در دلم چون آتش عشق تو تابان مي شود
شمع کردارم تن از سر تا به پا جان مي شود
آتش عشق تو در من زانکه جانم سوخته ست
آشکار آنگاه مي گردد که پنهان مي شود
زنده مي دارم به سوز دل که بر من شمع سان
بي رخ آتش فروغت مردن آسان مي شود
صبح سان هر دم دمي خوش مي زنم کز مهر تو
هر سو مويم چو خورشيد درخشان مي شود
از نسيم لطف دلجو چون گلم بگشاي دل
کز غمت چون غنچه بر من پوست زندان مي شود
بر لب دلجويت آنکه سبزه ي تر مي دمد
اشک چشم من بر او از بس که باران مي شود
در چه بنشانم خيالت را کنون کز آب چشم
خانه هاي چشم من هر لحظه ويران مي شود
مي توان در هر يک از حسن تو گفتن صد سخن
جز دهانت کاندر او کس را نمي گنجد سخن
گر دل من در غم آن روي مهوش نيستي
هر شبم خاک سر کوي تو مفرش نيستي
ور نه سوداي تو در سر داشتي جان و دلم
چون دو زلفت اين پريشان، آن مشوش نيستي
گر شدي قربان، کمان ابرويت را جان من
ناوک مژگان او را کرده ترکش نيستي
وز لب شيرينت ار دورم نکردي دست هجر
همچو شمعم جان و دل هر دم در آتش نيستي
گر چه مي سوزي چو شمعم خوشدلم چون همچو شمع
گر نبودي سوز تو يکدم دلم خوش نيستي
سر به بيت الحزن جانم هم درآوردي مگر
گر چنان سرو قد و بالات سرکش نيستي
چون به من مي بفکند تير قدت را روزگار
کاشکي جان چون کمانم در کشاکش نيستي
در ره عشق تو هر بيدل که جاني مي دهد
هر دمي از حسن تو ديگر نشاني مي دهد
در فراق رويت آخر هم قراري داشتي
گر دل من جز غم عشق تو کاري داشتي
دست و پايي هم توانستي زدن مسکين دلم
گر به بحر وصلت اميد کناري داشتي
گفتي ام يار دگر دارد دلت جز من مگر
ياري اي دادي همش گر جز تو ياري داشتي
چشم من نقش خط و خالت نبستي روز و شب
گر ز تو خوش رنگ تر دستم نگاري داشتي
صبر و زور و زر ببايد در ره عشق و دلم
هيچ از اين ها چون ندارد صبر باري داشتي
تا مه و خورشيد حسنت را خرد کردي حساب
همچو جود خسرو ار حسنت شماري داشتي
هم به کف کردي دهان چون نگين دان تو را
دست من چون خاتم شه گر يساري داشتي
شاه عادل بحر کامل شهريار شيردل
آن که برتابد ز جود بيشمارش شير، دل
آن که دو روزگار رفته را باز آورد
عزمش ار رو سوي گردون سبک تاز آورد
آن که آواي صداي صيت عالم گير او
سنگ را بر معجز جودش به آواز آورد
آن که اندر همدگر منقار مرغ تير او
چنگ شير شرزه را چون چنگل باز آورد
و آن که چون عمر عدو دور دراز آهنگ را
نوک کلک و رمح او در تحت ايجاز آورد
چون به سان نسر طاير ز آن کمان همچو چرخ
ياسج شاهين گشادش را به پرواز آورد
مرغ جان خصمش ار خود رفته باشد بر فلک
بازنايد تا به منقارش کشان باز آورد
تا که باشد دور دايم دولتش چون دايره
هر زمان انجام خود را سوي آغاز آورد
اي فروغ روي خورشيد از روان پاک تو
روز و شب سوگند ماه و خور به جان پاک تو
گر چه در سرعت قضا از هر چه داني بگذرد
عزمت از وي بي گمان در هم عناني بگذرد
پي کند تيغ قضا هندوي هفتم چرخ را
گر به بامت جز به رسم پاسباني بگذرد
همچو جرم اختر از خورشيد گردد پايمال
تاب جودت گر به گوهرهاي کاني بگذرد
از درم ريز کفت زر زرد شد و ايدون بود
چون که بر برگ رزان باد خزاني بگذرد
چون قضا يک خاصيت دارد خدنگ بي خطات
گر گشادش ناگهان بر هر چه داني بگذرد
چون جهان نوک سنانت يک هنر دارد که تو
بر تن دشمن چنان کش بگذراني بگذرد
تيرت از سرعت چنان گردد روان بر جان خصم
کش بسي ز آن سوي رفته زندگاني بگذرد
اي کفت کان مروت وي دلت درياي جود
بحر بي پايان دستت آب روح افزاي جود
آن تويي کاندر جهان تا نقش بحر و کان بود
اين ز دستت واله و آن از کفت حيران بود
نسبت دست تو من با ابر و دريا چون کنم
کز خرد بر من گر آن نسبت کنم تاوان بود
کاين ز شرم دست رادت جمله تن گردد عرق
و آن ز جود باد دستت روز و شب لرزان بود
و آسمان را در سخا کي با کفت همبر نهم
چون بر عقل اين سخن دعوي بي برهان بود
کآسمان تا برکشد هر گه درست ماه و خور
سال و ماه از بهر صرف اندر کفش ميزان بود
شکل گردون زان چو خيکي گشته پر باد هواست
تا به بحر دست تو بگذشتنش آسان بود
همچو جرم ماه تاري تن، ز نور آفتاب
تا به عالم در، به هم پيوند جسم و جان بود
دور گردون با دوام دولتت پيوسته باد
دامنش در دامن عمر تو محکم بسته باد