تو مپندار که بر طرف چمن
چون رخ و قامتت اي سيمين تن
گل و شمشادي هست
در دهان تو نگنجد سخني
گر چه شيرين دهنت گاه سخن
نرخ شکّر بشکست
هرکه رخسار دلافروز تو ديد
دل شوريده بوجهي احسن
در سر زلف تو بست
هندوانند در آن زلف سياه
روز و شب کرده بر آتش مسکن
همه خورشيد پرست
هر زماني من دلسوخته را
بدود اشک و بگيرد دامن
که کجا خواهي جست
فتنه باشد که در آئي روزي
نيمه مست از در کاشانه ي من
قدح باده بدست
گوش کن ناله خواجو بصبوح
چون بوقت سحر از طرف چمن
نغمه ي بلبل مست