هر که را جاني ست ناچارش ز جانان چاره نيست
روي جانان جان شيرين است و از جان چاره نيست
دل که دلدارش نباشد چون تن بي جان بود
زانکه چون تن را ز جان، جان را ز جانان چاره نيست
از لب شيرين، زباني همچو موم از انگبين
گر تو را هست اي فلان باري مرا ز آن چاره نيست
جز به روي نيکوان نتوان جهان ديدن از آنک
ديده را از پرتو خورشيد تابان چاره نيست
گرد روي شاهدان گشتن چو خط شاهدان
عاقلان را از بن سي و دو دندان چاره نيست
گوشه مي گيرم چو خط نيکوان زايشان ولي
از بن گوشم ز روي خوب ايشان چاره نيست
تشنه ي آب حياتم آمد دلم نشگفت اگر
زآب جستن ارچه در کنج زنخدان چاره نيست
هم به چاه غبغب و زنجير زلف نيکوان
گر بدين تاوان مرا از بند و زندان چاره نيست