chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

اثیرالدین عبدالله اومانی

[۷]

نفس همي نزنم جز که از دريچه ي آه

چه سخت جان شده ام لا اله الا الله

ز حد گذشت مرا کار نامرادي دل

چه چاره سازم واحسرتا و واويلاه

بدان رسيده ام از غصه کم ببايد کرد

ز دست گردش چرخ کبود جامه سياه

کسي چه داند کين کوژپشت مينارنگ

دراز قامت تنهاکش نظر کوتاه

چه لعب مي کند اندر عراي فرزين بند

که باد از پس او باد و باد پشتش چاه

به پاي پيل غمم در فکند و مي بينم

که هم نهايت سري در نگيردم ناگاه(؟)

مشعبدي ست به شش هفت مهره مي سازد

هزار لعب در اين حقه هاي پرخم راه

به دست آينه داري دو، آينه داده ست

نهاده نام يکي آفتاب و ديگر ماه

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید