chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

اثیرالدین عبدالله اومانی

[۱]

هرگه که دل ز عشق حديثي برآورد

چشمم به گريه جمله جهان بر سر آورد

وز تاب مهر تو چو فروغي به دل رسد

جان را به سان ذره به رقص اندر آورد

هر دل که پا نهد ز خط عارضت به در

زلف تواش به موي کشان بر در آورد

نايد لب من و تو به هم بي وجود زر

کو زر که کار هر دو به يکديگر آورد

کار دلم چنين بنماند ز بي زري

خود را چو با پناه شه صفدر آورد

تاج ملوک و خسرو سادات مجد دين

داراي دهر، فخر زمان، مفخر زمين

اي چرخ برگرفته ز روي تو فال ها

چشمي نديده چون رخ خوبت به سال ها

بر باد داده خط چو مور تو ملک ها

تاراج کرده زلف چو مار تو مال ها

نايافته دهانت که موهوم نقطه اي ست

هم بست چون ميان تو اندر خيال ها

سرو و مهي نه، زانکه مه و سرو را کجاست

از مشک طره ها و ز عنبر کلال ها

خورشيد چون رخ تو بدي گر ورا بدي

پيرامن خط سيه از مشک خال ها

اي کرده از لب تو شکر خواهش آنچنان

دربار دست شاه کهستان نوال ها

تاج ملوک و خسرو سادات مجد دين

داراي دهر، فخر زمان، مفخر زمين

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید