chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

اثیرالدین عبدالله اومانی

[۶]

دوش در سينه ي من هجر جگر سوخته بود

تيز و تابنده چنان آتش افروخته بود

گر به من چشم من از اشک نمي زد آبي

شعله کردار ز پا تا به سرم سوخته بود

از خيالت همه شب نقش جمالت مي بست

ديده ي من که به ديدار تو آموخته بود

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید