لاف آزادگي از سرو سهي آيد راست
که بنو خاستگي از سر بر عالم برخاست
در چمن غنچه ي دم بسته ي لب دوخته را
همه دلتنگي از آنست که در بند قباست
از هواکار دل خسته ما در گره است
کاب در سلسله از رهگذر باد هواست
موي از آنروي بتانرا ز قفا مي باشد
که رخ خوب بسي فتنه و شورش ز قفا است
ناله ي بلبل شب خيز سحر خوان ز آنست
که دل خسته اش از طرّه شب پر سود است
نفس اماره همه کينه او با خردست
دزد پتياره همه ديده ي او بر کالاست
کي کند گوش بآه سحر سوختگان
هر که در پرده سرا مستمع پرده سراست
نيکبخت آنکه جدا نيست ز اقبال و نشاط
گرچه آنکس که ازين هر دو جدا نيست جداست
گرنه بر وفق رضاي تو رود حکم قضا
چه توان کرد که اين هم چو ببيني ز قضاست
حرکات ملکي مقتضي آفت تست
ور فلک راست نگويد حرکاتش گوياست
داور عمر تو چو اکنون بتمامي برسيد
مهره از چرخ نگه دار که کژ بازودغاست
با دو صد ديده نيارد که قدم راست نهد
اين کهن پير خرف گشته مگر نابيناست
خرّم آن غصّه که چون نيک ببيني شاديست
خنک آندرد که چون درنگري عين دواست
نه که هر شخص که مو بافته باشد علويست
نه که هر شَعر که آن تافته باشد والاست
هر کجا سنگدلي سرکش و بدگوهر هست
همچو کهسار سرش بر فلک از استعلاست
آبرويش رود از موج حوادث بر باد
آنک در عالم تفضيل و تبحّر درياست
همچو خورشيد کسي تيغ کشد بر گردون
که نه در گوهر او آب و نه در ديده حياست
مشک تاتاري اگر زانک کند غمّازي
هيچ عيبش نتوان کرد که اصلش ز ختاست
دم از آوازه و آوا مزن و دم درکش
ناي را بين که هم آوازه ي و ني را آواست
کوه نالنده ي آتش جگر خاک نشين
از گذار تو در افغان و تو گوئي که صداست
گر درين مرحله ات پاي فرو رفت بگنج
مرو از راه که اينجا وطن اژدرهاست
ديده هر خون جگر کز فلک آرد در جمع
چون ببيني همه بر دفتر امکان مجراست
زين کهن چنبر آئينه وش زنگاريست
اين همه زنگ که بر آينه خاطر ماست
مزن اي صدر اجل خيمه بصحراي امل
که اجل بر گذر و راه امل ناپيداست
ناقه بي قوّت وره دور و حرامي نزديک
آب ناياب و هوا گرم و ترا استسقاست
چند نوبت ز نوا ساز فلک نشنيدي
که درين پرده کسي نيست که کارش بنواست
نقش ادوار سپهر ار بشناسي داني
کاين مخالف نکند کار کسي هرگز راست
سخن راست زين واله ي ديوانه بپرس
طمع راستي از چرخ ستمگاره کراست
روز نخجير و تماشا و سر صحرا نيست
زانک از نکبت ايام جهان پر نکباست
صبر ايوب طلب کن که ز کرمان خطرست
کشتي نوح بدست آر که طوفان بلاست
آن مسمّي که ندارد بجز از اسم وجود
کام اهل هنر و همدم اکسير و وفاست
مسجد و صومعه ات را که عبادتگه تست
بوريا سازد و نفط ارز سر کبر و رياست
عمر ضايع شده در خاک زمين مي طلبد
پشت پيران جهانديده ازين روي دوتاست
در نفس دل بدهي چون گل صد برگ بباد
گر بداني که چو بويست که با باد صباست
باغ پيروز اگر اين مزرعه ي خاکي بود
باغ پيروزي ما گلشن پيروزه نماست
قطب کومنزوي زاويه ي بالا شد
لاجرم کاروي از روي حقيقت بالاست
فلکا چند زني ساز مخالف با من
گرچه دانم که مخالف نزند پرده ي راست
من بآهنگ غناي تو کي از ره بروم
زانک سرمايه ام از ساز تو تصحيف غناست
کوه اگر پيرهن زرکش والا نکند
در غم و غصّه ايام قبا از خاراست
خيز خواجو که نشيمن گه سيمرغ فنا
گر بداني بحقيقت کمر قاف بقاست