chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

اثیرالدین عبدالله اومانی

[۸] يمدح الملک حسام الدين

نفس باد صبا باز عبيرافشان است

موسم جام مل و فصل گل و ريحان است

تيرباران سحاب است وز آن غنچه و گل

اين همه سر، سپر است آن همه تن، پيکان است

بند بهمن ز تن زال روان آب مگر

بد سوده ست که بر وي اثر سوهان است

بر سر از بس که زر تازه کشد نرگس تر

پتني بر دو سرش همچو سر ميزان است

چار کرده است ببين چشم جهان بين نرگس

تا بديده ست که گل جلوه گر بستان است

چه عجب بر گل اگر خار کند دندان تيز

کاين همه رخ لب و آن را همه تن دندان است

روز و شب مست و خروشان به چمن در، بلبل

همچو رامين پي آن شد که گلش جانان است

شاخ تازه سمن و بيد تر از باد صبا

همچو احوال جهان گشته فتان خيزان است

فرصت عيش در اين فصل نگه دار اي دل

که فنا عمر نورد است و فلک گردان است

دم خوش بايدت از خويش برون آي چو گل

کز پي يک دم خوش پوست بر او زندان است

دل خوش در دم خوش جوي که چون صبح و صبا

گر به جاني بخري يک دم خوش ارزان است

اگر اندر دم خوش بي سر و سامان باشي

اين به هر حال مپندار که ازخذلان است

کآن که در دايره ي چرخ نشيند ناچار

نقطه سان شايد اگر بي سرو بي سامان است

سايه ي سروبني گير چو بلبل در باغ

اگر از باد صبا گنبد گل ويران است

غم مخور شاد بزي زانکه غم و شادي تو

هر دو چون مي گذرد پيش خرد يکسان است

خوار و دشخوار جهان چون پي هم مي گذرند

گر تو دشوار نگيري همه کار آسان است

بار گيتي چه کشي جام مي گلگون کش

کو رهاننده تو را ز انده بي پايان است

مي زي از بار جهان فارغ و آزاد که سرو

شده مشهور به آزادنهادي زان است

تو سر وقت نگه دار و بن کار مجوي

که فلک نيز در اين واقعه سرگردان است

راست رو باش در آن کيش که هستي چون تير

که کمان وش دل کج رو در قربان است

غم آن درد که درمان نپذيرد چه خوري

جام مي خور که دواي غم بي درمان است

من نادان نه اين کاره که ميخواره ني آم

اين مرا مي دهم انصاف، که از حرمان است

من ندارم سر آن پس که تو داري مي خور

کاين سخن پيش خرد دعوي بي برهان است

کس چو نرگس چه سبب جام نگيرد اکنون

کز گل و لاله چمن جنت جاويدان است

وز دم ژاله ي درپاش و گهر ريز سحاب

بامدادان صدف گل شده ي پر مرجان است

غنچه ي حامله مانا که بخواهد زادن

که چنان تند برآورده سر پستان است

ابر بر جمله جهان گشت دررپاش به طبع

گوييا راست کف دست شه ايران است

جان محض و خرد صرف حسام الدين آن

که بهين صورت لطف و کرم يزدان است

برتر از نه فلک و هفت ستاره است ار چه

ظاهرا تکيه گهش مسند چار ارکان است

همچو خورشيد و صبا نفس مسيحا نفسش

جمله تن گشته روان و همه قالب جان است

بذل ناموس گر و معدلت نامورش

شده ناموس بر حاتم و نوشروان است

کشورش کشتي امن است و کفش حودي بذا،

خاصه اين دور که بگرفته جهان طوفان است

نتوان ربع زمين را پس از اين مسکون خواند

به جز آن قدر که از عدل وي آبادان است

از سواد علمش پرچم درفام از دور

نيم روشن چو سحر گه ذنب السرحان است

طاسک زر زبر فرق درفش سيهش

همچو بر تارک شب تاج مه تابان است

اي به جايي شرف قصر جلالت کو را

زحلش نوبتي پاس و مهش دربان است

وي فکنده کرمت خوان مروت آنجا

که فلک سفره و خور نان و حمل بريان است

دست دريا دل تو شکل محيط کرم است

هيأت کلک در او نايژه ي احسان است

نور احسان تو چون چشمه ي خور مي تابد

بر همه کس مگر آن کس که از او پنهان است

آب انعام تو را هيچ نمي شايد ديد

طول و عرض، ار چه در او شکل فلک پنگان است

از سخا کم نکند يک سر ناخن کف تو

گوييا دست تو را با کرمش پيمان است

طبع راد تو خزان درم آمد که چو برگ

روز و شب سيم و زر از دست و کفت ريزان است

تو نه اي چون دگران وقت سخا کز سختي

زر چه اندر کف ايشان و چه اندر کان است

همچو ابر است تو را جود طبيعي که سخا

از سرانگشت تو باران شده چون باران است

ممتنع بر دگران جود چنين از پي آن

واجب افتاد تو را، کان به در از امکان است

گر چه تو آدمي اي وين دگران آدمي اند

ليک از نفس تو بس فرق که تا ايشان است

چشمه خواند همه کس منبع هر آب ولي

چشمه اي آب جماد است و دگر حيوان است

فرق تا يک سر موي است خلايق را ليک

نيست بالاتر از آن فرق که در انسان است

هر که گويد که کسي در همه عالم جز تو

به تو ماند ز خرد بس که بر او تاوان است

زيرتر زين صفتي ذات تو را نبود کو

آن که بالاتر از او هيچ نباشد آن است

به سر دست برندش همه جا در عالم

چو قلم هر که بر سر برده تو را فرمان است

بر سر چوب کنند آخر کارش چو سنان

هر سري را که ورا با تو سر عصيان است

گوييا بر سر خصم تو از آن مي لرزد

تيغ تيزت که دلش کوفته ي سندان است

ني که بر شمع اگرش چند بسوزد شعله

هم بلرزد، مثل تيغ تو هم زين سان است

روشن آبي ست تن تيغ تو خشک افسرده

زين سبب گشته بر او پاي بقا لغزان است

تا پي گوي به سر بردن تقدير قضا

جرم خورشيد چو گوي است و فلک ميدان است

همچو گو در خم چوگان مرادت بادا

پيکر مه که گهي گوي و گهي چوگان است

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید