chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ديوان اثير اوماني

شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۱]

دميد بوي حيات از نسيم باد صبا

چمن ز بلبل و گل باز شد به برگ و نوا

مجاهزان گل و لاله بار بگشودند

به چار سوي چمن رزمه هاي پرديبا

رسوب قطره ز قاروره ي هوا بنمود

که معتدل شود اکنون مزاج نشو و نما

به يک دو هفته جهان پر کند ز لؤلؤ تر

چنين که ابر مجاهز نشست در دريا

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۲] و له يمدح علاء الدوله [عرب...

اي چو خور فرخنده مقدم وي چو مه ميمون لقا

خرم و شاد آمدي اهلا و سهلا مرحبا

روزمان فرخنده از عود تو اي احمد نژاد

چشممان روشن به ديدار تو اي يوسف لقا

قرة العين جهاني، کرد از آن چون آفتاب

مقدم ميمونت از صوب خراسان اقتضا

رفتي از مشرق به مغرب تاکنون در شرق و غرب

همچو ماهي روشناس و همچو خور چشم آشنا

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۳] يصف الزلزله

عجب مدار که گوي زمين بي سر و پا

چو جرم چرخ بجنبد به مقتضاي قضا

اگر چه خود نبود بي سکون مرکز کل

تعاقب حرکات سپهر اندروا

ولي پديد بود نيز هم که چند بود

درنگ مهره ي گل در ميانه ي دريا

تبارک الله از آن صانعي که ديده ي عقل

برفت ساحت صنعش ز گرد چون و چرا

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۴] و له في صفت الصيف و يصف حر...

ز تاب تير مهي در تنم روان بگداخت

نهادم از تپش سينه شمع سان بگداخت

خميده قامت و باريک از آن چو ماه نوام

که از حرارت خورشيد جسم و جان بگداخت

تنم که يافته بد مالش جهان چون موم

چو ديد پرتو خورشيد ناگهان بگداخت

نهاد سايه چگونه گدازد از تف نور؟

تنم ز تابش خورشيد همچنان بگداخت

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۵] ايضا في مدح الملک سليمانشا...

اي که شمع رخت آيينه ي جان و دل ماست

لطف دل جويت از آيينه ي دل زنگ زداست

سينه از آتش عشق تو نخواهم پرداخت

تا چو شمعم رمقي از دل و از جان برجاست

تا زشيرين لب چون شهد تو دور افتادم

شمع سان ديده ي اشک آور من خون پالاست

رخ چون شمع تو از من چه سبب مي پوشد

گر نه ديوار سرايت گل خورشيد انداست

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۶] و له ايضا يمدحه [علاء الدو...

خيز و بزم طرب افروز که وقت سحر است

افق مشرقي از عارض گل تازه تر است

مي در جام چو عکس قمر اندر دل آب

درکش ار زانکه دلت خسته ي دور قمر است

آب رنگين مي ارچند همه ساله خوش است

ليک هنگام گلش رنگي و آبي دگر است

موسم خرمن گل اهل خرد غم نخورند

از پي حاصل عمري که چو گل بر گذر است

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۷] و له يمدح الملک زين الدين...

گر اين مقام مبارک نه (جنت المأوي) است

چرا به عکس جهان غصه کاه و عمر فزاست

ور اين بناي مخلد بهشت باقي نيست

چرا نشيمن عباد و موضع صلحاست

بلي بهشت برين است زانکه همچو فلک

مقام پاک نهادان و صدر اهل صفاست

در اين مشابهت ار شبهت است راي تو را

که او بهشت برين منظر و سپهر لقاست

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۸] يمدح الملک حسام الدين

نفس باد صبا باز عبيرافشان است

موسم جام مل و فصل گل و ريحان است

تيرباران سحاب است وز آن غنچه و گل

اين همه سر، سپر است آن همه تن، پيکان است

بند بهمن ز تن زال روان آب مگر

بد سوده ست که بر وي اثر سوهان است

بر سر از بس که زر تازه کشد نرگس تر

پتني بر دو سرش همچو سر ميزان است

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۹] في مدح الخواجه تاج الدين

اي ساقي از آن باده که آسايش جان است

پر کن قدحي زود که جانم نگران است

از نامده و رفته چه پرسي که يقين است

نز آمده سود است و نه از رفته زيان است

از نامده کم خور غم و در آمده مي خور

زيرا که غم نامده خوردن هذيان است

بر رغم غم آن به که به شادي گذرد عمر

چون کار جهان در غم و شادي گذران است

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۱]

اي لگدکوب کرده همت تو

بام اين برکشيده ايوان را

کرده فرمانبر تو هفت آبا

سه مواليد و چار ارکان را

سعي معمار عدل و انصافت

کرده معمور عالم جان را

لطف جان پرور تو بخشيده

طبع ارديبهشت، آبان را

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۲]

اي خداوندي که در منشور عالم گير عقل

خسرو پيروز جنگ آمد ز گردونت خطاب

مسهل خوي خوش و جان داروي لطفت برد

صفرت از چشم خور و کلفت ز روي ماهتاب

عکس عدل راست کارت گر فتد بر آسمان

مانع آيد طبع خرچنگ فلک را ز انقلاب

خود نمي دانم که ديشب خور ز شرم راي تو

مي به سر شد يا به پا (حتي توارت بالحجاب)

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۳] و له يمدح الخواجه امين الد...

مکان حشمت و کوه وقار امين الدين

تويي که شد دل و طبع تو بحر بي پاياب

زهي چو گوهر و زر تيغ ملک و ملت را

ز عشر نعمت تو مي رسد به حد نصاب

به بذل مال شدي خون فشان فتنه مدام

از آن بود رخ جاه تو سرخ چون عناب

حسود جاه و جلال تو را ز روي خرد

حديث شوق سگ است و کليچه و مهتاب

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۴] و له في المدح و استدعاء ال...

سپهر قدرا آني که دست مکرمتت

ز قرص ماه و خور اجزاي آسمان داده ست

تو آن فرشته نهادي که عقل دور انديش

نشان جاه تو ز آن سوي لامکان داده ست

دلت ز غايت حرصي که بر سخا دارد

نيابت کرم خود به بحر و کان داده ست

هنوز در شکم کان و صلب خورشيد است

زري که دست سخاي تواش امان داده ست

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۵]

اي در پي هم چو موج دريا

امداد مکارم تو پيوست

وز ساغر جودت آز و اميد

چون لاله و گل مدام سرمست

ديشب که چو مه ز چرخ در بزم

در پاي تو شد پياله در پست

کس نيست که همچو جرم خورشيد

نور کرمت بدو نپيوست

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۶]

جهان جان ملک الساده مرتضاي کبير

تويي که ذات تو را در زمانه همتا نيست

سوي ضمير منير تو هيچ فرق به عقل

ميان چشمه ي خورشيد و چشم حربا نيست

ز وهم تيره روان عقل از آن تبرا جست

که جز به نور ضمير تواش تولا نيست

صلاح کار جهان را چو راي روشن تو

به خاک پات که خورشيد عالم آرا نيست

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۷]

اي دل احوال جهان چون نيست بر کس پايدار

دست کوته تر کن از وي کآن سراسر هيچ نيست

باخبر باش از خود و اصل وجود خود از آنک

بي خبر همچون عدم هيچ است کاندر هيچ نيست

چون تو از عالم نه اي بيرون بنا بر هيچ دان

شخص خود را، زانکه عالم را بنا بر هيچ نيست

جان و جسمت را بنا و تکيه بر باد است و آب

زين سبب جز خاکشان بالين و بستر هيچ نيست

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۸] و له في المدح و يصف فيه ال...

اي خداوندي که جان آزردگان چرخ را

بهتر از لطف تو در عالم دگر دلدار نيست

هيچ جا بنيت خرابان نياز و آز را

همچو جود چرب دستت در جهان معمار نيست

توأمان ملک و ملت را ز تأثير زمان

جز به جاه آسمان اوج تو استظهار نيست

سر فرو نارد به عالم همتت زيرا که او

از فرودستان حکم گنبد دوار نيست

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۹]

اي خسروي که در نظر عقل به گزين

از جمله ي ملوک جهانت نظير نيست

خواهد که تا به کنه کمالت رسد فلک

الا بدين، چنان شده دايم مسير نيست

پر زه کند دهان عطارد مديح تو

خود جز بدين دقيقه ورا نام، تير نيست

پوشيده حال من ز چه شد بر ضمير تو

خورشيد چرخ خود چو تو روشن ضمير نيست

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۱] و له يمدح الخواجه زين الدي...

حديث حسن تو اندر جهان نمي گنجد

مه جمال تو در آسمان نمي گنجد

حلاوت لب تو جز به ذوق نتوان يافت

چو شرح لذتش اندر دهان نمي گنجد

بيان وصف ميان تو کرد نتوان کان

دقيقه اي ست که اندر بيان نمي گنجد

به زر توان چو کمر دست در ميان تو کرد

در آن ميان چو کسي رايگان نمي گنجد

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۲] و له يمدح علاء الدوله همدا...

هر که پيرامن آن عارض مهوش گردد

از سر زلف تو پيوسته بلاکش گردد

نشکيبد نفسي چون خطت از شيريني

هر دلي کز لب لعل تو شکرچش گردد

همچو زلف تو دل من ز رخت نشکيبد

ورچه هر لحظه پريشان و مشوش گردد

در دل و ديده چو نقش خط و خالت بندم

رخم از خون جگر جمله منقش گردد

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۳] و له يمدح امير سليمانشاه ا...

گر دست من بدان دو لب شکرين رسد

پايم فراز پايه ي چرخ برين رسد

چون ذره گر هواي من از مهر دل کني

پاي من از نشاط کجا بر زمين رسد

خلقي ز چين زلف تو در شور و فتنه اند

پيوسته شور و فتنه به مردم ز چين رسد

شد مستقيم خط لبت وين چنين بود

هر گه که پاي مورچه بر انگبين رسد

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۴] ترکيب بند در مدح سليمانشاه...

وقت آن آمد که عالم باز ديگر سان شود

صحن بستان از خوشي چون روضه ي رضوان شود

تا به نيکوتر نباتي مي برآرد سبزه را

دايه ي ابر بهاري جمله تن پستان شود

همچو بر معشوق عاشق، برگ را بر شاخ بيد

از سر رقت به هر بادي دلش لرزان شود

قطره هاي خرد شبنم بر رخ گل هاي زرد

همچو مرواريد اشک چشم من غلطان شود

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۵]

در دلم چون آتش عشق تو تابان مي شود

شمع کردارم تن از سر تا به پا جان مي شود

آتش عشق تو در من زانکه جانم سوخته ست

آشکار آنگاه مي گردد که پنهان مي شود

زنده مي دارم به سوز دل که بر من شمع سان

بي رخ آتش فروغت مردن آسان مي شود

صبح سان هر دم دمي خوش مي زنم کز مهر تو

هر سو مويم چو خورشيد درخشان مي شود

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۶]

بر افق چون اثر صبح پديدار آيد

بر گذر باد بهاري سوي گلزار آيد

از پي پرورش باغ، صبا را گويي

مدد نکهتش از نافه ي تاتار آيد

آتش و آب بماند به يکي حيز در

قطره ي ژاله چو بر صفحه ي گلزار آيد

هيأت لاله و گل در وسط سبزه بود

همچو شنگرف که بر تخته ي زنگار آيد

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۷] ايضا يمدحه و يهجو بعض الشع...

هر نفس مي کندم چرخ جفايي ديگر

هر دمم هست عنان گير عنايي ديگر

باز در بزم غم از پرده ي ناسازي چند

هر زمان مي شنوم هرزه نوايي ديگر

آن نه بس بود که هر لحظه از اين بي خبران

روح عيسي صفتم ديد بلايي ديگر

تا به تشويش من افکند بدين مشتي خر

در بر خود چو درا هرزه درايي ديگر

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۸]

يک دم ار ديده ز روي تو جدا مي شودم

من چه گويم که ز عشق تو چه ها مي شودم

کي شکيبد ز تو اي دانه ي در مرغ دلم

ورچه زلف سيهت دام بلا مي شودم

دل مسکين من ار کشته ي هجران تو نيست

پس چنين خون دل از ديده چرا مي شودم

ور چو شمع از تو مرا در دل و جان سوزي نيست

ز چه پيوسته ز سر اشک به پا مي شودم

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۱]

هرگه که دل ز عشق حديثي برآورد

چشمم به گريه جمله جهان بر سر آورد

وز تاب مهر تو چو فروغي به دل رسد

جان را به سان ذره به رقص اندر آورد

هر دل که پا نهد ز خط عارضت به در

زلف تواش به موي کشان بر در آورد

نايد لب من و تو به هم بي وجود زر

کو زر که کار هر دو به يکديگر آورد

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۱]

اي ذوق لب تو قوت جان ها

وي روي تو راحت روان ها

همچون سر خود به باد داده

زلف سيه تو دودمان ها

گيسوي خوشت سياه کرده

همچون خم خويش خان و مان ها

گم گشته ز کوچکي دهانت

چون جوهر فرد در گمان ها

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۲]

هر که را آرزوي روي نکوست

گر زرش هست کام دل با اوست

دوست خواهي چو گل به کف کن زر

زانکه بي زر به کف نيايد دوست

بهر زر گرد گل ببين آنک

بر هم افتاده صد رخ نيکوست

لاله زان رو که زر نمي دارد

در دلش خون فسرده تو بر توست

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۳]

هر که را جاني ست ناچارش ز جانان چاره نيست

روي جانان جان شيرين است و از جان چاره نيست

دل که دلدارش نباشد چون تن بي جان بود

زانکه چون تن را ز جان، جان را ز جانان چاره نيست

از لب شيرين، زباني همچو موم از انگبين

گر تو را هست اي فلان باري مرا ز آن چاره نيست

جز به روي نيکوان نتوان جهان ديدن از آنک

ديده را از پرتو خورشيد تابان چاره نيست

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۴]

آتش دل جگرم مي سوزد

تب جان خشک و ترم مي سوزد

تبش سينه همه شب چو چراغ

تا به وقت سحرم مي سوزد

همچو شمع از شرر دل چندانک

بيش گريم بترم مي سوزد

شعله ي آتش تيزم گويي

که ز پا تا به سرم مي سوزد

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۵]

از موي تو باد مشک بو شد

با روي تو هر بدي نکو شد

پيش تو چه رنگ و بو دهد گل

سر تا سرش ار چه رنگ و بو شد

تا بو که به حسن تو رسد ماه

از بس تک و پو ميان فرو شد

با تنگ دهان تو دل من

از بس که نشست همچو او شد

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۶]

دوش در سينه ي من هجر جگر سوخته بود

تيز و تابنده چنان آتش افروخته بود

گر به من چشم من از اشک نمي زد آبي

شعله کردار ز پا تا به سرم سوخته بود

از خيالت همه شب نقش جمالت مي بست

ديده ي من که به ديدار تو آموخته بود

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۷]

نفس همي نزنم جز که از دريچه ي آه

چه سخت جان شده ام لا اله الا الله

ز حد گذشت مرا کار نامرادي دل

چه چاره سازم واحسرتا و واويلاه

بدان رسيده ام از غصه کم ببايد کرد

ز دست گردش چرخ کبود جامه سياه

کسي چه داند کين کوژپشت مينارنگ

دراز قامت تنهاکش نظر کوتاه

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۸]

زلف چون بر طرف رخسار افکني

روز روشن در شب تار افکني

تا دل من چون گره سر گم کند

بند بر مشک گره دار افکني

طعنه ي تلخ از براي قوت ما

در دو ياقوت گهربار افکني

ما نلنگيم ار چه سربار عتاب

بر سر بارم به خروار افکني

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۱]

اي ذات شريفت بري از چون و چرا

رخشنده ز نور قدمت هر دو سرا

تا کي همه چون چشم گرامي شب و روز

عالم به تو بينيم و نبينيم تو را

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۲]

گر بر سخنم طبع تو نفزود جواب

شايد که مگر خامشي ام بود جواب

يا سخت سقيم بد مگر پنداري

راي تو از اين روش نفرمود جواب

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۳]

اي دل ز جهان به جز خرابي مطلب

سرسبزي از اين کوژ سدابي مطلب

در عمر دمي خوش از جهان مي طلبي

آن دم ز جهان به جان نيابي مطلب

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۴]

آنها که دل از عشق نپردازندت

واندر دل و ديده جاي مي سازندت

در دست چو گل گرفته اندت شب و روز

ترسم که ببويند و بيندازندت

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۵]

چون زلف توام تا هوس روي تو خاست

پيوسته دلم تيره، سرم پرسوداست

بي روي تو يک لحظه نمي دانم بود

جز قد تو نيست هيچ برکارم راست

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۶]

اي صنعت کلک تو خط يارم چست

طبعم ز جهان به جز مديح تو نجست

آن زر که چو عهد تو شکستش ديدم

دير آمد و نادرست چون شرطت سست

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۷]

زين پيش که بيچاره تنم بود درست

چون باد بدي شد آمدم چابک و چست

وز رنج کنون چون نفس بيماران

مي آيم و مي روم ولي ساکن و سست

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۹]

دوش آن که به جز زر از جهان هيچ نجست

مي گفت به زر با دلي از غم شده سست

کاي زر بر ما اگر چه مي آيي دير

دير آمدنت رواست دير آ و درست

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۱۰]

رستم که چو ميمونک افسرده گلوست

کوريش کمينه عيب و کمتر آهوست

شايد که جز آب از او نخوردم چيزي

کز ديده ي کور اندکي آب نکوست

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۱]

رفتم به در آن که کرم زو بسته ست

شاگردش آمد که اميرم خسته ست

زين گه به ککي (؟) گفت که گه مي خورد او

نان مي ترکد و آن همه درها بسته ست

موي سر تو ز عمر تو بيشتر است

آويخت و سپيد گفت و خامي تو هنوز

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۲]

ايا زمانه ي جافي تو را نمي گويم

که در زمانه مرا سروري و شاهي ده

تويي چو کهنه کلوخي ميانه ي راه

ز هر که خواهي بستان به هرکه خواهي ده

تمام گشت خرگه بن (؟) بيفزايي

زهي زمانه بکردي (؟) به جاي من تقصير

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۳] في صفة الشتاء اثير راست

هوا ز آن سان خنک شد کز جنان حورا همي گويند

خنک آن کو در اين سرما مقام اندر سقر دارد

ز مرغي کو خورد آتش حسدها مي برد مرغي

که طوبي آشيان است و ز کوثر آبخور دارد

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

لمولانا اثير الدين اوماني

اين غزل يک دو نوبت از سر سوز

بلبلي باز گفت در نوروز

کاي گل تازه روي خندان لب

وي نگارين بوستان افروز

گر بدانستمي که فرقت تو

اينچنين سخت باشد و دلسوز

از تو غايب نگشتمي يک دم

وز تو غافل نبودمي يک روز

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۴]

چون زچکاوک و ارغنون گشت شنيدن محال

باده ي چون ارغوان هست کشيدن صواب

زمزمه گفتي ازيرش(؟) بلبله چون مطربان

رقص کنان بر سرش همچو شکرفان حيات

جان سلاطين غم سوخته گردد چو او

از افق جام کرد تاختني چون شهاب

بر در لطفش زده دفع بلا نور چشم

رفع که طالب نصيب راح که صاحب نصاب

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۵]

ز ميان ببرد ناگه دل من بتي شکر لب

به دو رخ برادر مه، به دو زلف نايب شب ...

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۶]

آن عواطف ديده ام از تو که نتوانم نمود

تا قيامت بر اداي شکر احسانت قيام

انعام تو هست پيش خوردم

شکر تو به جاي خويش کردم

از بنده نوازي ات چو سوسن شده ام

هر عضو زباني و هزار آزاذي (؟)

چگونه شکر ايادي تو توانم گفت

که هر دمم ز تو نو لطف و تازه احساني ست

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۷]

ز بأس تيغ نيلوفر مثالش

نيارد کرد سوسن ده زباني

به عهد دولتش هرگز نيابند

به جز در رطل باده دل گراني

به عون نصفتش با باز و شاهين

کند کبک دري هم آشياني

عجب نبود گر از ديوان لطفش

ستاند گرگ مرسوم شباني

ادامه شعر
شاعر اثیر اومانی | ديوان اثير اوماني

[۸]

صد حلقه ي عنبرين بند اندر بند

دلبر ز براي فتنه بر دوش افکند

مانند کمند

ماييم و دلي و اين دل سوخته را

بر هر که نهاديم دل از ما برکند

يا رب مپسند

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید