويشتن
مرشد الدين قدوة الاقطاب ابواسحق را
اي چو عيسي کرده زين مطموره ي غبرا کنار
ساخته بر عرصه ي معموره خضرا قرار
چون شه سياره را شد نعل شبرنگت سوار
همچو ابراهيم شو براد هم خلت سوار
تا ببيني در اقاليم ولايت شهريار
مرشد الدين قدوة الاقطاب ابواسحق را
رخش جان بيرون جهان از شهربند ماء و طين
در مکاني کز مکان بيرون بود منزل گزين
چون رسيدي در رياض قاصرات الطرف عين
بر فراز هفت منظر گر نظر داري ببين
حجة الحق ترجمان الغيب امام السالکين
مرشد الدين قدوة الاقطاب ابواسحق را
شمع مه بين در گداز از حسرت تحت السراج
بارگاه مرشدي ز ايوان کيوان جسته باج
اين چه درگاهست از او ايمان و عرفانرا رواج
قيصر و خاقان بسکّانش فرستاده خراج
شاه تخت لاجوردي کرده از اکليل تاج
مرشد الدين قدوة الاقطاب ابواسحق را
خاک اين درگاه را گر زانک تاج سر کني
از تکبر فخر بر شاهان بحر و بر کني
ور چو خواجو آستانش را بمژگان تر کني
دامن جانرا ز آب ديده پر گوهر کني
هيچ مي داني که در اين ره کرا رهبر کني
مرشد الدين قدوة الاقطاب ابواسحق را