هر نفس مي کندم چرخ جفايي ديگر
هر دمم هست عنان گير عنايي ديگر
باز در بزم غم از پرده ي ناسازي چند
هر زمان مي شنوم هرزه نوايي ديگر
آن نه بس بود که هر لحظه از اين بي خبران
روح عيسي صفتم ديد بلايي ديگر
تا به تشويش من افکند بدين مشتي خر
در بر خود چو درا هرزه درايي ديگر
خبث خصمان که مرا موجب درد سر شد
نيست آن را به جز از صبر دوايي ديگر
بي وقارند و سبک سار که چون ذره کنند
هر دم از سر سبکي ميل هوايي ديگر
تا چو ابر، آب رخ جمله فرو رفت به خاک
چون بود در رخشان مانده حيايي ديگر
به وجودي که به کس نيست دوامش يعني
به خدايي که جز او نيست خدايي ديگر
کآنچه اندر حق من زمره ي خصمان گفتند
ويژه ي افتري و خالص بهتان گفتند
غول ساري دو سه کين دام بلا گستردند
همه از مردمي و محض مروت فردند
يارب اين فتنه و شور و شغب و جور و فساد
چون همي زايد از ايشان که همه نامردند
صد يکي من نه و دعوي مني شان شب و روز
ز مني جنبند آري چو مني پروردند
همچو صبح اولين کاذب و بي نور، چنانک
صبح آخر خنک و پرده در و دم سردند
چشم ها در طلب زر به گو افتاده وز آن
با همه کس چو ترازو به جوي سر کردند
دسته در ساخته اي چند که همچون دست آس
از براي شکن دانه ي دل ها کردند
گندمين نطقم و بر من همه دندان سايند
زانکه چون آس همه آب ز ک... سو خوردند
گر بود ميل خري چند بر ايشان چه عجب
که چو جو جمله خشن پيکر و سرد و زردند
شعربافند و گه و بيگه از آن مي لافند
شعربافي به از آن شعر که ايشان بافند
خربطي چند که خوي سگ کهدان دارند
صورت آدمي و سيرت شيطان دارند
به خدا دادمت اي عقل که اين سگ صفتان
به جز از شکل چه از عالم انسان دارند
نشوند انس به جان و سخن و ريش از آنک
طوطيان نطق و بزان ريش و سگان جان دارند
آتش بغض من اندر دلشان سر برزد
شمع سان از پي آن اشک به دامان دارند
تا که باشد سخن من همه وحي منزل
دو سه بوجهل صفت چون به من ايمان دارند؟
شاهدان سخنم را همه تهمت بستند
که يکايک نسب از حيز سپاهان دارند
خود نگفتند که از حيز کجا زايد خير
تو ببين تا به چه حد جهل فراوان دارند
طفلکان سخنم را چه از اين مشتي ديو
تا که بر خود رقم حرز سليمان دارند
ملک ايوه سليمانشاه پرچم که سپهر
در درون سال و مه از روي مهش دارد مهر
آن که اقبال به رغبت ز درش بازافتد
فوجي از نصرت هر دم ز برش باز افتد
پشت خم داد فلک تا که ببوسد دستش
دست بوسد فلک اين دست گرش باز افتد
تيغ هنديش که در نقب حصار سر خصم
چو دولختي دري ار بر سپرش باز افتد
گر چه يک قطره ي آب است ولي دشمن را
ز ميان بگذرد و پس به سرش بازافتد
ندهد آب دمي دشمن بي آبش را
تا به سر موج ز خون جگرش بازافتد
مرغ تيرش خبر مرگ دهد زان خصمش
بدهد جان چو به گوش آن خبرش بازافتد
نسر طاير تبش قهرش اگر دريابد
زود واقع شود و بال و پرش باز افتد
اي دل و جان جهاني به وجودت نازان
در رکاب تو شب و روز مه و خور تازان
قدسيان گر نظري بر تو عيان اندازند
رخت خود را همه بر طرف مکان اندازند
هم نيابند نظير تو نجوم افلاک
ور چه خود را همه در گرد جهان اندازند
خسروا لطف تو گر نه سپر من مي شد
در بر تير حوادث که نهان اندازند
بيم آن بد که دو سه سنگ دل آهن روي
آتش اندر دل اين سوخته جان اندازند
الکني چند که چون شمع زبان آخته اند
دارم اميد که سرشان به زبان اندازند
چست بر خلق چو نيشي بتر از تير زنند
همچو عقرب ز پس پشت کمان اندازند
ز آتش قدح من اين روسيهان همچون ديگ
بس که جوشند و همي کف به دهان اندازند
تا ز شاهم مدد لطف و عنايت باشد
دگر از گفته ي خصمم چه شکايت باشد
خسروا قاعده ي ملک مقرر بادت
همه کاري به مراد تو ميسر بادت
تير انديشه به هر صوب که اندازي راست
به مجاري غرض در شده تا پر بادت
هر نهالي که به بستان امل بنشاني
دايما تازه و سرسبز و برآور بادت
دورهاي فلکي کان ز عدد بيرون است
هر يکي مقتضي دولت ديگر بادت
از ستام خور و هراي مه و طوق هلال
دايم اسب فلکي در زر و زيور بادت
هر چه مي گويمت از فيض الهي همه باد
زان فزون وز همگي عمر فزونتر بادت