chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

اثیرالدین عبدالله اومانی

[۶]

بر افق چون اثر صبح پديدار آيد

بر گذر باد بهاري سوي گلزار آيد

از پي پرورش باغ، صبا را گويي

مدد نکهتش از نافه ي تاتار آيد

آتش و آب بماند به يکي حيز در

قطره ي ژاله چو بر صفحه ي گلزار آيد

هيأت لاله و گل در وسط سبزه بود

همچو شنگرف که بر تخته ي زنگار آيد

دوش با سرو سهي بلبل مسکين مي گفت

که ز گل قسمت من بين که همي خار آيد

از چمن رفت به بازار و نمي انديشد

کز گلابي جگرش خسته و افکار آيد

سرو مي گفت که شک نيست که آبش ببرند

هر که آراسته و مست به بازار آيد

چه خوش است آنکه گل از غنچه برون جلوه کنان

به چمن تازه و آراسته رخسار آيد

مگر آن زينت و زيب از پي آن مي سازد

تا سوي بزمگه قبله ي احرار آيد

خسرو عادل مجد الدين کش مثل و همال

ننمايد به جز از آينه و آب زلال

خنکا وقت سحرگه که صبا برخيزد

خوش نسيمي است ندانم ز کجا مي خيزد

اي خوشا دم زدن صبح که گويي به چمن

آن نسيم است که از مشک ختا بر خيزد

مگر آن روشني و کشفش از آن حاصل شد

که سحرگه ز سر صدق و صفا برخيزد

زندگان چمن ار در سخن آيند رواست

که به دلداري شان باد صبا برخيزد

سبزه گر چند به شير است وليکن ز نشاط

در لب جوي زند دست و به پا برخيزد

لاله را پاي به سنگ ار چه برآمد بگرفت

کمر کوه که تا چست ز جا برخيزد

چون تر و تازه و سرسبز و جوانند چرا

گل به چودستي و نرگس به عصا برخيزد

مشت مشت از پي آن مي ريزد زر در خاک

که چو نرگس زرش از باد هوا برخيزد

چون چنار از سرو، آزادگي شه شنود

دست بردارد و حالي به دعا برخيزد

عالم قدرش اگر زانکه مجسم بودي

مضمر اندر وسطش عرش معظم بودي

نفس صبح مگر نکهت عنبر دارد

کو بدان حقه ي آفاق معطر دارد

هر سحرگه چو شفق تازه رخ و خندان لب

گل از آن شد که همي در به دهن در دارد

چون بخواهند هواخواه صبا نرگس و گل

شايد ارشان ز زر و سيم توانگر دارد

گر نه اجزاش به کلي همه بر هم زده باد

گل به کف بر، ز چه اوراق مبتر دارد

ز امتلا گشت گران لاله مپندار که او

تا شکوفه نکند سر به چمن بردارد

پي شش هفت درم کرده گران سر بر گل

اين چه بي مغز دماغي است که عبهر دارد

خرم از روي زمين بر جهد آري چه عجب

بر جهان داري اش ار خود کله زر دارد

از ميان همه شان آب به جوي چمن است

که در آغوش قد و قامت عرعر دارد

گر نه با دشمن شه کرد جدل چوب خلاف

به چه حجت ز نيام آخته خنجر دارد

حسن تدبير تو کانديشه ي شاهي دارد

نسبت از حکمت اسرار الهي دارد

بس نماند که جهان بر تو مقرر گردد

هر چه خواهي بکن اکنون که ميسر گردد

گر فتد باد شکوه تو در اطباق فلک

کل اجزاي ورقهاش مبتر گردد

هر که از باد قبول تو چو نرگس بشکفت

همچو گل در کف او خاک زمين زر گردد

هر که در روز جلال تو کند قدح چو صبح

ناگهان دود دل اندر دمش آذر گردد

و آن که اندر شب قدر تو زند طعنه چو شمع

بي گمان سر دلش آفت پيکر گردد

جرم خورشيد که شد مردمک چشم وجود

به شب و روز بر آن سر به جهان درگردد

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید