گر دست من بدان دو لب شکرين رسد
پايم فراز پايه ي چرخ برين رسد
چون ذره گر هواي من از مهر دل کني
پاي من از نشاط کجا بر زمين رسد
خلقي ز چين زلف تو در شور و فتنه اند
پيوسته شور و فتنه به مردم ز چين رسد
شد مستقيم خط لبت وين چنين بود
هر گه که پاي مورچه بر انگبين رسد
مه يک دو هفته گرد کند نور تا مگر
رويش بدان دو عارض چون ياسمين رسد
گر يک دو روز گرد رخ تو کند طواف
خورشيدوار بر فلک چارمين رسد
وز شرم دل شکسته فرو مي رود به خاک
چون بس مسافتي ست از آن تا بدين رسد
ياد لب تو در شب تاريک مي کنم
و انديشه بين که باز چه باريک مي کنم
اي طوطي دل و شکرستان جان لبت
گويي بود به کام دلم خوش زبان لبت
ما را دهان خرد تو روزي لبت نمود
بادا هزار جان فدي خرده دان لبت
زان رو که تنگي است بغايت در آن دهان
کس را به بوسه مي نکند ميهمان لبت
با ما اگر چه وعده ي بوسه دروغ کرد
لعل دروغ زن نتوان خواند آن لبت
جانم چو جام مي به لب خشک از آن رسد
تا بو که واخورد به لبم ناگهان لبت
من جان به لب رسيده ام و ترسم ار نهي
لب بر لبم، رسد ز لب من به جان لبت
گرچه سيه شد از لب تو خان و مان دل
هرگز مباد گشته سيه خان و مان لبت
اي خرده تر ز نقطه ي وهمي دهان تو
چون من به هيچ بر، کمرت بر ميان تو
هر لحظه از غمت به دلم ماتمي رسد
کز تاب آن به ديده ي بينا نمي رسد
خونابه مي خورد دل ريشم بدان اميد
کآخر همش ز نوش لبت مرهمي رسد
جان گريه با درون دل انداخت تا مباد
کز اشک من به جاي خيالت نمي رسد
کرده ست زلف با کمرت دست در ميان
خود وصل مضمري به چنان مدغمي رسد
چون زلف بازم از رخ خود دور مي کني
زودا که زلف وار به پشتم خمي رسد
پوشيده ي زير چين قبايت دقيقه اي ست
ليکن در او به جز کمرت کس نمي رسد
بر جان من مکن پس از اين جور بيش از آن
کاين ماجرا به تاجور عالمي رسد
شاه فلک شتاب و خديو زمين وقار
جمشيد وقت خويش سليمان روزگار
اي کآسمان زمين و زمين آسمان شود
در هر دو گر شتاب و درنگت نهان شود
يمنش چنان مطاع و يمينش چنين مطيع
کآن را که گفت باش چنين، آنچنان شود
ور تربيت ز لطف تو يابد مکونات
اعراض جمله جوهر و اجسام جان شود
روزي که شد عنان امل ها سبک بدان
کز معرکه رکاب اجل ها گران شود
فتح آن زمان مکان تو را ناگزر شود
همچون زمان که ناگزران مکان شود
سست و گران رکاب شود همچو جرم خاک
تعجيل باد با تو اگر همعنان شود
از تاب آن کمند و ز شمشير آن زمان
نشگفت اگر بخار به دريا دخان شود
معکوس گشت خاصيت رنگ دشمنت
چون روي او ز خنده ي آن زعفران شود
از پهلوي عدوش چو بايد تراش کرد
چونين سر سرکش ازلي بي کران شود(؟)
تير تو راستي چو تن خصم شد هنوز
باشد به نيمه راه که قدش کمان شود
کاس سر عدوي توست آن چنان که اوست
تيغ تو هر زمان به چه رطب اللسان شود
در حل و عقد کار کمر با ميان خصم
مشکل تر از مفاصل و برگستوان شود
و آن کار ناگزارده ماند ميانشان
تا آن زمان که تيغ توشان در ميان شود
دشمن چو شمع بر دز رويين به ريسمان
خود را کشيد و گفت مگر با امان شود
پس سر کشيد و پاي بيفشرد و خود نديد
کش سر چو شمع در سر آن ريسمان شود
بيچاره سر چگونه کشيدي ز دام تو
آبشخورش چو بد ز نيام حسام تو
باران تيغ و تير تو چون بر سر آمدش
چون شمع سيل خون پس و پيش اندر آمدش
بيمار حيز از امتلي غصه بود خصم
زان مرغ تير چارپر اندر خور آمدش
چون تير شاه آن چو کمان کج نهاد را
تا بود، راستي به دهان کي برآمدش
مي زد به حضرت تو دم سرکشي چو شمع
تا در گلو به جاي نفس خنجر آمدش
در سر خيال تخت شهي گستريده بود
تيغ گهرنگار تو زان افسر آمدش
بخت بدش به عجز سليمان چو عشوه داد
و آن ديو را ز ساده دلي باور آمدش
رفت و چو نيزه دست تطاول دراز کرد
تا شد سنان دوده ي پرچم سرآمدش