بلبلان را نکهتي از گلستان آورده اند
بيدلانرا مژده ئي از دلستان آورده اند
کشتگان تيغ هجرانرا روان بخشيده اند
تشنگان را بر لب آب روان آورده اند
مهد بي سيمان بشادروان سلطان برده اند
حکم درويشان ز پاي تخت خان آورده اند
نغمه ساز مجلس گلشن که بلبل نام اوست
باز پيغامش بطرف بوستان آورده اند
جان مخموران ز جام روح بخش افزوده اند
نزل مي خواران ز آب ناردان آورده اند
پيش وامق بين که از عذرا حکايت کرده اند
نزد مفلس بين که گنج شايگان آورده اند
ذره را با مهر عقد مهرباني بسته اند
اهل دل را بوي يار مهربان آورده اند
آفتاب راوقي را در هلال افکنده اند
واتش تشوير در آب زلال افکنده اند
باز تيهو را امان از چنگ شاهين داده اند
نامه ي ويس پري پيکر برامين داده اند
باغ را از شهير طاوس آذين بسته اند
کاخ را چون منظر کاوس تزئين داده اند
خاک را خاصيت آب روان بخشيده اند
سبزه را انفاس جان بخش رياحين داده اند
بندگانرا خلعتي از سوي شاه آورده اند
خسروان را شربتي از شهد شيرين داده اند
اين جماعت بين که اورنگ پريشان حال را
ره بخلوتگاه گلچهر خور آئين داده اند
شاخ عريان را قباي فستقي پوشيده اند
مرغ خوش خوانرا نوا از برگ نسرين داده اند
شد مشام جان مجنون مشک بوي از باد صبح
در شکنج طره ليلي مگر چين داده اند
خير مقدم اي بشير عاشقان احوال چيست
حال آن شمشاد نسرين بوي مشکين خال چيست
پير کنعان بين که ديگر ماه کنعان باز يافت
خضر در ظلمت نشان آب حيوان بازيافت
کان گوهر را خرد در جوهر دل بازديد
جان عالم را روان در عالم جان بازيافت
بلبل بستانسراي خلد يعني بوالبشر
نکهت جان پرور گلزار رضوان بازيافت
عندليب خوش نفس گرزانک دم در بسته بود
شد هزار آوا چو انفاس گلستان بازيافت
ذره ي سرگشته کو هست از هواداران مهر
حسن طالع بين که خورشيد دُرفشان بازيافت
گرچه طبعم هفت گردون را بچوگان مي برد
اين زمان گوئي تواند زد که ميدان بازيافت
دل کنون از غم فرج يابد که شادي رخ نمود
سرکنون گردن برافروزد که سامان بازيافت
صادقان را صبح بخت از مطلع شاهي دميد
بنده را از بند غم هنگام آزادي رسيد
گلرخان از لب شراب ارغواني مي دهند
روح را با جام مي پيوند جاني مي دهند
اين کرامت بين که هر دم ساکنان خاک را
رفعت آتش رخان آسماني مي دهند
باز مرغ جان شکار دلشکن يعني فراق
همچو سيمرغش نشاني از بي نشاني مي دهند
طائر جان را که دارد آشيان در باغ قدس
هر نفس بوي از رياض لامکاني مي دهند
دوستان هر دم برغم دشمنان در بوستان
مي پرستان را شراب ارغواني مي دهند
بزم را نسبت بايوان سکندر مي کنند
جام مي را ذوق آب زندگاني مي دهند
از وصول موکب فرمانرواي انس و جان
منهيان عالم جان مژدگاني مي دهند
سايه ي يزدان جمال الدين شه گيتي پناه
خسرو اعظم ابواسحق بن محمود شاه
آنک از کان هر زرو گوهر که سر بر مي کند
پيش دست کان يسارش خاک بر سر مي کند
جود اوکي بحر اخضر را نپوشد هر نفس
جامه ي سيمابي موجش که در بر مي کند
چون صبا از محمر اخلاق او دم مي زند
دامن اين پرده ي کحلي معطر مي کند
پيش دستش ابر دريا بار بنگر کز حيا
آب چشمش را فلک نسبت بگوهر مي کند
شعله ئي از آتش طبع سپهر افروز اوست
آنک نامش پير گردون شاه اختر مي کند
رشحه ئي از قلزم احسان دريا موج اوست
آنک اسمش ابر نيسان بحر اخضر مي کند
عقل کو کشاف تفسير کلامش مي نهند
کلي منظومه ي مدح وي از بر مي کند
هفت چرخ از عرصه ي قدرش غباري بيش نيست
هشت خلد از مجمر خلقش بخاري بيش نيست
اي خور از خاک درت زرينه افسر ساخته
وي محيط چرخ بحري از کفت بر ساخته
منشيانت هر جواهر کز انامل ريخته
تير از آن طرف کمر بند دو پيکر ساخته
در فضاي سخن ايوان تو معماران صنع
گنبد فيروزه ي نه طاق شش در ساخته
ماه کو نعال دار الملک چرخ چنبريست
هر سرمه نعل شهرنگ تو از زر ساخته
پرده ساز مجلس سياره هنگام صبوح
نوبت جاه تو بر آهنگ مزهر ساخته
اين که خوانند آفتابش ميخ نعل خنگ تست
اخترانش مهچه ي خرگاه اخضر ساخته
از عقود گوهر نظمم بگاه مدح تو
نوعرسان رياض خلد زيور ساخته
روضه ي اقبال را بي احتشامت حور نيست
ديده ي آمال را بي اهتمامت نور نيست
اطلس گلريز چرخت دامن خرگاه باد
چنبر سيمين ماهت حلقه ي درگاه باد
تا شه انجم برآرد سر ز جيب آسمان
دست احداث زمان از دامنت کوتاه باد
روح قدسي کو هزار آواي باغ کبرياست
همچون او بر شاخسار رفعتت پنجاه باد
هر قضا کان در حجاب غيب ماند مختفي
راي ملک آرايت از اسرار آن آگاه باد
از پي بزمت چو مجلس خانه آرايد سپهر
آفتابت باده ي گلگون و ساغر ماه باد
گر نه دشمن با تو از صدق عقيدت دم زند
همچو صبح از آتش دل همدم او آه باد
هر کجا عزم فلک سيرت عنان افشان شود
فتح و نصرت هم رکاب و دولتت همراه باد
شير گردون صيد تير آسمان گير تو باد
شاه انجم بنده ي حکم جهانگير تو باد