chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

محمدبن علی کرمانی

في مذمة الفرس العضديه

افتخار جهان مظفر دين

معدن جود و منبع دانش

حسن بن العضد که از احسان

مصطفي گشت و بنده حسّانش

کوکب زرنگار خور مي خيست

اوفتاده ز نعل يکرانش

شاه سيمين سرير زرين تاج

خاک روب در شبستانش

قصر هفت آشکوي شش روزن

غرفه ئي در فضاي ايوانش

بنده را داد زرده ئي که بود

سبز خنک سپهر حيرانش

ميخ دستان سام بر دستش

داغ بهرام گور بر رانش

سالها يادگار بهمن و تور

در شب آخر کشيده ساسانش

پير گشته پشنک بر پشتش

کرده افراسياب ترخانش

شب مولد اوان دعوت نوح

روز پيري زمان طوفانش

کهترين کرّه چرمه ي سامش

کمترين بچه خنک دستانش

مادياني که رخش کرّه اوست

پروريده بشير پستانش

از کيومرث بازماند و کنون

چرخ نسبت کند بپيرانش

نعل بندي که نعل او مي بست

کاوه آورد پتک و سندانش

وقت ابداع موسم زينش

گاه ايجاد روز جولانش

گرد پيري نشسته بر پشتش

کثرت سن شکسته دندانش

ديده تاريک گشته از نظرش

سينه دل بر گرفته از جانش

همچو چنگي گسسته او تارش

همچو سقفي شکسته ارکانش

شده تاب از وجود معدومش

رفته آب از سنان اسنانش

سوخته چوبهاي اعضايش

ريخته برگهاي اجفانش

از تداوير چرخ بگسسته

رسن تا تار شريانش

گرد راني چو دسته چنگش

گردني همچو ناي انبانش

دهن سالخورده دشمن کام

با زمين گفته راز پنهانش

کرده گرگان طمع درو ليکن

چرخ کرده نصيب کرمانش

شده زين هفت طارم شش در

چار حد وجود ويرانش

هيچ سغريگر از پي کيمخت

نبرد بي طمع بدکانش

گرگ وحشي بوقت جوع الکلب

نکشد لاشه در بيابانش

آيت کل من عليها فان

گوئيا نازلست در شأنش

کس بغور جراحتش نرسد

زانک نا ممکنست درمانش

بنده با ارتکاب اين مرکب

که بدست آمدست آسانش

هر نفس طعنه ئيست از اينش

هز زمان بذله ئيست از آنش

برو اي باد قاصدا و ببوس

خاک درگاه آسمان مانش

پيش از انهاي نفثة المصدور

برسان بندگي بدربانش

بر سر جمع عرضه دار و بگوي

حال اين خسته ي پريشانش

که چنين مرکبي بنا مي زد

نبود بنده مرد ميدانش

گر بود لايق جنيسبت خاص

بفرست و ز بنده بستانش

شب پس خيمه باز مي دارش

روز پيش طليعه ميرانش

ور بهندوستان نظيرش نيست

بفرست از براي سلطانش

نوکري را بگوي تا ببرد

از براي سگان کهدانش

يا بخر بندگان اشارت کن

تا بدارند بهر پالانش

با همه سن و سال بسيارش

با همه علّت فراوانش

جد اعلاش انک در بغداد

پيشکش کرد بهر احسانش

عضد الدين که گلشن خضرا

يک سراچه ست در گلستانش

خواجه ئي را که تير مستوفي

يک قلمزن بود ز ديوانش

زين دنيا و دين علي که فلک

نکند سرکشي بدورانش

آصف ثاني انک باد بود

در نظر ملکت سليمانش

منشي ايلخان که شاه سپهر

نکشد سر ز خط فرمانش

باد بر رسم محمدت گويان

فلک ازرقي ثنا خوانش

بنده ي سر نهاده بهرامش

هندويزر خريده کيوانش

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید