آن عواطف ديده ام از تو که نتوانم نمود
تا قيامت بر اداي شکر احسانت قيام
انعام تو هست پيش خوردم
شکر تو به جاي خويش کردم
از بنده نوازي ات چو سوسن شده ام
هر عضو زباني و هزار آزاذي (؟)
چگونه شکر ايادي تو توانم گفت
که هر دمم ز تو نو لطف و تازه احساني ست
ز فيض دست تو هم روي بنده را آن است
ز خوان جود تو هم سفره ي مرا ناني ست
هر کجا عون تو آمد مهره برچيند قضا
هر کجا عفو تو باشد رخت بربندد گناه
بر پاي تو نازنين چو دردي بينم
فرياد برآورد دل مسکينم
بر پاي تو سر نهم گرم دست دهد
تا درد به فرق از قدمت برچينم
از حسن نقش صورت توقيع هاي تو
منسوخ گشته نقش تصاوير مانوي