chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

محمدبن علی کرمانی

۶

همچو بالات بگويم سخني راست ترا

راستي را چه بلائيست که بالاست ترا

تا چه ديدست ز من ديده که هر دم گويد

کاين همه آب رخ از رهگذر ماست ترا

ايکه بر گوشه ي چشمم زده ئي خيمه ز موج

مشو ايمن که وطن بر لب درياست ترا

پيش لعلت که از او آب گهر مي ريزد

وصف لؤلؤ نتوان کرد که لالاست ترا

اين چه سحرست که در چشم خوشت مي بينم

وين چه شورست که در لعل شکرخاست ترا

دل ديوانه چه جائيست که باشد جايت

بر سر و چشمم اگر جاي کني جاست ترا

جان بخواه از من بيدل که روانت بدهم

بجز از جان ز من آخر چه تمناست ترا

ايدل ار راستي از زلف سياهش طلبي

همه گويند مگر علت سوداست ترا

در رخ شمعي خواجو چو نظر کرد طبيب

گفت شد روشنم اين لحظه که صفر است ترا

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید