کجا خبر بود از حال ما حبيبانرا
که از مرض نبود آگهي طبيبانرا
گر از بنفشه و سنبل وفا طلب دارند
معينست که سوداست عندليبانرا
ز خوان مرحمت آنها که مي دهند نصيب
بتيغ کين ز چه رانند بي نصيبانرا
اگر ز خاک محبان غبار برخيزد
مؤاخذت نکند هيچکس حبيبانرا
گذشت محمل و ما در خروش و ناله وليک
چه التفات ببانگ جرس نجيبانرا
گهي که عاشق و معشوق را وصال بود
گمان مبر که بود آگهي رقيبانرا
ميان ليل و مجنون نه آن مواصلتست
که اطلاع بر آن اوفتد لبيبانرا
عجب نباشد اگر در اداي خطبه ي عشق
مفارقت کند از تن روان خطيبانرا
غريب نبود اگر يار آشنا خواجو
مراد خويش مهيا کند غريبانرا