دوش در سينه ي من هجر جگر سوخته بود
تيز و تابنده چنان آتش افروخته بود
گر به من چشم من از اشک نمي زد آبي
شعله کردار ز پا تا به سرم سوخته بود
از خيالت همه شب نقش جمالت مي بست
ديده ي من که به ديدار تو آموخته بود