chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

محمدبن علی کرمانی

بنام ايزد

اي نهاده خشت زر بر روزن سيمين بام

وي فکنده چين شب در گيسوي مشگين شام

نغمه ي مرغان بستان تو ربّ ذوالجلال

ورد شب خيزان درگاه تو حي لاينام

خوانده در نوروز توحيد تو از اوراق گل

بر فراز چوب پايه بلبل شيرين کلام

کشته ي تيغ فنا را بر سر ميدان قهر

جز نسيم لطف جانبخش تو من يحيي العِظام

هر شبي نظاره ي صنع را بگشوده چشم

آتشين رويان سيم اندام زنگاري خيام

تيغ گوهر دار آتش بار شاهنشاه شرق

کرده در سر حدّ مغرب دست حکمت در نيام

ذات بي عيب عري از علت چون و چرا

ملک بي ريبت بري از وصمت کو و کدام

در عبادتخانه ي امر تو از روي نياز

کوه سرکش در تشهد مانده تا روز قيام

رود نيل آسمان بي آب انعامت سراب

کار کيمخت زمين بي فيض احسان تو خام

اختر تيرافکن ثاقب که خوانندش شهاب

از شياطين کرده با پشتي قهرت انتقام

توسن عقرب دم مه نعل را يعني فلک

هيچکس ناکرده الا رايض حکم تو رام

عندليب بوستان نطق را يعني زبان

کي بود جز غنچه ي سيراب تسبيح تو کام

عرش و کرسي را بدگار جلالت التجا

ملک هستي را بذيل کبريايت اعتصام

ماه شب پيماي گردون سرعت گيتي نورد

کرده نور از پرتو خورشيد الطاف تو وام

اول بي انتها و آخر بي ابتدا

مالک بي اشتراک و واحد بي انعدام

بر جناب بارگاهت خسروان نامدار

کرده ترک نام و ناموس شهي از بهر نام

باده خوردن بر در ميخانه با يادت حلال

سجده کردن در درون کعبه بي ذکرت حرام

آشنايت عاري از بيگانه و فارغ ز خويش

مرغ باغت بي نياز از دانه و ايمن ز دام

خيري از خارا پديد آري و برگ گل زخار

لؤلؤ لالا ز آب تيره و لعل از رخام

حلقه ي زرّين کشي در گوش چرخ لاجورد

مشعل سيمين نهي در خرگه پيروزه فام

گه رساني عورتي از ريش فرعونش منال

گه چشاني پشه ئي از مغز نمرودش طعام

گه نهي بر تيغ کهسار از قمر سيمين سپر

گه زني بر جوشن گردون ز خور زرّين حسام

گر نگردد سايل چشم هواداران تو

آب دريا کي بود در گوهر افشاني غمام

هر که چون صبح اختر افشان گردد از مهرت بچشم

آسمان از روي رايش بسترد گرد ظلام

بر کف جمشيد شادروان سيمين سپهر

ساقي صنعت نهد هر صبحدم زرّينه جام

زابر لطفت گر چکد يک قطره بر دار البوار

خوي کند پيش جهنم از حيا دارالسلام

هر که از حکمت بگرداند عنان شرّالدواب

وانک يابد نام نيک از درگهت خير الانام

گرنه موجودات را حفظ تو جوشن ساختي

تير و قوس آسمانرا بيم بودي از سهام

مي کند با داغ فرمان تو برگردون چرا

زرده ي خورشيد مشرق تاز گرم تيزگام

هر سنان کان از عَصي آدم زدي بر بوالبشر

داده ئي از مرهم ثُم اجتبايش التيام

گرچه خاصان درت از چشم عامان غايبند

رحمتت عامست و انعامت نصيب خاص و عام

گر نخوردي موسي از جامت مي اُنظر اليک

از شراب لن تراني کي شدي مست مدام

ور محمد را نمي دادي مدد در شقّ ماه

همچو ماه چارده کارش کجا گشتي تمام

باد بر جان رسولت آفرين از انس و جان

باد بر خاکش درود از چشم خواجو والسلام

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید