ز تاب تير مهي در تنم روان بگداخت
نهادم از تپش سينه شمع سان بگداخت
خميده قامت و باريک از آن چو ماه نوام
که از حرارت خورشيد جسم و جان بگداخت
تنم که يافته بد مالش جهان چون موم
چو ديد پرتو خورشيد ناگهان بگداخت
نهاد سايه چگونه گدازد از تف نور؟
تنم ز تابش خورشيد همچنان بگداخت
از آنکه پنبه صفت سست شد تنم چه عجب
که تاب چرخ مرا همچو ريسمان بگداخت
ضعيف و لاغر و زرد و سيه زبان زانم
که در تنم چو قلم مغز استخوان بگداخت
ز تاب قربت خورشيد و حدتش چو هلال
پديد گشت مرا پهلو و ميان بگداخت
ز فرط گرم مزاجي تنم ميان عرق
چو زر در آتش و در آب زعفران بگداخت
چو سايه بس که تن من شد آفتاب نشين
سياه گشت و به تدريج هر زمان بگداخت
نعوذ بالله! از آسيب بقعه اي که در او
تف سموم تواند که کلان بگداخت
خنک هواي کهستان و آب چون يخ او
که همچو يخ تن و جانم ز شوقشان بگداخت
دلم ز شوق يخ از هيأت جليدي چشم
به سان آب روان، اشک بي کران بگداخت
هواي مسکن خود مي کند دلم پيوست
چنين چو شمع تنم ز آرزوي آن بگداخت
هميشه چشم به راهم چو شمع و دل نگران
وز اين دو نايژه ام جسم ناتوان بگداخت
ببخش و نيز ببخشا بر آن که جان و تنش
ز تاب مهر و غم يار مهربان بگداخت
به سان جرم مه نو مرا ز بس تک و پوي
تن ضعيف در اين محنت آشيان بگداخت
براي آنکه به زر همچو زر عزيز شوم
وجود من همه در بوته ي هوان بگداخت
حقيقت از نفسم بوي جان همي آيد
ز بس که آتش انديشه ام روان بگداخت
کنون که هم رمقي مانده از تنم چو هلال
روان شوم که نه راي است جاودان بگداخت
براي بدره ي زر نيز روشن است آخر
چو جرم ماه که تا چند و کي توان بگداخت