پسته شکّري است آنک تو داري نه دهن
شکّر عسکري است آنک تو باري نه سخن
هر که او دل برخ ماهرخي خواهد داد
باري آنروي دلفروز که وجهيست حسن
اي سر زلف ترا مرغ دلم دست آموز
و آتش مهر رخت در جگرم دود افکن
بنده ي پرتو روي چو مهت بدر منير
هندوي زنگي خال سيهت مشک ختن
دست بر سر زده و پاي فرو رفته بگل
بر لب جوي زرشک قد تو سرو چمن
بيش ازين ابر سيه بر مه شب پوش مپوش
بعد ازين خيل حبش بر سپه زنک مزن
پرده بردار که در تاب شود شمع فلک
پسته بگشاي که تا آب شود درّ عدن