زهي فرشته صفاتي که چرخ ذات ترا
براي تربيت ملک در جهان بگماشت
کنون که دور زمان با کلاه داري خويش
کلاه گوشه ي قدر تو بر فلک بفراشت
مرا که داعي اين دولت فرو مگذار
چنانکه گردش گيتي ترا فرو نگذاشت
چو از کريم کرم ماند و نکوکاري
خنک کسيکه کرم کرد و تخم نيکي کاشت
گرفتمت که گرفتي همه ممالک شام
چه سود ملکت شامت چو نيست سفره چاشت
بروز دولتم ارزانک زين صفت داري
بروز محنتم آيا چگونه خواهي داشت
مطيع راي تو بادا جهان اگرچه نماند
جهان بآنک جهان را مطيع مي پنداشت