chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

محمدبن علی کرمانی

في مدح الصاحب الاعظم تاج الدين احمد العراقي طاب مثواه

ترک من چون گره از عنبر تر بگشايد

از دل نافه ي چين خون جگر بگشايد

عقل را کار ببندد چو قبا در بندد

روح را دل بگشايد چو کمر بگشايد

چشم من چون گهر افشان شود آن پسته دهن

بشکر خنده سر تنگ شکر بگشايد

روز روشن ز حيا چادر شب در پوشد

چون مهم شام سحر پوش ز خور بگشايد

................

ور نظر بفکند آنرا که نظر بگشايد

هر دمم در هوس لعل زمرد پوشش

مرد ديده سر درج گهر بگشايد

دلبرا چشمه ي نوشت ببرد آب حيات

بشکر خنده ي لعلت برود آب نبات

آنکه گفتم که صنوبر بقدت ماند راست

راستي را چو بديدم ز کجا تا بکجاست

کار بالاي تو زين دست که بالا بگرفت

نتوان گفت که بالاست از آنرو که بلاست

گفت چون تو بنشيني بنشيند فتنه

بنشستي و قيامت ز قيامت برخاست

شب ماهي که چو رخسار تو تابد روزست

کار سروي که ببالاي تو ماند بالاست

نکنم ترک تو زانروي که در مذهب عشق

ترک ترکان ختاگر چه صوابست خطاست

چند گوئي که بنوروز برآرم کارت

کار عشاق بنوروز نمي آيد راست

اي خطت ظلمت و لب آب حيوتي شيرين

سبزه ي چشمه ي نوش تو نباتي شيرين

لعل سيراب تو آتش زده در آب حيات

دام زلفت گره انداخته بر دانه ي خال

هندوي زنگي گيسوي سياه تو حبش

خادم حاجب مشکين تو پيوسته هلال

دلم از جعد تو در عين پريشان حالي

وان دو گيسوي چو جيم تو بدين معني دال

حبشي خال تو بر گلشن رخ پنداري

که ندا مي زند از روضه ي فردوس بلال

عارض چون قمرت عکس هلالست وليک

چشم عاشق کش هاروت و شت ابن هلال

شاه سياره ز برج تو شرف مي بايد

همچو مهر از شرف بام مه برج جلال

ملک بخشي که ز سلطان فلک گيرد باج

لقب اشرف او بر سر دين آمد تاج

آنک اقبال شد از بندگيش دولتيار

گشت ميمون و مبارک بقبولش دينار

مهر در کوکبه اش مشرقي محمل کش

ماه دربار گهش مغربي مشعله دار

خاک پايش شده در چشم کواکب سرمه

نعل خنگش زده بر فرق ثوابت مسمار

گر دلش ديده بر احوال جهان بگمارد

سبق روز بخواند ز سواد شب تار

هر که بر نقطه ي رقيت او دارد پاي

آورد نه فلک سر زده را در پرگار

آنکه بر خط عبوديت او دارد سر

خط تسخير کشد گرد جهان دايره وار

اي که عنف تو اگر سرکشي آغاز کند

کوه را تيغ مرصّع ز کمر باز کند

پيش از آن کاين تتق سرکش والا بستند

کله قدر تو بر طارم بالا بستند

عنبر خلق تو در منظر مينو سودند

حلقه ي طلوع تو بر چنبر مينا بستند

نوبت جاه تو بر پرده ي زنگار زدند

نخل اقبال تو در گلشن خضرا بستند

ابرش حکم تو بر قله ي گردون راندند

گوهر جود تو در دامن دريا بستند

آيت حمد تو بر لوح زبرجد خواندند

حرز اخلاص تو بر بازوي جوزا بستند

مهره ي مهر تو در طاس سپهر افکندند

طوق فرمان تو در گردن مهر افکندند

چاکرت سايه اگر بر شه اختر فکند

تا ابد قاعده ي شب ز جهان برفکند

ساقي لطف تو چون بزم صبوح آرايد

تاب در جان فروزنده ساغر فکند

سائس قهر تو چون تيغ برآرد ز نيام

لرزه در قلب سياه شه خاور فکند

بحر چون گوهر شمشير تو آرد در دل

جامه ي موج ز خونابه ي ببر در فکند

ابر چون قلزم دستت نگرد نبود دور

گر خيو بر رخ درياي معقّر فکند

در مديحت چو زند آتش طبعم شعله

دود در خانه ي خورشيد منور فکند

تا سرا پرده ي شش گوشه ش خضرا زده اند

نوبت حکم تو در عالم بالا زده اند

اي فلک سبزه ئي از صحن رياض کرمت

بيت معمور مقامي ز حريم حرمت

آسمان چرخ زنان گرد زمين مي گردد

تا مگر خاک شود پيش غبار قدمت

گاو گردون زره کاهکشان بگريزد

گر توهم کند از پنجه ي شير علمت

مرده گر خاک شود زندگي از سر گيرد

از نسيم تو مگر همدم عيسيست دمت

از سر برج زحل تا بدر خرگه ماه

هست خرگه و سراپرده ي خيل و حشمت

باد چون خامه سرافکنده و پا کرده قلم

هر که سر بر خط فرمان ننهد چون قلمت

تيغ خورشيد بر کلک تواش آب مباد

شمع ناهيد بر طبع تواش تاب مباد

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید