گر اين مقام مبارک نه (جنت المأوي) است
چرا به عکس جهان غصه کاه و عمر فزاست
ور اين بناي مخلد بهشت باقي نيست
چرا نشيمن عباد و موضع صلحاست
بلي بهشت برين است زانکه همچو فلک
مقام پاک نهادان و صدر اهل صفاست
در اين مشابهت ار شبهت است راي تو را
که او بهشت برين منظر و سپهر لقاست
ببين چو گنبد گردون ز ثابت و سيار
در او مقيم و مسافر نشسته از چپ و راست
به شب ز پرتو روشن دلان او چو فلک
ستاره وار در او ذره يک به يک پيداست
مجاورانش سحر خيز و شب شکن زانند
که صبح سان همه را رو به سوي کف عطاست
ز بس که اشک فشانند در رکوع و سجود
نمازشان همه گويي براي استسقاست
ز شوق حالتشان چرخ خرقه خرق کند
وگر چه خرق در اشکال چرخ دور از راست
ز سقف تا نشود خرده اي پديد او را
ستونش از پي عذر ايستاده بر يک پاست
از آن مقوس طاقش چو قاب قوسين است
که اهل صفه ي او را مقام (أو أدني) است
ز هفت گانه و قطب ار نيابي اش خالي
عجب مدار که او مثل گنبد خضر است
تو گوييا به رکوع اندر است طاقش از آن
که رو به قبله چنان دايم ايستاده دو تاست
ستونش عادي و شداد شکل از آن شد کو
نهاد جنت (ذات العماد) را همتاست
ز روي راست نهادي به هم همي گويند
به لفظ حال ستونهاش نکته اي خوش و راست
که بار سقف تحمل کنيد و پا داريد
از آن سبب که هم از ماست آنچه بر سر ماست
براي کسب شرف مي کشد به تارک سر
دو نانه اي که فلک را ز خوان او مجراست
گر آفتاب در او ذره را به خرده گرفت
شگفت نيست که او پيرو مراد و هواست
زحل که هست کنون پير خانقاه سپهر
شبانه خادمي اش را به آرزو مي خواست
مسافران ورا هر زمان فلک گويد
بر اين بهشت، بهشت برين گزيد خطاست
مجاوران ورا هر نفس خرد گويد
دعاي خواجه کنيد اندر او که جاي دعاست
حيات بخش وزيران مشرق و مغرب
که کان دانش و داد و جهان خوف و رجاست
دعاي خواجه ي دنيا که در جهان کرم
روان کالبد فضل و جان جود و سخاست
به چشم همت او کم ز ذره اي ست جهان
ولي چو ذره به خورشيد راي او پيداست
فلک سرآمده ي کائنات از آن سبب است
که همچو همت او سرکش و فراخ فضاست
زهي شريف نهادي که ذات ميمونش
خلاصه ي کرم محض و عين فضل خداست
سپهر جاه و جلالت محيط آن عالم
که آفتاب در او خردتر ز جرم سهاست
فروغ راي تو خورشيد کشوري که در او
چراغ عقل چو قنديل آسمان درواست
خلوق خلق تو عطار عرصه اي که در او
يکي ز بوي فروشان نسيم باد صباست
کمينه زاده ي ذهن و ذکاي خاطر توست
از اين سبب لقب و نام صبح ابن ذکاست
ز روي جود تو شرمنده گشت ابر مگر
که نام قطره ي باران از اين قبيل حياست
شده ست خادم ناسفتگان خاطر تو
مگر که کنيت لؤلؤ از اين سبب لالاست
فراز منصب و جاه تو قدر و پايه ي خويش
معاندان تو را گر خيال بست رواست
چو مي ز فرط توهم هميشه بي خردان
گمان برند کز آن سوي آسمان صحراست
خيال تيغ تو اندر دماغ خصم شکست
هميشه زان صدف ديده هاش گوهر زاست
به جان بخورد دم تيغ تو عدو زيرا
که گر چه سرد نمايد دمش ولي گيراست
به پيش جود تو گر ابر ياوه گويي کرد
بر او مگير چو داني که نيک هرزه دراست
بر سخات، زر ار لاف تازه رويي زد
بر او ببخش که هم پايمال جود شماست
به نزد طبع تو گر تيزيي نمود آتش
مشو تو گرم که او را سري پر از سوداست
شکر به طعمه از آن رو دهند طوطي را
که او چو کلک سخنگوت مرغکي داناست
هميشه کلک تو داني که زردروي از چيست؟
از آنکه در کف رادت مجاور درياست
به سان شانه سرانگشت او شکافته شد
ز بس که زلف عروسان خاطرت پيراست
کشيده قامت و سر تيز و چست و خوب خرام
چو شاهدي است که خالش خوش و خطش زيباست
چو کودکان سوي مکتب به طبع مي نرود
به قهر از آن به سه کس مي کشندش از چپ و راست
سر بريده نگويد سخن، چنين گويند
سر بريده ي او از چه رو چنين گوياست؟
هميشه تا که بهار و خزان ز دور سپهر
چو بخت و راي تو اين پير و آن دگر برناست
فزون ز عمر و بقاي جهان بقاي تو باد
از آنکه ذات شريف تو مستحق بقاست