chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

اثیرالدین عبدالله اومانی

[۴] و له في صفت الصيف و يصف حر البغداد

ز تاب تير مهي در تنم روان بگداخت

نهادم از تپش سينه شمع سان بگداخت

خميده قامت و باريک از آن چو ماه نوام

که از حرارت خورشيد جسم و جان بگداخت

تنم که يافته بد مالش جهان چون موم

چو ديد پرتو خورشيد ناگهان بگداخت

نهاد سايه چگونه گدازد از تف نور؟

تنم ز تابش خورشيد همچنان بگداخت

از آنکه پنبه صفت سست شد تنم چه عجب

که تاب چرخ مرا همچو ريسمان بگداخت

ضعيف و لاغر و زرد و سيه زبان زانم

که در تنم چو قلم مغز استخوان بگداخت

ز تاب قربت خورشيد و حدتش چو هلال

پديد گشت مرا پهلو و ميان بگداخت

ز فرط گرم مزاجي تنم ميان عرق

چو زر در آتش و در آب زعفران بگداخت

چو سايه بس که تن من شد آفتاب نشين

سياه گشت و به تدريج هر زمان بگداخت

نعوذ بالله! از آسيب بقعه اي که در او

تف سموم تواند که کلان بگداخت

خنک هواي کهستان و آب چون يخ او

که همچو يخ تن و جانم ز شوقشان بگداخت

دلم ز شوق يخ از هيأت جليدي چشم

به سان آب روان، اشک بي کران بگداخت

هواي مسکن خود مي کند دلم پيوست

چنين چو شمع تنم ز آرزوي آن بگداخت

هميشه چشم به راهم چو شمع و دل نگران

وز اين دو نايژه ام جسم ناتوان بگداخت

ببخش و نيز ببخشا بر آن که جان و تنش

ز تاب مهر و غم يار مهربان بگداخت

به سان جرم مه نو مرا ز بس تک و پوي

تن ضعيف در اين محنت آشيان بگداخت

براي آنکه به زر همچو زر عزيز شوم

وجود من همه در بوته ي هوان بگداخت

حقيقت از نفسم بوي جان همي آيد

ز بس که آتش انديشه ام روان بگداخت

کنون که هم رمقي مانده از تنم چو هلال

روان شوم که نه راي است جاودان بگداخت

براي بدره ي زر نيز روشن است آخر

چو جرم ماه که تا چند و کي توان بگداخت

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید