اي چو خور فرخنده مقدم وي چو مه ميمون لقا
خرم و شاد آمدي اهلا و سهلا مرحبا
روزمان فرخنده از عود تو اي احمد نژاد
چشممان روشن به ديدار تو اي يوسف لقا
قرة العين جهاني، کرد از آن چون آفتاب
مقدم ميمونت از صوب خراسان اقتضا
رفتي از مشرق به مغرب تاکنون در شرق و غرب
همچو ماهي روشناس و همچو خور چشم آشنا
از تهور زانکه دلگرمي به خود خورشيدوار
رفتي اندر ديده ي شير و دهان اژدها
منت ايزد را که چون تابان مهي باز آمدي
گرچه بودي رفته دور از ديده ها همچون سها
دست اول با هزار ابکار چين پيشت نهاد
چون قباي ملک مي انداخت بر قدت قضا
چون تو در چين بوده اي چون زلف خوبان از چه روي
بر خور روي تو پيدا گشت خط استوا
ني خطا گفتم تو از تاتار مي آيي اگر
ارمغاني مشک ناب آورده اي باشد روا
صد جهان جان برخي جان تو اي والاتبار
چشم بد دور از رخ خوب تو اي فرخ نيا
تا تو بگذشتي ز جيحون روز و شب مي شد روان
مخلصان دولتت را جوي نيل از ديده ها
چون تو دربستي کمر بر عزم ملک از حد چين
دشمنان دولتت را نيک تنگ آمد قبا
گفته اند «الأصل لايخطي» مگر زين روي شد
پست در زير لگدکوب سم اسبت، خطا
غوره در چشم عدو ديدي که ناگه چون فشرد
گرد يکرانت که شد چشم فلک را توتيا
دست و پاي باد پايت باد چون عزمت درست
کو ز گرد راه کرد اميد خصمانت هبا
در شب تار فراقت دوستان و دشمنان
هر يکي نقشي همي بستند از خوف و رجا
چون برآمد روي چون خورشيدت از خاور بماند
ذره سان اميدهاي دشمنان پا در هوا
گر چه مي دادند زير لب مدام از خويشتن
دشمنان نادلپذير آوازها همچون درا
چون شب قهرت برآمد ناگه از مشرق چو زنگ
پنبه آگندند هر يک در دهان هرزه لا
از پي کسب شرف با جرم خورشيد از اسد
زي سفر رفتي ز کاخ خسرو گردون فنا
تا پس از سالي به کام دل گرفتت در کنار
شهريار شيردل همچون اسد خورشيد را
صورت دولت، شه مقبل، خديو بحر دل
خسرو عادل علاء الدوله اعظم مرتضا
مرکز داد و محيط دانش و اوج کرم
کان ديهيم و دهش، کوه وقار و کبريا
آن که حرمان را به از جودش نباشد دستگير
و آن که عالم را به از عدلش نباشد پيشوا
آن که جزوي گر ز راي دور بينش في المثل
همچو عقل کل شود کار جهان را کدخدا
در جهان کس بر نيارد آه سرد الا صباح
در همه عالم کس اندهگين نباشد جز مسا
و آن که گر بويي ز خوان جود عالي همتش
در مشام گيتي اندازد دم باد صبا
در زمان عمر خود بي برگ نبود کس چو گل
همچو بلبل موسم گل کس نباشد بي نوا
گوي گردون داني از بهر چه غلطان شد چنين
زانکه عالي همت او زد جهان را پشت پا
اي به سان ابر خيزان از کف بحرت کرم
وي چو باران گشته ريزان از سر انگشتت سخا
لطف دلجوي تو خندان رو چو صبح دلفروز
قهر جان سوز تو غم گستر چو شام دلگزا
حلمت ار بر پشته ي گردون بيفشارد قدم
دور گرداند ز پشت چرخ فرتوت، انحنا
چون ميان گردبالش در گو افتد آسمان
هيچ اگر سازد وقارت يک دم او را متکا
بر خيال کژ مه نو منحني شد تا مگر
بهر زين مرکب خاص تو سازندش حنا
تا به شکل نعل اسبت زان برآمد ماه نو
تا بدان صنعت سم اسب تو بوسد دايما
اندر اين معني که مي گويم چو گردون از هلال
بس که بستم صورت کژ تا حقيقت شد مرا
کآسمان در خدمت قدرت چنان شد منحني
کز خم پشتش چنان شکل مه نو شد دو تا
همچو اشک من جهان بر سر گرفتي آب ابر
گر نه از بحر کف راد تواش بودي حيا
ذوق شمشير تو جسم خصم مي داند بلي
گوشت را لذت بيفزايد ز برگ گندنا
اي خداوندي که گر يک دم ز روي تجربت
نوک رمحت کار گيتي را شود مشکل گشا
در ميان خلق نبود بسته کاري جز کمر
کس دگر نبود به جز چين قبا در تنگنا
باد روشن همچو صبحت چشم و دل کز حد شرق
قرة العين و سليل صلبت آمد باز جا
«آن که شاهين رفته شهبار آيد آخر» پيش از اين
گفته ام من بنده ي داعي در اثناي ثنا
همچو شاهين ترازو گفته ي من راست شد
گر دهان من کنون پر زر کني باشد سزا
تا که دين و ملک باشد در جهان با يکدگر
ملک آخر در سياقت، دين بود در ابتدا
بر مثال توأمان هرگز تو از وي او ز تو
تا ابد يک دم مباداتان ز يکديگر جدا