chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

اثیرالدین عبدالله اومانی

[۵]

از موي تو باد مشک بو شد

با روي تو هر بدي نکو شد

پيش تو چه رنگ و بو دهد گل

سر تا سرش ار چه رنگ و بو شد

تا بو که به حسن تو رسد ماه

از بس تک و پو ميان فرو شد

با تنگ دهان تو دل من

از بس که نشست همچو او شد

تا من سخن لب تو گفتم

شهري همه پر ز گفت و گو شد

تا روزي ام از لبت برآيد

دندان غمت به من فرو شد

کو صيقل روي تو که بر دل

زنگار غمم هزار تو شد

نتوان گفتن که بي دهانت

مسکين دل من چه تنگ خو شد

يارب بينم که روز وصلت

بر من ز رخ خوشت نکو شد

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید