chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

اثیرالدین عبدالله اومانی

[۸] و له في المدح و يصف فيه القلم

اي خداوندي که جان آزردگان چرخ را

بهتر از لطف تو در عالم دگر دلدار نيست

هيچ جا بنيت خرابان نياز و آز را

همچو جود چرب دستت در جهان معمار نيست

توأمان ملک و ملت را ز تأثير زمان

جز به جاه آسمان اوج تو استظهار نيست

سر فرو نارد به عالم همتت زيرا که او

از فرودستان حکم گنبد دوار نيست

در سخا ابر ارچه آمد بر سر از دريا و کان

ليک جود او چو بذل شاملت هموار نيست

کلک ديدم در کفت گفتم مگر طوطيست ليک

باز گفتم جاي طوطي طرف دريابار نيست

نسبت کلکت به طوطي مي نشايد کرد از آن

کو شکر خوار است چون کلکت شکرگفتار نيست

خلق عالم را بسي گفتار بي کردار هست

کلک توست آن کش يکي گفتار بي کردار نيست

صاحبا صدرا خداوندا غم کارم بخور

زانکه جز لطف تو در عالم مرا غمخوار نيست

منعمان را از صداع گريه ي اصحابنا

چاره نبود ورچه کاري آن چنان ناچار نيست

اختياري نيست اين بدپيشه خادم را ولي

آدمي در هيچ کاري فاعل مختار نيست

برخلاف شرع دور از حضرتت بادا رهي

از خدا بيزار گر زين شغل بد بيزار نيست

جز تو کاندک رغبتي داري بدين کاسد متاع

در جهان کس را دگر سوداي اين بازار نيست

گر چه شعر و شاعري پا در هوا کاري ست ليک

چون بود بي کديه، کاري نيک دور از کار نيست

شاعري را وصمت خواهشگري عيبي بد است

ورنه از اشعار نيک اهل خرد را عار نيست

مقبلان را بذل کردن نعمت آسان است ليک

سائلان را محنت منت کشيدن خوار نيست

ز ابر و باران پرسخاتر نيست کس و او نيز را

بخششي بي سرزنش هم بر گل و گلزار نيست

ريزد آب رو چو بارانش ور خود مرد را

سائلي الا ز جود ابر گوهربار نيست

همچو شمع از ساعد خود قوت خوردن بي گمان

پيش من با منت خواهشگري دشوار نيست

مرگ حاجتمندي از مرگ طبيعي بدتر است

زانکه اين هر لحظه باشد و آن به جز يک بار نيست

در جهان هرگز نباشد سنگ و وزنش پيش کس

هر که را همچون ترازو در کفش دينار نيست

در همه خاک عراق الا ز چشم و اشک خويش

از کسي ديگر مرا ادرار يا اقطار نيست

از خري وز بي خري جايي نرفتم پيش از اين

تاکنون گشتم چنان کم طاقت رفتار نيست

هدهد خاص سليمان بودم و اکنون ز غم

جان پرتيمار من کمتر ز بوتيمار نيست

در سخن گويي علم گشتم ولي از هيچ کس

در تنم دراعه يا بر تارکم دستار نيست

آسمان پيکر دوتايي کسوتي دارم کبود

کز کهن کاري بر او از هيچ نقش آثار نيست

بس که در هم زد مطراگر به نوک سوزنش

هيچ جا همچون زره پودش پديد از تار نيست

بس که گردانيدمش زين رو بدان روي دگر

همچو چرخ نيلگون پشتش ز رو ديدار نيست

در چنين سالي که از بس غله، مور و مورچه

هر يکي بي چاه و کندو بلکه بي انبار نيست

من ز موري کمترم زان کو به قدر خويشتن

دارد انبار و مرا در خانه يک من بار نيست

صاحبا با خود حسابي مي کنم ديگر مرا

جز به ديوان تو يک جو هيچ جا در کار نيست

گر جو و گندم کني امسال انعامم چو پار

غله را امسال تا داني که نرخ پار نيست

رسم پارم شش کري يا پنج بد و امسال باز

گر نباشد ده کري زان پنج شش يا چار نيست

گر چه زحمت مي نمايم چون مني را راستي

خواهش اندک چنين از چون تويي بسيار نيست

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید