chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

محمدبن علی کرمانی

في نعت سلطان الانبيا و مناقب الائمة اثنا عشر عليهم السلام

بنوک خامه ي صورت گشاي کن فيکون

که بست در شکن کاف تاب طره نون

حروف مصحف مجدش منزه از کم و کيف

سطور لوح جلالش مقدس از چه و چون

چو صفر هيچ بود در ازاي قدرت او

هر آنچه در قلم آيد ز لوح بوقلمون

بحکم اوست که ضحّاک صبح کشور گير

دهد بمهر دُرفشان درفش افريدون

بنات غيب ز بهر نظاره ي صنعش

سر از دريچه ي ابداع مي کنند برون

فلک بچرخ درآيد چو نام او شنود

ملک سجود کند چون کلام او شنود

بماه روي شب افروز الذي اسري

که يافت مشتري از مهر او علو بها

گشوده ديده ي ما زاغ در جهان ابيت

فکنده تخت دني در مکان او ادني

کشيده رخت لعمرک بخيمه ي لولاک

چشيده نزل فاوحي ز خوان ما اوحي

بعکس روي چو مه صبح طيبه و يثرب

بچين زلف سيه شام مکه و بطحا

نداده بي نظرش اختران بکعبه شرف

نديده بي قدمش رهروان ز مروه صفا

ز نور معجز او اقتباس کرده کليم

ز خوان دعوت او چاشت خورده ابراهيم

بدان امير که شد شاه چرخ چاکر او

نمونه ئيست مه نو ز نعل استر او

ز تختگاه سلوني از آن علم بفراخت

که بود مملکت او کشف مسخّر او

بحکم قاطع کشور گشاي مصطفوي

نبي مدينه ي علم آمد و علي در او

هلال شامي ابرش سوار قلعه نشين

شدست حلقه بگوش غلام قنبر او

چو کعبه مولد او گشت از آن سبب شب و روز

کنند خلق جهان سجده در برابر او

گداي درگه او شو که شاه مردان اوست

پلنگ بيشه ي اسلام و شير يزدان اوست

بنور چشم پيمبر که نور ايمان بود

عقيق صفوت ياقوت شرع را کان بود

نبود هيچ بعذر احتياجش از پي آن

که شمع جمع طهارت ازو فروزان بود

از آن بوصلت او زهره شد بدلالي

که از شرف قمرش در سراچه دربان بود

چو شمع مشرقي از چشم سايرا نخم

ز بس اشعه ي انوار خويش پنهان بود

نگشت عمر وي از حي فزون ز روي حساب

چرا که زندگي او بحي حنان بود

وراي ذروه ي افلاک آستانه اوست

ز مرغزار فراديس آب و دانه اوست

بدسته بند رياحين باغ پيغمبر

که بود نيره ي برج قدس را خاور

عروس نه تتق لاله برگ هفت چمن

تذور هشت گلستان و شمع شش منظر

ز نام او شده نامي سه فرع و چار اصول

بيمن او شده سامي دو کاخ و پنج قمر

کهينه سوري بيت العروس او ساره

کمينه جاريه ي خانه دار او هاجر

بمطبخش فلک دود خورده را در پيش

زمه طبقچه ي سيم و زر مهر هاون زر

ز سفره ي انا املح طعام او نمکين

ز شکر انا افصح کلام او شيرين

بزهر خورده ي زهرا که شبل شير خداست

هماي سدره و طاوس گلشن خضراست

ز ماه طلعت او بوده چشم دين روشن

بسرو قامت او گشته کار ايمان راست

از آن زمان که چو چنگش رگ روان بگسست

خروش و غلغله در جان زهره ي زهر است

سپهر اگر نه بسوکش قباي الماسي

ز خون دل جگري مي کند مگر خاراست

هنوز رايحه ي عود سوز خلق حسن

بباغ همدم آيندگان باد صباست

حرارت شکر از شهد زهر خورده ي اوست

شرار سينه ي صبح از دم فسرده ي اوست

بحلق تشنه ي آن رشک غنچه ي سيراب

که رخ بخون جگر شويد از غمش عنّاب

شه دو مملکت و شهسوار نه مضمار

مه دوازده برج و امام شش محراب

فروغ جان رسول و چراغ چشم بتول

بهار عترت و نوباوه ي دل اصحاب

حديث مقتل او گر بگوش کوه رسد

شود ز خون دل اجزاي او عقيق مذاب

وگر سپهر برد نام آتش جگرش

کند باشک چو پروين ستارگانرا آب

بکربلا شد و کرب و بلا بجان بخريد

گشود بال و ازين تيره خاکدان بپريد

بدان بزرگ حسيني نواي پرده ي راز

کزو بلند شد آوازه ي نهفت حجاز

علي ثاني و سلطان حيدري نسبت

امام رابع و کسري مملکت پرداز

نشسته خامش و با چار رکن در گفتار

شکسته شهپر و با هفت چرخ در پرواز

اگر نه از پي ذکر مناقبش بودي

زکوه وقت صدا برنيامدي آواز

صبا چو دم زند از گلستان اورادش

ز جان فاخته خيزد فغان که کو کو باز

طراز کسوت مه بود عطف دامن او

چراغ ديده ي خور بود راي روشن او

بآفتاب جهانتاب آسمان علوم

که شد منور از انفاس او جهان علوم

مدار مرکز ايمان محمد باقر

گل حديقه ي دين شمع دودمان علوم

اگر نه باب معاني ازو شدي مفتوح

بهيچ باب نکردي کسي بيان علوم

چو راي روشن او بود مشرق تفضيل

شد آشکاره چو خورشيد ازو نهان علوم

مفصّلي بود از مجمل معاني او

هر آن ورق که برآيد ز گلستان علوم

گر او نه وضع مصابيح علم بنهادي

نشان نهج بلاغت که در جهان دادي

بصبح مطلع صدق آفتاب عيسي دم

که بود خاک رهش کحل ديده ي عالم

امام کعبه نشين جعفر فرشته نشان

خليل خضر خلف صادق خليفه خدم

فلک بحلقه ي تدريس او حديث حدوث

سماع کرده ز لفظ محدثان قدم

هماي سد ره بگرد حريم حضرت او

مقيم در طيران چون کبوتران حرم

هدايت ازلي در تقربش مضمر

عنايت ابدي در تتبعش مدغم

کتابه ئي که برين طاق چنبري کردند

بنام اشرفش از زر جعفري کردند

بعفو و عفت کاظم امام رباني

کليم طور کمالات موسي ثاني

ز بسکه چرخ برو تير بيوفائي زد

شدست خون دل کوه لعل پيکاني

گر آنچ بر سر او رفت بشنود فردوس

چو زلف حور شود مجمع پريشاني

از آتش جگر اين قلعه هاي قلعي رنگ

شود گداخته چون داستان او راني

بدوش درکشد از ابر چشم ما هر دم

زمين بماتم او جامه هاي باراني

سپهر زيبقي از اضطراب اوست مدام

بسان زيبق محلول گشته بي آرام

بسرو باغ رضا مرتضي خضر قرين

چراغ چشم سماوات و شمع روي زمين

سهيل دارسلام و خور خراسان تاب

شهيد مشهد و خسرو نشان طوس نشين

طراوت رخ ايمان امين ملک امان

حرارت دل مأمون حبيب روح امين

حسن نهاد و علي نام و موسوي گوهر

ذبيح نسبت و يحيي دل و مسيح آئين

فروغ طلعت او آفتاب اوج هدي

بار درگه او کحل چشم حورالعين

مزار قطب سپهر آستان معبد اوست

سرشک ديده ي پروين گلاب مرقد اوست

بآب روي تقي آنک عين تقوي بود

جمال صورت جان و جهان معني بود

جواد مرتضوي باني مباني جود

که ابر بحر عطا را حيا ازو مي بود

مه سپهر سيادت سپهر مهر شرف

که خاک روب درش شاه چرخ اعلي بود

دلش زدي چو خضر دم ز مجمع البحرين

چرا که گوهر پاکش ز بحر موسي بود

تعلق دل روح القدس بخاک درش

چنانک ميل حواري بکحل عيسي بود

سموم سم بزدش روزگار و پاک بسوخت

چو شمع از آتش دل بر بساط خاک بسوخت

بدان شقايق سيراب گلشن ابرار

که هست شمه ئي از خلق او نسيم بهار

علي خلاصه ي امکان و حاصل تکوين

نقي نُقاره ي ارکان و زبده ي ادوار

بذکر منقبتش مفتخر اولوالالباب

بکحل محمدتش مکتحل اولوالابصار

چهار گوشه ي سجاده اش ز فرط جلال

طراز سبحه طرازان گنبد دوّار

فراز گلبن بستان فروز خاطر او

چو عندليب خوش الحان باغ سدره هزار

شدست دامن گردون بخون دل وادي

که بعد ازو که بود در ره هدي هادي

بلذت شکر عسکري بگاه سخن

که بود طوطي بلبل نواي هشت چمن

سراچه ئيست ز بستانسراي تعظيمش

چهار صفّه ي هفت آشکوي شش روزن

سواد صفحه ي اوراق روزنامه ي غيب

بنور خاطر او خوانده قدسيان روشن

شدست بحر ز جام تبحرش سرمست

وگر نه از چه چنان کف بر آورد ز دهن

بروي شاه بساط امامت از کونين

اگر چنانک رخ آرند هم بوجه حسن

خليفه گر بخلافش فصول کلي خواند

بشد خليفه بکلي وزو خلافي ماند

بمقدم خلف منتظر امام همام

مسيح خضر قدوم و خليل کعبه مقام

شعيب مدين تحقيق حجة القائم

عزيز مصر هدي مهدي سپهر غلام

خطيب خطه افلاک منهي ملکوت

اديب مکتب اقطاب محيي اسلام

شه ممالک صاحب الزمان که زمان

بدست رايض طوعش سپرده است زمام

بانتظار وصول طليعتش خورشيد

زند درفش دُرفشنده صبحدم بر بام

نه در ولايت او در خورست رايت ريب

نه با امامت او لايقست آيت عيب

که شمع جان من از نور حق منور باد

دماغ من ز نسيم خرد معطر باد

مرا که مالک ملک ملوک معرفتم

جهان معرفت و ملک دين مسخّر باد

دلم که مهر زند آل زر بر احکامش

فداي حکم جهانگير آل حيدر باد

ضمير روشن خواجو که شمع انجمنست

چراغ خلوتيان رواق شش دربار

روان او که شد از آب زندگي سيراب

رهين منت ساقي حوض کوثر باد

در آن نفس که بود مرغ روح در پرواز

مباد جز برخ اهل بيت چشمش باز

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید