chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

محمدبن علی کرمانی

في نفي الممکنات و اثبات واجب الوجود

چرخ سرگشته ئي گدابيشست

دهر آشفته ئي دغا بيشست

راهب دير شش در هفتم

هندوي نحس بي بهار بيشست

وانک قاضي القضاة گردونست

مفتيي پير پارسا بيشست

صفدر قلب قلعه ي قلعي

خونيي ترک بد لقا بيشست

مهد اعلي طارم علوي

شاهدي شوخ بي حيا بيشست

ارغنون ساز بزمگاه سپهر

مطربي مست بي نوا بيشست

تير منشي که اعظم الوزراست

خواجه ئي از دوم سرا بيشست

ماه کو شد بشبروي مشهور

راه پيماي شهرها بيشست

اين ثريا جبين عقرب دم

تو سني تند باد پا بيشست

اختر روز کور شعبده باز

چشم بندي گرهگشا بيشست

صبح کو تاجدار آفاقست

زرگري سيمگون قبا بيشست

ابر اگر سر بر آسمان سايد

جامه دوزي کله ربا بيشست

بحر اگر دُر بدامن افشاند

قطره ئي از سرشک ما بيشست

آنچ زان چشم جان شود تيره

گرد اين هفت آسيا بيشست

آنک خيلت صواب را شکند

يزک لشکر خطا بيشست

هرچه عقلت زنه فلک گويد

رمزي از منطق دها بيشست

و آنچ از خور زباب زر شنوي

فصلي از علم کيميا بيشست

جان که شاهيست از ولايت قدس

والي ملکت ولا بيشست

دل که سلطان عالم جانست

عالم محمل جفا بيشست

نفس کو مبتلاي خويشتنست

کشته ي تيغ ابتلا بيشست

تن که شد سرافراز ملک وجود

خسرو روح را لوا بيشست

قد که او جدول سويت راست

مسطر خطّ استوا بيشست

بدره ي رخ که سکّه مه از وست

وجهي از مايه ي بها بيشست

خط که آمد نجات را قانون

نسخه ي کلي شفا بيشست

سينه کو راز دار اهل دلست

صدري از صفّه ي صفا بيشست

سرخي اشک و زردي چهره

دعوي عشق را گوا بيشست

گر دو عالم کنند تملکيت

موجي از قلزم عطا بيشست

عمر باقي اگر کني حاصل

فيضي از چشمه ي بقا بيشست

گنج قارون اگر شود واصل

بانگي از پرده ي غنا بيشست

هر که او تابع طبايع شد

همدم چهار اژدها بيشست

وانک او محرم حواس آمد

حرم پنج کدخدا بيشست

روضه کاسمي ز باغ رضوانست

شرط طاعات را جزا بيشست

شاخ سر سبز سدره و طوبي

گلشن قدس را گيا بيشست

نرگس طاس باز طشت فروش

ديده بان ره صبا بيشست

باده ي سال خورده ي جامي

کهنه پيري ز روستا بيشست

هر چه بر صفحه ي قدر بيني

حرفي از دفتر قضا بيشست

فرض کردم که مسجدت اقصيست

در خور نفط و بوريا بيشست

عمر دادي بباد و مينالي

که منالت کمست يا بيشست

بگذر از عمر و زنده دل مي باش

عمر بادي روان فزا بيشست

تا کي از ديده ي جهان ديده

ديده جامي جهان نما بيشست

اشک خواجو کزو محيط نميست

آبي از چشمه ي هوا بيشست

ملک هستي چو نيک درنگري

منزلي در ره فنا بيشست

از قضا هر چه مي شد صادر

بر من خسته دل رضا بيشست

هر دم از بهر اجري و ادرار

ديده را با تو ماجرا بيشست

هر کرا حشمت و حشم کم نيست

چون ببيني غم و بلا بيشست

هر کجا دولتست و ملکت و مال

محنت و انده و عنا بيشست

با خود آ کز جهان و هرچه دروست

کرم و نعمت خدا بيشست

زين همه درگذر که صانع را

از همه مجد و کبريا بيشست

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید